روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

...

حرف های من و تو بی تردید ، گاه گاهی مرور می خواهند

تا رسیدن به دست های خدا ، یک جواز عبور می خواهند

عاشقی کار ساده ای هم نیست ، مثل هر اتفاق معمولی

در وسط حرف عشق می آید ، قلب هامان حضور می خواهند

هیچ کس ، هیچ کس نمی فهمد ، درد تا مغز استخوان پیچید

زخم هامان دهن که وا کردند ، گوش های صبور می خواهند

بی خودی عشق آسمان داریم ، اوج و پرواز کار هر کس نیست

فکرهای بدیع مان بی شک ، بال های جسور می خواهند

بشکنم چند مرتبه خود را ؛ زیر پاهای تو هدر بروم

ملتفت نیستی که آدم ها یک کمی هم غرور می خواهند !؟

 

*****

 

 پ . ن یادم بماند ...

من تنها نیستم !

ما یک جمعیتیم ...

که تنهاییم !

 

پ . ن 2 ترجمه عنوان :

به پاکی و راستی از جهان بگذر ... از هر گونه گناهی که از من پدید گشته باز ایستاده ام ، پشیمانم و آمرزش می جویم ...

[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... برایم نوشته بودی :

" بزرگی می گوید : انسان دوبار می میرد ، یک بار وقتی به خاک سپرده می شود و دیگری وقتی فراموش می شود ... نازنین ! کی مرا دفن کردی !؟ ... "

... و من خیره ماندم به کلمه ها ... و من مات شدم به صفحه گوشی ... و من زل زدم به حرفی که پشت واژه ها می رفت و می آمد ... و من مبهوت ماندم ... و من گرمی اشک را حس کردم ... و من دستانم را دراز کردم تا کلماتت را بگیرم ... محکم بگیرم ... و من دهانم را باز کردم تا واژه ها را ببلعم ... و من چشم هایم رو مجبور کردم که در حافظه شان گم کنند این لحظه ها را ... و من قلبم را مچاله کردم و انداختم یک گوشه ی سینه ام ... و من ...

... و تو پشت تلفن بی صدا اشک ریختی ... و تو تمام حرف هایت را پشت کلمات مخفی کردی ... و تو همه ی وجود مضطربت را در پس خنده هایت پنهان کردی ... و تو از من خواستی دعا کنم ... و تو خواستی آمین بگویم ... و تو خواستی فکر کنی دعاهای من ، صدایم ، ناله ام به گوش خدا می رسد ... و تو نخواستی فکر کنی که اگر دعاهایم گیرا بود و دست هایم پر توان و می توانستم ... فقط ، می توانستم لحظه ای آرامت کنم ، چه باید ... و تو ... سعی کردی خامم کنی که نفهمم آن بغض مچاله شده ی سینه و گلویت را ... و تو ، می دانستی و نمی دانستی که تمام وجودم دارد فریاد می کشد و تمام دعاهای ممکن را ... آمین باشد !

... و من ...

... و تو ...

... و من ، دست هایم را دراز کردم تا بلندای آسمان ، و تا جایی که قد کشیدم ، و تا جایی که سرم به سقف نخورد و انقدر کوچک شدم و ریز که له شدم ... و ماندم زیر پاها ... زیر پاهای کلماتت که سنگین بودند و کفش های میخ دار پوشیده بودند و روی سلول ، سلول های مغزم ... رژه های بی امان ...

... و تو رگبار شدی و اشک ریختی و من خوردم تمام بغضم را و خودم را و فقط سکوت کردم ... چه باید می گفتم ؟ چه می توانستم بگویم ؟

... و من ، با بی رحمی و شقاوت و سنگ دلی ظالم همیشگی ام ، تنهایت گذاشتم ... شرم بر من ...

... و تو بزرگوار بودی و هستی و به رویت خودت و خودم نیاوردی که ... و من از پشت تمام سیم ها دستانم را دراز کردم تا با موهایت بازی کنم ، و نیت کردم برای پاک کردن اضطراب و بغضت و ... هیچ کاری نکردم ...

... و تو صبوری ... مثل همیشه ...

... و من ... من ؟ ... من !

... وای بر من ...

... دلداری ات ندادم ... که تو دل آرامم کردی ... اما دعا کردم دلت آرام باشد ... و خدایا ! لااقل همین یک بار دعایم را ... خداوندم ! کمی آرامش ... آرام کن جانکم را ... آرام کن عزیزم را ... بگذار اضطرابش برود و پخش شود و نباشد ... و بخندد و شاد باشد و رها شود و به آرزوهایش برسد و پر شود از اطمینان و پر شود از عشق و ... بگذار ماهکم ... نازکم ... عزیزکم ... گلکم ...

... آمین !

*****

پ . ن ... برایت از پشت تلفن خواندم نوشته ام را ... در پاسخ نوشته ات و نا نوشته ات ... و مرا ببخش که با اشک خواندم و مرا ببخش که با اشک شنیدی و مرا ببخش که نتوانستم بگویم هر چه را که باید می گفتم و مرا ببخش که انقدر ...

پ . ن 2

دیگر دوستت ندارم ! انگار هیچ وقت دوستت نداشته ام ... انگار از اول ... نه ! این اسمش دوست داشتن نیست ... عشق هم نیست ... خاطرخواهت هم نیستم انگار ...

... خیلی بیشتر است ... و خیلی مقدس است ... و خیلی از سر من سر به هوا زیاد است ... و خیلی از من سرسپرده فاصله دارد ... و خیلی ...

... و خیلی ... ( اگر با کلمات قراردادی بنا باشد که بگویم ! ) :

دوستت دارم ماه ... مانم !

[ یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب