روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... گریه نکن خواهرم ...

در خانه ات درختی خواهد رویید

و درختانی در شهرت

و بسیار درختان در سرزمینت ...

و باد پیغام هر درختی را

به درخت دیگر خواهد رسانید

و درخت ها از باد خواهند پرسید :

در راه که می آمدی ، سحر را ندیدی ... ؟

*****

... و باید پرسید سحر را نه ... سیمین را نــ...

راستش را بگویم ، هنوز باور نکرده ام رفتنت را سیمینم ... هنوز در شوکم ... هنوز به کتابی که چند روز است در دستانم گرفته ام و هر خط اش را با ترجمه ی زیبای تو می خوانم ، زل زده ام و می گویم : سیمین رفت ... ؟؟؟ کتاب کمدی انسانی با لطیف ترین ترجمه ای که می توانست داشته باشد ... و خیره شده ام به قفسه ی کتاب هایی که روی تمامشان نام توست سیمین جان ... سووشونت ... جزیره ی سرگردانی ات ... کوه های سرگردانت را که نمی دانم کدام .... کجا باید پیدایش کنم ... و هنوز در شوکم که از این به بعد و هر روز به کی باید سلام کنم ... !؟

................ هنوز بهت زده ام .................

*****

پ . ن  رفتن سیمین دانشورمان را ... هیهات ...

پ . ن 2 بارالها !

اگر هر که را تو از انسان می ستانی

خود به جایش نمی نشستی

چه سخت بود بریدن ها ...

از دست دادن ها ...  

[ جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

چشام داره یه شبح می بینه ، از تو راهرو می یاد ، بغلم می کنه ، دست به موهام می کشه ، سرم رو به سینه ش تکیه می ده ، می گه نگران نباش مریمی ، من پیشتم ، مواظبتم ، کنارتم ، نمی گذارم کسی اذیتت کنه ... اون می گه ... شبح داره می گه نگران نباش مریمی ، من مواظبم کسی شبها اذیتت نکنه ، راحت بخوابی ، روزها کسی مغزتو به تشنج نندازه ، جنازه جا به جا نکنه ، جیغ نزنه ، ندوه ... شبح بغلم کرده ... شبح دوستم داره انگار ... ولی حیف که شبح تو دنیای واقعی ما نیست ... حیف که فقط تو ذهنمه ...

شبح خوبه ، مهربونه ، وقتی کنارشم آرومم ، می خندم ، شادم ، بهم اهمیت می ده ، خیلی بغلم می کنه ، خیلی مواظبمه ، شبح من خیلی دوست داشتنیه ... با اونایی که منو اذیت می کنن مبارزه می کنه ، مبارزه که نه ... ازم دفاع می کنه ، گاهی می ره بالا و به اونایی که جنازه هاشون از اینجاست تا دریا و از اون جا تا کوه ... و مدام می کشنشون رو زمین تا به سرانجام برسوننشون و هیچ وقت جنازه هاشون رو نمی گذارن که آروم و قرار داشته باشن ، حتی ساعت 6 صبح ، یادآوری می کنه که مریمی تنهاست ، نیاز به خواب داره ، خسته ست ، دلش شکسته س ، دلش خونه از این روزگار ... شما دیگه بیشتر از این اذیتش نکنین ! این حرفا رو می گه ... شبح مواظبمه ...

گاهی شبح می ره پایین و به اون کسی که جیغ می زنه چپ چپ نگاه می کنه ، باهاش دعوا می کنه ، بهش می گه ندوه ، می گه مریمی از دست تو چشاش همیشه پر از اشکه ، بغض داره ... شبح نمی گذاره من تنها برم و با مرد همسایه که آدم نیست دهن به دهن بشم ... شبح خیلی مواظبمه ... شبح می ره بالا و به اون آدمایی که اون بالا هستن و مریم صبح تا شب داره دعا می کنه ببخشدشون می گه بسه دیگه ... بسه دیگه ... بسه دیگه ... تمومش کنید ...

شبح مثل اون مرد واقعی که من دوستش دارم هستش ، خیلی خسته س ، کارش خیلی زیاده ، شبح صبح زود می ره ، گاهی شب برمی گرده ، دیروقت ، اما هر روز میاد پیشم ، شبح بفلم می کنه ، آروم با من حرف می زنه ، دوستم داره ، احساسشو پنهان نمی کنه ، مواظبمه ، ازم دفاع می کنه ، به خاطر من تو روی همه می ایسته ، حتی اون شبی که برای 365 تا .... گریه کردم و اون مرد واقعی هم گریه کرد ، از من دفاع کرد و گفت 365 رو نصفش نکنید ... گفت کامل بگذارید باشه ...

شبح ، پریروز صبح ، 5 اسفند لعنتی ، پیشم بود ... صبح که از خواب بیدار شدم ، کنار بالشم یه گل گذاشته بود . یه گل مریم ... شبح همون روز بهم قول داد که نگذاره بیشتر از این اذیت بشم ، شبح برام قسم خورد که تنهام نگذاره و بزنه تو دهن همه ی اونایی که اذیتم کردن ، می دونم که شبح خشن نیست ، خودم می دونم شبح از درگیری بدش میاد ، اما بهم قول داد همون لحظه بره بالا و تموم حرف هایی که این سه سال منو آزار دادن رو به روشون بیاره و بهشون بگه دعا کنین مریم ببخشدتون ... اگه براش مرهم نیستین و نبودین ، لااقل بار دلش نشین بیشتر از این ...

شبح مدام برام دعا می کنه صبور باشم ، شبح مواظبمه ، شبح حواسش هست که گاهی شب ها از خواب می پرم و بالشم خیس از اشکه ... شبح می دونه که می خندم ولی دلم خونه ، شبح حرف هامو حتی اگر نگم می فهمه ... شبح حواسش هست که ازم بپرسه حالم خوبه یا نه ... حواسش هست که وسط دروغ هام می خندم ... شبح می دونه که نمی تونم بهش دروغ بگم ... اما تا همین لحظه نتونستم راستشو بگم که از اون مرد واقعی دلخورم ، گیرم که بلد نباشه ، گیرم که مرد واقعی نتونه با مریم و مریم ها حرف بزنه ، اما مرد واقعی همیشه از مریمش حمایت می کنه ، مرد واقعی به مریمش نمی گه که بزرگی کنه و ببخشه ... مرد واقعی .... آخ ! مرد واقعی ...

شبح دیروز بهم گفت ، یعنی غافل گیرم کرد و گفت بیا کنار هم پیاده روی کنیم ، از اینجا بریم تا .... شبح نگفت پام درد می گیره ، شبح بهم غر نزد ، شبح دستشو انداخت دور کمرم و منم تکیه دادم به بازوش و راه رفتیم و راه رفتیم و تا همیشه و از همه چیز حرف زدیم و تا خدا پیاده رویمون طول کشید ... خیلی وقت ها شبح غافل گیرم می کنه ، می دونم شبح خیلی خسته س ... کارش خیلی زیاده ، گاهی از صبح می ره تا شب و تا دیر وقت ... اما برای من همیشه وقت داره ... مثل دیشب که تا صبح کنار هم راه رفتیم و حرف زدیم ... آخه شبح خیلی مواظبمه ...

شبح ، همین چند دقیقه پیش پله ها رو گز کرد و رفت بالا و فریاد کشید ، شبح بهشون گفت بسه ... بسه ... بسه ... شبح بهشون گفت تمومش کنن ... گفت جنازه ها آرامش می خوان ، مریم هم ... بعد شبح پله ها رو رفت پایین و باز هم فریاد کشید ، شبح سه نفر رو اون پایین دار زد ... از موهای بلند من گرفت و پیچیدشون دور گردن اون سه تا و اون کسی که می دوید و جیغ می زد ... شبح با موهای بلند من دارشون زد ... و من سنگینی یک عمر رو انداختم به عهده ی شونه هام که سعی کنه سرمو نگه داره و دونه دونه موهام نریزن و نیفتن زمین ...

شبح گفت نترس مریمی ... شبح الان اومد و اشکامو پاک کرد ... آخه شبح مواظبمه ... خیلی هوامو داره ، حتی تو روی اون دو نفری که آتیش انداختن به جون من و خاطراتم و هر روز تکرارشون می کنم و تکرار می شن تو سرم ، ایستاد ... شبح می دونه که من نمی خوام خاطراتمو مرور کنم ، مریض که نیستم ، اما شبح باز هم می دونه که دست خودم نیست ... می دونه با کشیدن هر جنازه ای روی زمین پر می شم از خشم ... خشمی که سرمو به دوران می ندازه ... خشمی که انقدر درد می شه تو دلم که وقتی نمی دونم چه کار کنم و دیگه کم میارم ، تبدیلش می کنم به اشک و خشم و دردمو و وجودمو همه رو با هم می بارم ... شبح این جور مواقع درکم می کنه ، می فهمه منو ... بغلم می کنه ، اشکهامو پاک می کنه ... شبح مواظبمه ...

شبح می تونه یه کاری کنه که یادم بره ، یه کتاب می ده دستم ، مثل الان ، می گه بخون مریمی ، بخون که یادت بره ، بهم قول می ده که مواظب باشه کسی سرو و صدا نکنه ... شبح می دونه شب ها خیلی بد می خوابم ، می دونه روزها هم نمی تونم بخوابم ، می دونه صدای جیغ ها و دویدن ها و کشیدن ها و کشیدن ها ... چه پدری از اعصابم درمیاره ... می دونه اگر همین جور ادامه پیدا کنه ، من کم میارم ، می دونه دیگه نمی تونم تحمل کنم و اون وقت مجبور می شم برای همیشه مرد واقعی رو .... خدا نیاره اون روز رو ...

مرد واقعی خوبه ، مهربونه ، اما مثل شبح از پله ها نمی ره بالا ، فریاد نمی زنه ، فقط میاد پایین و ازشون دفاع می کنه ... مریم مرد واقعی رو دوست داره اما ... مریم مشکلی یا محل زندگیش نداره ، تازه دوستش هم داره ، تازه هم بهش عادت کرده ، اما دلش حمایت می خواد ، دلش می خواد مرد واقعی حواسش باشه که مریم خسته شده .... و دیگه داره کم میاره ...

شبح می گه دیگه ننویس مریم ، می گه به اندازه ی کافی گفتنی ها رو گفتی و اونی که باید می شنید ، خوند و شنید یا خوند و توجه نکرد مثل همیشه ... شبح می گه بقیه ی حرفا رو نگو ... ننویس ... گفتنشون بی فایده است ... من به حرف شبح گوش می کنم ، آخه می دونم همیشه مواظبمه ...

 

[ یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب