روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

چه سخت یافتمت و چه آسان با هم یکی شدیم ...

بماند که در این چند ماه چه اتفاقاتی افتاد ... چه نقش هایی که رنگ گرفتند ... و چه آرزوهایی که برآورده شدند ...

گفتن ندارد اما ... غزلی که در خواب دیده بودم ، در واقعیت شناسنامه های ما را برای هم مهر کرد ... از همه ی مهرهای دنیا گذشته ... از میان آن همه ریزه ریزه در قباله ، دلم فقط به 70 شاخه گل مریمم خوش است ؛ به جان خودت !

گفتن ندارد خیلی چیزهای دیگر ؛ جز این که ... نام مرا به نام تو پیوند زد ... پروردگار را می گویم ... هم او که این چند ماه را انقدر قشنگ رقم زد ... زمان زیادی بود برای غصه ... زمان کمی بود برای شادی ... اوقات مقدسی بود برای پا گرفتن کودک عشق ...

گفتن ندارد این که اولین شب با هم بودنمان را در بند نگاه های مضطرب نبودیم و بی پروا چشمان هم را می دزدیدیم و حرف های توی آن ها را دید می زدیم !

گفتن ندارد به خدا ! گفتن ندارد این که بلاخره قصه مان را یک جایی ثبت کردیم ... یک جایی برای همیشه ...

این هم از لای قلمم لغزید در آخرین شب دوران تجرد ... در روز 18 تیری که صبحش را بدون تو گذراندم و قرار بر این شد که از آغاز شب تا پایان عمر و برای همیشه و در کنار تو زندگی کنم و بمانم و زندگی کنیم و با هم بمانیم و ...

***********

امسال 18 تیر ... فقط تولد مریمی نبود و نیست ! یعنی فقط یک روز تولد برای  مریمی نیست ... دو تا تولد همزمان است ، تولد یک مریم زاده ی هجدهم تیر ماه متولد سال یکهزار و سیصد و شصت و یک خورشیدی و تولد یک زندگی که مریمی قرار است با عشقش آغاز کند و تا پایان 365 روز سال ....

و حالا ... تنها وسوسه ی ماندنم تو شده ای ... تنها وسوسه زنده ماندنم ، بودنم ، عشقم ... و حالا تنها چیزی که دلم خواسته ؛ در آغوش تو بودن و لمس خودت و وجودت و خودت و حس کردن عشقت است از میان چشم هایی که همیشه برای من فقط خواهند درخشید ...

و حالا ... درست همین حالا که بی وسوسه ترین حوای آدمی فرشته خو شده ام می دانم که دیگر هیچ گاه نخواهم گفت : (( هیچکی تو این دنیای بزرگ ... ! )) چرا که تو همه ی دنیای بزرگ منی و بزرگ دنیای منی و اصلا خود خود دنیای منی ...

************

پا نوشت همه ی پا نوشت های دنیا :

تار و پود دل من نقش و نگار رخ توست

ای به دیوار دلم از همه منقوش ترین ...

 

[ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

 

 

نفس هایت را

پُک می زنم ؛

ریه هایم

غرق بوسه می شوند...

 

شروع کرده ام به فدا شدن برای تو و برای عشقی که قدش انقدر بلند است که نه زیر سقف این جا و نه هیچ جای دیگر ... جا نمی شود ...

دستهایم رابه اندازه ی شعاع خورشید باز می کنم ...دستهایم می خواهند حجم عشق را اندازه بگیرند...دستهایم کوچکند...

دستهایم رنگ می پاشند روی صورتم... : سفید...صورتی......گلی...تو گلی...این را هزار بار از دهانی می شنوم که فتح الفتوح غزلهای سپید است...که دروازه ایست به سوی شهر جاودانگی...

دستهایم گرم می شوند...داغ می کنند...می سوزند...چقدر تابستان است هرم نفسهای انگشتانت...دستهایم سرد می شوند...یخ می کنند...چقدر زمستان است خلوت تنهای انگشتانم...

دستهایم قنوت می کنند...زبانم واژه باران می شود...شهاب ِ دعا دیدنیست...ربّنا لا تُزِغ قلوبنا بعدَ اذ هَدَیتَنا و هَب لَنا مِن لَدُنکَ رحمة...

لبهایم به دستهایم نزدیک می شوند...برایت یک هدیه می فرستم... . ...

***

پ ن . این روزهادلم هی برای خودش ضعف می رود وقتی که هی توی خاطره های قشنگ با تو بودن ثبت می شود و قرار می گذارند دل هایمان که به همین زودی ها ثبت شویم و ماندگار کنند ناممان را تا همیشه در کتار هم ...

به قرآن قسم،

آیه آیه لبخندهایت

پیامبران عشقند...

و حالا ... این منم دخترکی که لُپ هایش بوی سیب گرفته اند و لب هایش رنگ توت فرنگی! و این تویی که ...  نه می شود تو را ندید و نه می شود تو را نخواست...

 

 

 

[ چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب