روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

 

 

 

 

 

در تاریکی باغ به وهم برگ دچارم

فصل

شبیخون خواب مسموم جلبک زارها

با من سخن در نشخوار رود و علف می گوید

از همین دو نیمکت

که سایه ی مرد اسفند را باد می زند

دنیا جایی در من تمام می شود

و تو روزی سیاه می شوی

_ سیاه _

*

لای همین ورق های فال

که می آیی با دو چشم میشی

سرریز از تفاهم دو خط

چند خواب

شکل قداست همین زن

یا زیر چتر پروانه ها

باران را به صلیب کشیدن

تو را نمی شناسم

فقط سایه ی مردی افتاده

روی وزن فنجان

 

[ جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

 

 

 

 

 

بگذار هر که می آید

چفت در را بیندازد

( سکوت خواب غریبی اش را می بیند )

من هم خواهم رفت

وقتی تکه تکه

ابرهای نباریده را می شمرم

و لیز می خورم

و تیزی گل های کاغذی

از خون انگشتانم

رنگین تر نمی شود

که می شوم

رد بوسه های پلاسیده

روی فنجان لب پریده

که فکر می کنم

ته تمام فنجان ها تو نشسته ای

دست

تکان نمی دهی

و تمام روز

غریبی ات

تکه

تکه

روی بارانی ام / چاله می کند

***

می افتم

و این همه روزهای بی پرنده

توی ابرهای نباریده

خفه می شوند

تو رفته ای

دست تکان نمی دهی

و من فکر می کنم

ته تمام فنجان های لب نخورده / ته

کشیده ای 

هورت می کشم ...

 

 

[ یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب