روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

من بوی شمال می دهم

تو بوی شعر

تو ،

به همین سادگی –

زیبایی !

من ،

به همین خوشمزگی _

شاعر !

زبان شعرم

کهنه می شود

وقتی تو

_ نو به نو _

رو به رویم  می نشینی ...

من بوی شمال می دهم

تو بوی شعر

شیرین مثل عسل

شنیدنی مثل غزل ...

[ شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٦ ] [ ٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

 

 

 

 

 

 

 

(( عمود ))

مثل درخت هایی

که هیچ وقت

به تو نرسیدند

(( اریب ))

مثل کوه هایی

که پشت در پشت

زمینی شده اند

(( افق ))

... آری ...

من هنوز هم

در جاده های بی انتها

سرگردانم

*****

و باز سالی دیگر و تولدی دگر 18/4/1361 ...

و من که هنوز نمی دانم کدام خط هستم که عمود باشم یا افق یا اریب ...

ولی افق دیدم را می دانم که رو به کدام سمت دارد و احتمالا تو هم ... !

*****

صادقانه بگویمت ... شنیدن صدای تبریک تولد من از زبان تو ... آن هم دیشب ... آغازی ترین لحظه های امروز  ... غافلگیرم کرد ...

*****

تولدت مبارک مریمی ... !!!

*****

راستی چند هزار ساله شده ای دختر !؟

 

[ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦ ] [ ۳:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

 

 

 

 

 

 

برای مادرم و تمام مادران و زنان و دخترکان سرزمینم که ... همیشه ...

زن ، زیباترین زایش زندگی ست ... زاد روز زن زیبنده ی نام تمام زنان سرزمینم ...

 

 

تو زني مثل من و مي دانم

رفته اي با سوار رويايي

رفته اي انتهاي خوشبختي

ولي اكنون شكسته مي آيي

تو كه گهگاه شعر مي گفتي

و صدايت نسيم بود و نفس

خوب مي دانم از كه مي ترسي

نگو از هيچ كس ، بگو همه كس

تو زني مثل من و مي دانم

شعر تو آتش زبانت بود

چشم پر خواهش هزاران شعر

تا هميشه بلاي جانت بود

تو كه ديروز مثل من بودي

مثل من مي شوي چنين روزي

مي نشيني كنار فرزندت

و برايش لباس مي دوزي

شعرهايي كه بچه هاي تواند

طرح هايي كه مثل نوزادند

ديگر از دستهاي خلاقت

رفته از دست ، رفته بر بادند

شوهرت بيش از اين نمي خواهد

كه تو ما بين مردها باشي

يعني اي شعر من خداحافظ !‌

و خداحافظ تو نقاشي !

تو اسير هزار مهماني

در پي يك لباس حاملگي

بين زن هاي ساده ي كامل

بين تهمت و غيبت و گلگي

تو هزاران فروغ منحوسي

تو هزاران اسير دربندي

تو ز دستان خويش رفته اي

به خودت ، مرگ خويش مي خندي

تو زني مثل من و مي دانم

اول زندگي چه تنهائي

رفته اي انتهاي خوشبختي

ولي اكنون شكسته مي آيي

آه ! من ، خوب ، خوب مي دانم

تو چه دردي كشيده اي اي زن !‌

تو هنرمند ناشناس و غريب !

اي سفر كرده از درون من !‌

 

م . آرامش

 

http://shazdehkoochooloo.persianblog.ir/ 

 

[ پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

 

 

 

وقتی خدا برای تو چشم و دهان گذاشت

با يک فرشته عشق تو را در ميان گذاشت

اکليل زد به مردمکت ..پس خطاب کرد:

..تنها فرشته ای که خدا در جهان گذاشت..!

حظ کرده بود آن قدر از چشم های تو

يک نسخه آفريد و در آسمان گذاشت!

وقتی که ديد زهره بدل کار چشم توست

آن را فروخت ..گوشه ای از کهکشان گذاشت

....آن وقت نوبت دل من شد...گل آفريد

داغ دهان سرد شما را بر آن گذاشت

با يک اشاره گفت:فرشته!بگو سلام!

خنديد زير لب و مرا بی زبان گذاشت

از ظلم عاشقانه خود خنده اش گرفت

سهم مرا برای دل ديگران گذاشت!

دستی کشيد بر بدنش..جان گرفت و رفت

من را هم آفريد.....ولی نيمه جان گذاشت!!

[ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب