روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

 

 

 

 

 

 

 

... به یاد شنبه هایی که با هم گذروندیم و می گذرونیم ... به یاد یک شنبه هایی که کلاس مثنوی رفتیم و ... نه ! نرفتیم ... به یاد تمام خاطراتی که کم کم عاشقم کردند و عاشقت ... به یاد تمام اون لحظه ها و روزها و این روزها و این لحظه ها ... نوشتم هر چند که می دانم نمی خوانی !

 

زمان جایی در دوست داشتن تو گم شده است

شنبه ...

ساعت پنج ... باران می بارد ... اتاق خواب است ...

تاقچه پر از گریه است

بادبادک های صورتی بی حالند

سلام ... دوستت دارم

مثل آن که نمی دانی امروز شنبه است

و من شنبه ها چقدر عاشق می شوم

بگذار تنمان بپوسد ...

بگذار تفاله های چای فال ما را بدزدند ...

ما که مثل آیه های مریم پاک و صبوریم ...

***

یک شنبه ...

ساعت پنج

عصرها حافظه ام گم می شود

شاید زیر درخت های سیب قدم بزنم

سنجاقک ها که گریه می کنند دیوانه می شوم

پشت خمیازه های سپیدار ها ؛ گاهی خواب می مانم

آه ؛ دیروز چقدر عاشق بودم ..

ترانه ای تاولش را در پیشانی ام یادگاری کرد

می گویند تقدیر همان است ؛ خطوط پیشانی مان ...

نمی دانم ...

ساعت چرا خواب مانده است

هیچ حوصله ی مثنوی ندارم ...

شب است

شب آمد و در خوابم گم شد

زمان چه بی هوده می گذرد

کاش مهربان تر می ماندم ...

 

[ چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب