روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... مثل اونهايي كه بيماري استسقاء دارند ، تشنه بودم ؛ دنبال آب مي گشتم ، تشنه ي تشنه بودم ، روحم تشنه بود ، جسمم ، نه ! يه هوسي كرده بودم كه مي خواستم هر طور شده برسم بهش ، ولي هر چه جلوتر مي رفتم بيشتر مي شد اين عطش انگار ...

.... سر ظهر لباس پوشيدم ، پا شدم رفتم كليسا ، از گل سراي مريم يه شاخه گل مريم گرفتم و رفتم سمت كليساي مريم ـ آخه مسيحي ها هميشه با گل مريم گردگيري مي كنن مقدساتشون رو ـ  نمي دونم چقدر ؛ اما زل زده بودم به صليب بزرگ بالاي ناقوس كليسا ـ كه يه بار از كشيش خواسته بودم اجازه بده خودم به صدا دربيارمش و خنديده بود به هيكل كوچولوي من .... ـ كشيش منو مي شناخت ، مي دونست تشنه كه بشم ، راهمو مي گيرم مي رم مي شينم توي حياط كليسا ، زل مي زنم به اون صليب بزرگ بالاي ناقوس ... يه بار حتي قرآن برده بودم با خودم ! ـ كه هميشه توي كيفمه ـ يه بار ديگه كتاب مقدس رو اونجا برده بودم و خونده بودم و دفعه هاي بعد انجيل و متي و حتي اوستا ! هر بار چيزي بود كه بخونمش و تشنگيم رفع بشه ، اما اين بار گاتها هم آرومم نكرد ، صليب ، تشنه ترم كرد ـ نمادي از او ـ صليب طلاي دور گردنم رو باز كردم و زل زدم بهش ـ همون صليبي كه وقتي كه نماز مي خونم و سجده مي كنم درست رو به قبله مي افته روي زمين ... ـ تو دلم دعاي پدر مقدس رو تكرار كردم ، يه عيساي كوچولو با نوميدي سرش افتاده بود يه طرف صليبم و داشت زمزمه مي كرد : ....Eli lama , you have forsaken me  ، نه ! فايده نداشت انگار ، توي صحن كليسا يه شمع روشن كردم و دعاي پدر مقدس رو دوباره خوندم و اومدم بيرون ، روي كوچه هاي سنگفرش جلفا ـ سنگفرش هاي جلفاي اصفهان هميشه مي بردم به گذشته ها ـ صليب دور گردنم بود باز ، و دستم روش بود ، لب هاي روحم از تشنگي و عطش ترك برداشته بود و مي سوختم در حسرت آب ، آبي كه آرامشم دهد ....

.... يه پيرزن سپيدموي ارمني ديدم ، يكهو دلم خواست ازش آب بخوام ! به ارمني سلامش كردم و جوابمو داد  ، با لبخند ، و به صليبم يه نگاهي كرد و چشمهاشو بست و يه چيزي زمزمه كرد ، نخواستم بمونم ، يه چيزي صدام مي كرد انگار ، نمي دونم چقدر ، اما سنگفرش ها زير پام حركت مي كردن و من هي جلوتر مي رفتم و نگاهم به صليب بزرگ بالاي ناقوس كليساي وانك بود ، يكهو به خودم اومدم ، ديدم ايستادم جلوي آتشكده ! بي اختيار دستم رفت طرف زنگ ، آقاي موبد هم ديگه منو مي شناخت ـ بار اولي كه با چند تا از دوستان رفته بودم بحث قشنگي كرده بوديم راجع به اديان و آخرش بهم گفته بود شايد تو همون فرستاده شده ي وعده داده شده اي ! .... و بعد از اون چندين بار رفته بودم ـ فقط يه سلام كردم و پابرهنه رفتم نشستم روبه روي يه روزنه ي كوچولو كه بالاي عمارت بود ، از اونجا نور خورشيد مستقيم مي افتاد توي صورتم و ماهم مي كرد ! يه هاله مي شد برام انگار .... كتاب اوستا رو درآوردم و خوندم : ” درود به اهورامزدا ، درود به امشاسپندان ، درود به ماه فزاينده ي چهارپايان ، درود به زيبايي ماه ، آنگاه كه مي نگريم او را ، درود به زيبايي ماه ، آنگاه كه مي نگرد ما را ، مي ستاييم ماه را ، آن گوي چهره را ، آن نماد راستي را ، اينك در نگريستم ماه را ، اينك در نگريسنم فروغ ماه را ، اينك دريافتم ماه را .... ” ـ ( اوستا بخش 3/7 )

..... همين جور نشسته بودم مي خوندم كه يكهو ديدم دلم مي خواد داد بزنم ، تشنه بودم ، خيلي .... سرمو بلند كردم ديدم موبده نشسته روبه روم ، داره با لبخند نگاهم مي كنه ، گفت : ” مريم ! بازم تشنه اي ؟ ” گفتم : خيلي .... و نمي دونم چرا بغض كردم يكهو !؟ بيخودي .... گفت : ” اون حافظ كه تو كيفته دربيار يه تفال بزن ! ” ـ انگار هميشه همه چيزو مي تونه ببينه و بخونه اين پيرمرد ! ـ كتاب رو در آوردم و چشمهامو بستم ، الفاتحه ! و بعد : ” اي حافظ شيرازي ، تو كه آگه به هر رازي ، بر ما نظر اندازي ، به حق شاخ نبات و شاه چراغ .... ” و چشمهام و كتاب رو با هم باز كردم ، مثل هميشه : بيدلي در همه احوال خدا با او بود / او نمي ديدش و از دور خدايا مي كرد .... موبد گفت : همون هميشگي ؟ و باز تعجب نكردم كه چطور با اين همه فاصله مي تونست حتي چشمهام رو هم بخونه ! ـ آخه هم قرآن رو كامل از حفظه و هم حافظ رو ـ با سر تاييد و خداحافظي كردم و اومدم بيرون و زل زدم به نقش اهورامزداي بالاي در ورودي ، زمزمه كردم : ” اي مزدا ! اي داناي بزرگ ، اي ناپيداي نيكي افزاي ، اينك فروتنانه خواهانم ياري تو را ، با دستاني برافراشته ، خواستار شادي و شادكامي براي همه ، باشد تا با راستي و خرد و منش نيك ، خوشنود سازم از خود روان آفرينش را ”

... و باز ، روي سنگفرشهاي جلفا بودم ، من ثابت بودم و زمين ، زير پام حركت مي كرد انگار .... به خودم كه اومدم ، وسط ميدون نقش جهان بودم ـ نمي دونم چطور همه جا بودم و هيچ جا نبودم ـ يكهو با صداي اذان به خودم اومدم ، اون هم اذان اردبيلي ـ هميشه صداي اذان تو گوشمه ، حتي گاهي نصفه شب ها ، با صداي اذان از خواب مي پرم و وقتي مي بينم خبري نيست ، نماز شب مي خونم و مي خوابم ـ و هميشه هم اين اذان صدام مي كنه انگار و مي خواد يه چيزي بهم بگه ، شايد .... خيلي وقت ها پيش اومده كه به مسجد شاه رفتم ، وسط حياطش نشستم و فكر كردم ، با خودم فكر كردم شايد يه نيايش يا دو ركعت نماز آرومم كنه ، اين عطش دست از سرم برداره ، شايد ... مسوول دم در مسجد هم با من آشنا بود ؛ واي گلدسته ها ، خداي من ! حالا وقتش بود كه بشينم و زل بزنم به مناره هاي زيباي مسجد ، و با خودم زمزمه كنم : هر در كه زنم صاحب آن خانه تويي تو ... مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه ....

.... توي شبستون مسجد ، غير از چند تا خانم چادر سفيد به سر ديگه ، يه بوي مقدس عود بود و كمي عرفان و بيشتر خدا ! ـ هيچ وقت تا حالا به كسي اقتدا نكردم توي نماز جماعت ؛ نمي دونم ، شايد چون به نظرم جز خدا كسي قابل پرستش نبوده ! فقط يك بار بالاي كوه صفه به .... ـ يه گوشه نمازمو خوندم و بعد رفتم نشستم روي كاشي هاي آبي توي حياط ، پابرهنه قدم مي زدم روي كاشي هاي خنك و جوري نشستم كه بتونم توي حوض رو ببينم ، آخه نقش مناره ها توي آب هزار برابر زيباتر مي شد ، و خيره شدم به آب ... يكهو دلم خواست برم بايستم روي سنگ سياه وسط صحن كه صدام بپيچه و داد بزنم : خــــــــــــــــــــــــــــــــــــداااااااااااااااااااااااااااااااا ! ـ مثل اون شب ، بالاي كوه صفه ، كه باز هم تشنه بودم و رفتم بالاي كوه ، كنار آبشار ، روي چمن هاي خيس دراز كشيدم و داد زدم : خــــــــــــــــــــــــــــــــــدااااااااااااااااااااااااااااا ! كــــــــــــجــــــــــايــــــــــي !؟ ـ و همين كار رو هم كردم ، كسي نبود كه بهم اعتراض كنه ، اصلا كسي نبود كه منو بشنوه يا ببينه جز يه خانم و يه آقا كه كمي قبل ، به حياط پشتي رفته بودن و خودشونو پشت درخت ها گم كرده بودن ....

...... بعد ، رفتم نشستم توي محراب ، رو به قبله ، و سه بار سجده كردم ، و توي هر سه بار سجده ، سه بار شكر گفتم ـ اين كار رو هر شب قبل از خواب ، و هر صبح بعد از بيدار شدن هم انجام مي دم ، شب ، سجده مي كنم كه روز ديگري رو گذروندم و صبح ، شكر مي كنم كه باز متولد شدم ـ يكهو ديدم ديگه از تشنگي دارم بيچاره مي شم ! روحم نمي خواست سيراب بشه انگار .... نمي دونم چرا دستم رفت طرف كيقم ، يه واكمن كوچولو درآوردم و هدفونش رو گذاشتم به گوشم ، موزيك مديتيشن ؛ انيگما ! ـ چرا انقدر من از پارادوكس و تضاد خوشم مي ياد ؟ غالبن هيچ چيز من سر جاي خودش نيست ! خوندن قرآن توي كليسا و خوندن متي توي مسجد و حالا انيگما و اينجا !؟ ـ

ـ ... دلم هواي كوه رو كرده بود ، اون هم نبود كه دستم رو بگيره و با هم بريم بالاي كوه ، روي زانوهاي خدا ، زير يه درخت انار بشينيم ، تنگ هم ، دستهاشو بگيرم و با هم تفال بزنيم به پرتو يكي درميان خورشيد و ابر .... و راهي هم نبود كه برم بالاي كوه آتشگاه ، به ناژوان زل بزنم و به درخت ها و سبزي هاش و بخونم اوستا رو ، بلند بلند ـ فكر كردم شايد پياده روي آرومم كنه . به جاده گفتم حركت كنه و چشمهامو بستم و جاده حركت كرد و منو برد تا كنار پل خواجو ـ كه هر وقت دلتنگ مي شم مي رم مي شينم روي پله هاش و گاهي زير طاق هاش و با آب مي رم و مي رم .... بايزيد كه نيستم كه روي آب بايستم و منصور نيستم كه بانگ انالحق بزنم ! فقط پاكي و صداي آب آرامشم مي ده ، آب ، صداي آب ... واقعا مي بردم به يه دنياي ديگه ، كه كسي نيست جز خدا و من و عشق .... ـ به ته آب خيره شدم ، و تو ذهنم جمله هاي ابن عربي رژه مي رفتن : ” به جايي مي رسي كه يا از من هستي يا ضد من . همان اناالحق معروف : وقتي حلاج گفت اناالحق ، اين جمله را چه كسي مي گويد ؟ وقتي خداوند كسي را دوست دارد ، چشم ، دست ، گوش ، زبان و ... او مي شود ؛ اين مساله تجلي كامل خداوند در انسان است . ” و باز ذهنم مشغول اين بيت حافظ شد كه : گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند / جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد ؛ پس بنابراين حلاج زبان خداوند شده بود و بانگ اناالحق نمادي بود از يكي شدن كامل روح منصور با ذات باريتعالي ... كاش من هم مثل منصور حلاج بودم ....

... اي خدا ! چرا من امروز انقدر تشنه ام ؟ چرا آروم نمي گيري دل ؟ اين همه عطش از كجا اومده آخه ؟ دلم هواي بارون كرد يكهو ؛ سرمو بردم بالا رو به آسمون ، گفتم : ببار ! خدايا ببار ! ابرها رو ببارون ! خودت ببار ! ... و زمزمه كردم ترانه ي باران ، از نوار شب ، سكوت ، كوير شجريان رو : ببار اي بارون ببار ، به سرخي لباي سرخ يار ، به ياد عاشقاي بي مزار ، بر كوه و دشت و هامون ببار ، اي بارون ... و بعد يكي از نوشته هاي باران رو كه خودم نوشته بودم يادم اومد : ” ديشب ، چشمم به پنجره بود و گوشم به آسمان ؛ كه ببارد ... باران ! دل شوريده ام ، تو را به آسمان و ابر را به تو قسم مي داد كه ببارد و بيايي ، بيايي و ببارد ... باران ! بوي تلخ بي تو بودن مي آمد ، تشنگي مزه مزه كردن شوري و گرماي اشك بر لبهايم ترك نشانده بود و من ، خورشيد وار ، مي سوختم براي رفع عطشم و همراهي تو و ... باران !‌ ”  وقتي به حال خودم برگشتم ، ابرهاي تيره ، تمام آسمان را پر كرده بودند ـ  عجيب نبود اصلا ، قبلا هم پيش اومده بود كه ازش بخوام بباره و ببارونه و باريده بود و بارانيده بود !  يه بار هم با يه دوست ازش خواسته بوديم بارون بباره و تمام اونهايي كه اونجا بودن تعجب كرده بودن كه چرا يك طرف خيابون آفتاب شديده و سمت ما بارون ! و محبت هاي از اين قسم كم نبود به من ، يادمه يه بار ، توي يه بيابون بوديم و ماشين خراب شده بود و تا شعاع 1 كيلومتري سايه اي نبود و آفتاب اذيت مي كرد ، شديد ، و من گفته بودم : خدا ! آفتاب اذيتم مي كنه ! و همون آن ، خدا ، دستشو گرفته بود بالاي سرمون و سايه بون شده بود برامون ، و ابر ، روي خورشيد رو پوشونده بود تا وقتي به يه درخت سدر رسيده بوديم ـ شايد همون سدري كه به آسمون هفتم مي رسيد ، سدره المنتهي ، كه مي گن منتش رو نبايد كشيد ! ـ و با سخاوت مندي تمام پناهمون داد ...

... باز هم از خودم و لحظه هام پرت شده بودم و وقتي دوباره پيدا كردم خودم و لحظه هامو ، خيس خيس بودم از بارون ... مني كه تا چند لحظه ي پيش آرزوي گريه داشتم ، بغض جلودارم نبود و همراه بارون مي باريدم و مي باريدم از گلوي پر از بغض خدا و ابرهاي سبك و چقدر دلم مي خواست مثل اون پيغمبر كوچولو برم و روي يه سكوي بلند بايستم و زير بارون بخونم دو ركعت نماز شكر ، كه مي دونم اون هم هميشه مي خونه ، كنار دريا ... سرمو گرفته بودم رو به آسمون و تمام تنم ، تمام روحم ، تمام عشقم و تمام خودم خيس خيس شده بود از باران ! باران ، عاشقم كرده بود تر ، از هميشه ! احساس مي كردم پرنده شدم ، پروانه شدم ، قاصدك شدم ، سيراب شدم ، ديگه عطش ندارم و ياد ذكري افتادم كه يه دوست ديگه هميشه مي گه : ” و ما ارسلناك الا رحمتا للعالمين ” و ديگه يادم نيست چقدر شكر گفتم و باريدم ، اما حس و حالم درست مثل اون شبي بود كه براي اولين بار خواب آيه هاي بنفش رو ديدم ، و يا شب اياك نعبد و اياك نستعين ! ... و دلم مي خواست پيغمبر بودم مثل محمد و غاري داشتم كه نيايش كنم در تنهايي و تاريكي و سكون و سكوت ، و يا مثل علي چاهي داشتم كه توش حرفامو فرياد كنم ... اما نه ! انقدر سبك بودم و سيراب ، كه تصميم گرفتم نه مثل هميشه كه خدا مي اومد پيشم ، اين بار من برم پيشش و رفتم ... و رسيدم ... و سيراب شدم ... سيراب سيراب از عشق و خدا ....

 

مریم آرامش / اصفهان / 6 بهمن 1382

 

 

[ سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... امشب وسوسه ی عجیبی دارم برای صدا کردنت ؛ صدا کردن خودت ؛ اسمت ؛ وجودت ...

... وسوسه نه ؛ وسوسه چار ؛ نه ! وسو...هزار !!! مثل چیدن میوه ی ممنوعه از یک درخت پربار ...

... امشب می خواهم فریادت بزنم و اسمت را از ته دل به زبان بیاورم ، هزار بار تا مرز شیطان شدن رفته ام و برگشته ام ، رفته ام و برگشته ام ... و آخر نرسیده ام به ابتدای شیطان ، هراسم و دلهره ام نگذاشته اندم !

... زبانم بی قرار به زبان آوردن نامت است و بلندترین هجاها در دلم ، کم ترین صداها در فضا می شود ... امشب زبانم هم آغوشی با نامت را می خواهد و دل لامصب مسلمانم هوس امر به معروف کرده ! و گناه به معنایی که تو نمی خوانی اش و من می دانم اش ، فکرم را قلقلک می دهد ...

... به زبان آوردنت ، خواندنت و صدا کردنت رویای شیرینی ست که آرزوهای محال را در ذهنم مرور می کند ...

 ... می خواهم صدایت کنم  ! می گذاری ام !؟ ...

[ چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥ ] [ ۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

 

 

 

 

 

... هر کی یادش نباشه تو که خوب این شعر رو یادته ؛ مگه نه !؟ هر چند این شعر مال تازگی ها نیستش ؛ مال زمانیه که تو هنوز ...

... تو هنوز نخواسته بودی که خودتو از من بگیری ... من هنوز مثل الان نبودم ... هیچی هنوز تغییر نکرده بود که تو یهویی ... این سوال منو جواب بده : " تا حالا شده کسی عشقتو ازت بدزده !؟ "

... البته خب بستگی داره اونم به این که عشقت مادی باشه یا معنوی ؟ زمینی یا آسمونی ؟ بستگی داره عشق رو توی چی یا کی پیدا کرده باشی و ... و این که عشقت هم بخواد عشقت بمونه یا خودش ؛ خودشو ازت بدزده ... یا بگذاره که ازت بگیرنش ... اصلا خودش نخواد عشقت بمونه ...

... این شعر رو یادت می یاد ؟ دفتر شعرم هنوز پیشته ؟ خاطره ی منو هنوز داری ؟ اسمی که روی حافظه ت دیگه نیست ... یادی که توی لحظه هات دیگه وجود نداره ...

... ببین ! من یه چیزیو خوب می دونم ! این که تو اگه توهم نبودی ولی یه خواب بودی توی زندگیم ! همه چیز که واقعی نیست ! تو هم حتما یه خواب بودی ... یه رویا ... نکنه یه وقت کابوس زندگیم بشی دیوونه ؟

 

غزل های بهار آیین من تقدیم چشمانت

دلی دارم که آن هم مانده در اقلیم چشمانت

مباد از من بگیری سایه بان گیسوانت را

که کوتاهی نکردم هیچ در تکریم چشمانت

نشستی ؛ در نگاهت موجی از احساس جاری بود

که می شد ساده آن را خواند در تقویم چشمانت

همان فردی که سر بر آسمان یک روز می سایید

به روی زانویش افتاد و شد تسلیم چشمانت

به اشراق نگاهت خانه ی خورشید محتاج است

خدا هم خوب دقت کرده در ترسیم چشمانت !

پلنگ آسا میان گله ی احساسم افتادی

دلم آن لحظه می لرزید سخت از بیم چشمانت

اگر چه خوب بازی کردم آن شب تا دم آخر

شکستی سخت خوردم عاقبت از تیم چشمانت !

تنم در هرم دستان تو خاکسترنشین می شد

که آوردم پناه آخر به ابراهیم چشمانت ...

 

[ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب