روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

 

 

 

 

سفر كردم

از خودم تا خودم

نمازم شكسته شد !

 

[ پنجشنبه ٧ دی ۱۳۸٥ ] [ ۳:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پريشان تر از آنم كه بتوانم واژه ها را به درستي و از روي نظم كنار هم آورم . شايد اين آخرين مطلبي باشد كه مي نويسم . نمي دانم . درست نمي دانم . هيچ چيز نمي دانم . اصلا چه فرقي مي كند كه اين آخرين مطلب باشد يا نه .....
دلم براي دوست داشتن تنگ شده ؛ براي دوستي ، براي عشق ، براي هيجان ، براي شور .
احساس مي كنم غبار (( تكراري )) بر همه ي روزهايم نشسته . دلم يك روز جديد مي خواهد ، يك دوست جديد ، يك عشق جديد ، يك حادثه ي جديد . راستي ، به نظر تو آدم ها در زندگيشان چند بار مي توانند عاشق شوند ؟
هميشه فكر مي كردم عشق ، مطلق ترين اتفاق زندگي هر فرد است كه ديگر تكرار نمي شود . اما انگار نظرياتم تغيير مي پذيرند . راستي كه آدم چقدر در زندگي تغيير مي كند نه ؟ ! افكار ، ايده ها ، عقايد و باورهاي آدم تغيير مي كند . كساني كه خود را ثابت و بي تغيير معرفي مي كنند دروغ مي گويند .
راستش را بخواهي ، امروز مطمئن شده ام كه زندگي ، پيچيده تر از آنست كه بشود درباره ي آن نظريات ثابتي ارائه داد . در واقع نه زندگي كه آدمها ، آدمها ، آدمها ! چه موجودات عجيبي اند آدمها ! چه دنياي وسيع و پيچ در پيچي دارند اين آدمها ! دوست دارند همه چيز را خودشان تجربه كنند . دوست دارند همه ي چيزهايي را كه مي خواهند به دست آورند و دوست دارند ......
در آغاز گفتم كه ذهنم پريشان است ، نگفتم ؟ ! حالا به وضوح مي بيني كه چقدر واژه هايم آشفته اند . مي بيني ؟ !
چند روز است كه بي قرارم . چند روز است كه احساس مي كنم دلم ده سالي جوان شده . چند روز است دلم هواي عاشقي كردن كرده . نه آنكه عاشق شود ، نه آنكه عشق را بفهمد ؛ نه ، نه ! دنبال يك نفر هستم كه شاخك هاي احساس مرا تحريك كند ، يك نفر كه نگاهش دلم را بلرزاند ، يك نفر كه سايه اش را مدام ، در همه جا احساس كنم . اما نمي يابم . نمي دانم اين جستجو براي من حلال است يا حرام . باور كن نمي دانم . گاهي كه در اين كاوش پريشان ، كلافه مي شوم ، نگاهي به عمق آسمان مي اندازم و مي گويم : (( چيه ؟ ! مي خواي امتحانم كني ؟ يا نه ، شايد هم چند وقته دلم پير شده ، مي خواي جوانش كني ؟ ! ))
و بعد ، دلم مي لرزد . فكر مي كنم نكند اينها همه امتحان باشد . يعني ممكن است امتحانهاي خدا تكرار هم بشود ؟ مي شود ؟ همه چيز ممكن است ، نه ؟ هيچ فكر نمي كردم بعد از اين همه سال ، دوباره به نقطه اي چنين دور ، بازگردم .
من و تو ، هر وقت كه احساس كنيم خيلي بزرگ شده ايم ، در يك لحظه ممكن است از اوج بيفتيم و كوچك شويم ؛ آنقدر كوچك كه زير پاي كوچك ترين موجودات له شويم . من و تو ، هر وقت احساس كنيم كه آنقدر پخته شده ايم كه ديگر از ما گذشته تا در تنور داغ امتحانات او تب كنيم ، بي گمان راه انديشه به خطا پيموده ايم .
اين آيه در خاطرم نازل مي شود : (( آيا آدمها مي پندارند كه چون گفتند ايمان آورديم به خداوند ، رها مي شوند و به حال خويش وانهاده مي شوند و هيچ امتحان نمي شوند ؟ * ))
اما نكته در اينجاست كه ما اغلب امتحان مي شويم . بي آنكه بفهميم . كمتر پيش مي آيد كه در حين آزموده شدن ، دريابيم كه مورد امتحان قرار گرفته ايم .
به هر حال ، من حالا اين را درك كرده ام ؛ و سخـت ترين امتحانات هم البته در وادي عشق است . عشق از درجه ي منفي تا صفر و تا درجه ي مثبت ؛ تا بالاترين درجه ها . عشق ، از زميني ترين عشق تا آسماني ترين عشق .
حقيقت اين است كه حساسترين عضو آدم كه مورد آزمايش قرار مي گيرد ، قلب اوست و من حالا مي فهمم كه مرز بين آسماني شدن و زميني شدن چقدر سخت است . و من حالا مي فهمم كه آدمها ، با همه ي خوبيها ، پاكيها ، بشردوستي ها ، عدالت جوييها و همه ي صفات نيكي كه دارند ، چقدر زميني اند .....
باور كن كه آدمهاي زميني خيلي كم اند ، خيلي كم . و باور كن كه آسماني شدن بسيار دشوار است . و باز باور كن كه آسماني ماندن بسيار بسيار دشوارتر است . وقتي دوست داري دوست داشته شوي ، اما مورد بي اعتنايي قرار مي گيري ، وقتي كسي را دوست داري اما به او نمي رسي ، وقتي پي كسي هستي كه بتواند هيجان و شور عاشقي را در تو زنده كند ، آب دهد و پرورش دهد ، اما او را نمي يابي ، آن وقت ...... بله ، حتما ياد خداوند مي افتي . زيرا او هميشه هست ؛ به خصوص وقتي دلت آن قدر شكسته كه احساست رقيق رقيق شده . او قابل دسترسي است ؛ مخصوصا اگر دلت از همه جا گرفته باشد و بغض كرده باشي . او مي تواند تو را عاشق كند ؛ بخصوص اگر هيچ كس را براي عاشقي و عشق ورزيدن نيافته باشي .
اما در اين حال ، هر چند كه عاشق او هم شوي ، باز زميني هستي ، زميني زميني . آدمهاي آسماني عاشق خدا مي شوند در حاليكه گل هاي عشق چنان اطرافشان را آكنده ساخته كه اگر يك لحظه بي توجه شوند ، از عطر اين همه گل مست مي شوند . آدمهاي آسماني ، خدا را براي عاشقي انتخاب مي كنند ، نه تنها به عنوان تنها گزينه ي در دسترس و نه به عنوان تنها گزينه اي كه جوابشان مي دهد ؛ نه ، نه ، آدمهاي آسماني ، خدا را انتخاب مي كنند زيرا تنها گزينه ايست كه مي خواهند ، از ميان ده ها گزينه ي ديگر ...
و من مي خواهم امروز ، در حضور تو اعتراف كنم كه بر لبه ي تيغ باريك عشق ، آزموده مي شوم . بعد از آنهمه خلوت كه با خدا داشتيم ، بعد از آنهمه شب هاي پرشور كه با خدا به صبح رسانديم ، بعد از آنهمه مستي و دلدادگي و بي قراري ، بار ديگر امتحان مي شوم . نه ! اين اشتباه بود كه فكر مي كردم به اندازه ي كافي امتحان شده ام . اين اشتباه بود كه بر گذشته ام از سر عقل و خرد خنديدم ، اين اشتباه بود كه فكر مي كردم امتحانها تكرار نمي شوند ، اشتباه بود .............

* سوره ي عنكبوت ، آيه ي 2

[ جمعه ۱ دی ۱۳۸٥ ] [ ٥:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب