روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

 

 

 

 

فنجان قهوه ؛ میز بود و دختری که ...

در با شکوه چشم هایش باوری که ...

آچیق های شالی و گرمای آتش

کشمیر مرز بادهای کشوری که ...

او با کلاه و چال های روی گونه

پلکی زد و آبی خلیج و لنگری که ...

بر اسکله می ایستد ؛ حالا تکان داد

دستی برای دست های دیگری که ...

بر آب ها می رفت و یاد دخترک را

می برد تور شانه هایش ؛ پیکری که ...

*      *       *         

یک صبح ؛ روی ماسه های سرد ساحل

افتاده بود و گیس های دختری که ...

فنجان قهوه ؛ میز بود و جای خالی

توفان ؛ شکوه چشم های آخری که ...

 

[ جمعه ۱٥ مهر ۱۳۸٤ ] [ ۳:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

 

 

 

 

 

 

خاطرم یاد نمی دهد

تو از کجای دلم سر در آورده ای

من هنوز

خوب با خودم کنار نیامده ام

هی کلنجار می روم

تا تو را از یاد خودم ببرم بیرون

که بیرون نیامده

کار دست دلم می دهم ...

من

دارم هنوز

توی این نداری ام

با دست و پای دلم ور می روم

ور می روم که شاید

این

(( تو را دوستت دارم )) را

فراموشم شوی ...

خاطرم یاد نمی دهد

تو از کجای دلم پا کشیده ای

من هنوز

خوب خودم را کنار نیاورده ام

هی کلنجار می روم

تا تو را ... یادت می آورم

ور می روم سر در بیاورم

این

(( تو را دوستت دارم )) را

فراموشم کرده ای حتما ! 

[ جمعه ۱ مهر ۱۳۸٤ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب