روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

 

 

جاده از فاصله مي گفت كه ما برگرديم

پاي پر آبله مي گفت كه ما برگرديم

در عجب هستم از اين قلب پر از شورش و عشق

كه چه بي حوصله مي گفت كه ما برگرديم

گفته بودند كه مرداب حوادث پيش است

همره قافله مي گفت كه ما برگرديم

برج و باروي فرو ريخته در پاي زمين

خبر از زلزله مي گفت كه ما برگرديم

رفته بوديم كه شب گردي از آن دور رسيد

با دو صد مسأله مي گفت كه ما برگرديم

اين همان قصه ي برگشتن ما از راه است

اين كه هر كس بله مي گفت كه ما برگرديم ....

    ... نرفته بودم كه برگردم ، رفته بودم كه برنگردم ، نرفته بودم كه بنويسم دوباره ، رفته بودم كه ننويسم دوباره ... اما ديدم دلم مي زند تند تند و تنگ شده براي نوشتن ، مي دانستم كه الف دوباره مي گويدم كه مريم ! با تكلف ننويس ! و شين از من مي خواهد كه هر چه مي خواهم بنويسم ، جيم مي گويدم كه اگر مي خواهم همان طوري كه بودم بمانم پس ننويسم دوباره و ميم باز با بدبيني خاص خودش ترديدم را بيشتر مي كند ، خيلي ها گفتند ننويس ، خيلي ها گفتند بنويس ، اما مهم تر از همه حرف دلم بود ، در اين دو ماهي كه ننوشتم ، بزرگتر شدم ، خيلي ، تغييراتم را خيلي ها ديدند و حس كردند ، تغييرات ظاهرم را ، رفتارم را ، تغييرات مريم را ، تغييرات من را و خودم را ، راضيم ، دارم چيزي كه مي شوم كه مي خواستم ، هماني كه آرزويش را داشتم ، حالا ديگر هر چه بخواهم مي نويسم ، لحظه هايم را ، دلم را ، حرفهايش را ، به همراهيتان احتياج دارم اما ديگر آخر آخرش خودم هستم و دلم ...

   ... عمو خورشيد من ! هميشگي ترين همراه لحظه هايم ! باران دوست داشتني من ! شهرام گل ! مهدي عزيز ! جهانگير واقع نگر ! محبوبه نازنين ! عزيز جان ! محسن جان ، پيرمرد خواب هاي گذشته ! مصطفي جان ، دوست قديمي ! حميده رويايي ! پيام شادي و رحمت ! هندونه دوست داشتني ! اميد جان ، گل پسر ! حبيب جان ، خداوندگار قلم ! و ... و تمام همراهاني را كه هماره دوستم مانده اند و تنهايم نگذاشته اند و در اين بزرگ شدن همراهيم كرده اند ، دستتان را مي فشارم به نشان دوستي و ماندني جاويدان و آرزو مي كنم لحظه لحظه هايتان پر باشد از شادي و عشق و لبخند .

    راستي ، چند وقت پيش تولد عزيزم بود كه تبريكش مي گويم و سبز ماندنش را آرزو دارم ، و اينكه حالا ديگر آدمي شده ام كه لحظه هايم را مفيدتر از پيش مي گذرانم و سعي مي كنم خوددارتر شوم و مريم تر ... صبور باشيد !

    به اميد ديدار ....

[ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۳ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب