روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

.... و امسال ماهي هاي عيد ما زود مردند .... خيلي زود ....

دو ماهي ، قرمز كوچك كنار سفره جان دادند

درست آن لحظه ساعت ها ، بهاري نو نشان دادند

دو ماهي ، قرمز كوچك كه در آن لحظه مي مردند

فقط دستي به آرامي براي من تكان دادند :

خداحافظ ! كه يعني ما به اينجا برنمي گرديم

زمين مال شما ، ما را كمي از آسمان دادند

نگاه خيس ماهي ها به هم خنديد و در يك آن

در آغوش هم افتادند و در آئينه جان دادند

سكوت سرد و سنگيني تمام خانه را پر كرد

و ساعت از تپش ماند و خزان جاي خزان دادند

تو آن سو رو به روي من  به چشمت چشم مي دوزم

كه معصومانه در غربت مرا چتر امان دادند

مرنج آري اگر از ما گرفتند آرزوها را

كه از روز ازل غم را به دوش عاشقان دادند

تو را اي بهترين مصراع خوشبختي ! خدايانت

كدامين شب به اين تنهاترين فرد جهان دادند ؟

هنوز اما براي من فقط يك نكته مبهم ماند

به آدم ها چرا جز تو دلي نامهربان دادند .... !؟

سلام دوستان . با عرض همدردي و تاسف براي دوست خوبمان ، جناب آقاي شهرام عديلي پور ، كه ستاره ي زندگيشان ، مادرشان ، به مبدا خويش بازگشتند و بار امانت الهي را پاك و جاوداني به خداي خوبمان برگرداندند ، براي روح سبز ايشان و خانواده ي محترمشان آرزوي صبر مي كنم .

 boghz va baz ham boghz .....

[ دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۳ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

 

 

برای پسر گل و ناز نازی خودم که حالا ديگه حسابی بزرگ شده ....

چشمان تو وقتي كه پر از خلسه ي خوابند

انگار ، دوسرچشمه ي شيرين شرابند

انگار ، كه آن پلك زدن هاي مكرر

چون پرپر پروانه لب بركه ي آبند

از روز ازل لايق چشمان تو اين بود

كاين گونه در آيينه ي خورشيد بتابند

اصلا تو قشنگي و كسي مثل تو را نيز

تا هيچ زمان ، هيچ كحا باز نيابند

ننوشته ترين شعر مني اي غزل محض

ابيات دل انگيز تو بي حد و حسابند

اي كاش بداني كه در اين دغدغه آباد

در باور من ثانيه ها غرق عذابند ....

pesare gole man !

[ چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۳ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

      خوب من ، سلام .

      ... (( خوب بودن )) ، (( خوب شدن )) ، (( بهترين شدن )) . يادت هست چه قدر درباره ي اين موضوع با هم حرف مي زديم ؟ چه قدر نقشه مي كشيديم ؟ چه قدر فكر مي كرديم ؟ تو فكر مي كني همه ي آدم ها آنقدر به خوب بودن خودشان و راه هاي بهتر شدن اهميت مي دهند ؟ اين چه سوالي ست !؟‌ حتما همين طور است . هر كسي مي خواهد بهترين باشد و يا حداقل اينكه خوب باشد ؛ نه ؟ اما خب تفاوت در اينجاست كه هر يك از ما ، راه خوب شدن را با احساس و درك و فهم و دانايي خود ، تفسير مي كنيم ؛ من يك طور ، تو جوري ديگر .

اما من و تو اصرار داشتيم كه يك راه را براي رسيدن به خوبي ها پيدا كنيم ، يك راه را با هم طي كنيم ، درست با هم و همزمان گام برداريم . نه ؟ اصرار داشتيم كه مثل هم باشيم ، يكي باشيم ، يك روح باشيم ، يك فكر داشته باشيم ، يك دل باشيم . اما يكي شدن حادثه ي ساده اي نبود ...

       الان كه بيشتر فكر مي كنم و دقيق تر كه ارزيابي مي كنم ، درمي يابم در واقع اين من بودم كه خيلي اصرار داشتم همدل ، هم گام و يكي باشيم . براي همين بود كه اگر لحظاتي تو را در خودت مي ديدم ، تصورم اين بود كه از هم دور شده ايم . اگر مي ديدم كه با كسي ديگر از دوستان حرف مي زني و او برايت درددل مي كند ، غم دنيا بر دلم مي نشست و فكر مي كردم ميان ما فرسنگ ها فاصله افتاده . تصور غلط من اين بود كه من و تو ، بايد تمام حرف هاي گفتني را فقط به هم بزنيم ، نه هيچ كس ديگر . حالا اقرار مي كنم كه نادرست بود . احساسات و تصورات و برداشت من از همدلي نادرست بود . تصوير من از (( يكي شدن )) غلط بود ، غلط ! مي فهمي !؟‌ اصلا يكي شدن محال است . آدم با خودش هم نمي تواند يكي شود ! يادت هست آخرين بار راجع به چه حرف مي زديم ؟ تغيير ؛ تحول ...

      من و تو و همه ي آدم ها در حال تغيير هستيم و اين بار برخلاف ظاهرش ، بسيار هم خوب است . برخلاف اينكه شايد در لحظه ي اول نوعي بي ثباتي را در ذهن تداعي كند ، اما در واقع كاملا سنجيده و منطقي ست و نشانه ي هويت و تشخص . باور كن اصلا اين ها را به تمسخر نمي گويم . اعتقادات قلبي من است . مي بيني چقدر بزرگ شده ام ؟ پوست انداخته ام . چندين لايه از روحم ورق خورده . حالا ديگر به استخوان وجودم نزديك شده ام ... آدم ها ، همان گونه كه گوش و چشم و صورت و دست و پاهاي متفاوتي دارند ، روح و جان متفاوت تري هم دارند . حتي آدم هاي دو قلو هم كاملا به هم شبيه نيستند ؛ چه از نظر ظاهري و چه از نظر روحي . مطمئن باش به اندازه ي يك خردل هم كه شده با هم تفاوت دارند .

      به هر حال ، شايد لازم باشد از تو عذرخواهي كنم . من ، تا ديروز حتي ، براي همين (( يكي شدن ))‌ زياد از تو دلگير مي شدم . خيلي وقت ها ابروهايم را در هم مي كشيدم و كوچك ترين حرفي به زبان نمي آوردم تا تو دريابي كه روي قانون دوستي پا گذاشته اي ، الفباي عهدمان را فراموش كرده اي و خلاصه اينكه از جاده ي همدلي منحرف شده اي . اما حالا ديگر انديشه هايم عوض شده . دوست داشتن ، مهر ورزي و يكي شدن كاملا از هم متمايز هستند . هر يك از ما مي توانيم آدم هاي بسياري را دوست بداريم . حتي مي توانيم به انسان هاي زيادي مهر بورزيم . اما با هيچ كس نمي توانيم يكي شويم . هر كس بايد راه خوب شدن را به تنهايي طي كند . مگر نه اينكه در آن روز بزرگ كه از ما درباره ي زندگي و رفتارمان سوال مي كنند ، بايد به تنهايي پاسخ دهيم ؟ مگر نه اينكه هيچ كس مسوول عمل ديگري نيست ؟ مگر نه اينكه در آن روز ، تنهايي چنان فراگير و وسيع است كه نمي شود از آن گريخت ؟ آنچه از آن مي گريزيم ، نزديك ترين كسانمان هستند ؛ كساني چون پدر ، مادر ، برادر ، خواهر و ... دوست !‌ بنابراين من بايد به تنهايي براي خوب شدن تصميم بگيرم . بايد تنهاي تنها راه بهتر شدن را بيابم . بايد تنها تصميم بگيرم . اين من هستم كه بايد بين احساسات و مشغله ها و عواطف و كارهايم تعادل ايجاد كنم . در آخر ، اين خودم هستم كه بايد تصميم بگيرم چه كاري به صلاحم است . حتي اگر با ده ها نفر مشورت كنم ، حرف بزنم و همدلي كنم ، باز هم در نهايت ، خودم هستم كه بايد انتخاب كنم ، اما خودي كه هميشه به خداي خود نگاه مي كند ، نه !؟‌ ... به نظر تو اين معناي توحيد نيست ؟اين مفهوم توكل نيست ؟ اين تفسير همان آيه اي نيست كه (( و ما به انسان از رگ گردنش نزديك تريم . )) ...

************

      گل من ، امروز حالم خوب خوب است . آن قدر خوب كه دلم مي خواهد ساعت ها برايت از عشقم برهان بياورم . دلم مي خواد از عشقي كه به تو دارم بي نيازت كنم اما ، چه كنم كه هر كاري مي كنم دلم راضي نمي شود و انگار كم گفته ام ... بيشتر مي خواهم بگويم ، بيشتر مي خواهم به زبان بياورم ... اما تازه ، سر نماز ، فهميدم كه خيلي زميني شده ام ! شايد بودم ... نه ، حتما بوده ام ... چون الان مي خواهم به زبان زميني ها به تو بفهمانم ميزان علاقه ام را ... هيچ كلمه اي ، هيچ حرفي ، هيچ جمله اي ارضايم نمي كند ديگر ... شايد تقصير خودم باشد كه توقعم از خودم زياد است ... يا از كلمه ها ، يا حتي از تو ... نمي دانم ...

نفسم را در سينه ام حبس مي كنم و يكباره آه عميقي مي كشم ... نمي داني الان چه حالي دارم . حس مي كنم براي خوب بودن و خوب ماندن ، از خودم سبقت گرفته ام و حتي از ... تو !‌ ... باز هم مرا ببخش و ببخش و ببخش اگر رنجاندمت ... اگر حرفي زدم كه از نژاد آسماني هايي مثل تو و از تبار تو نبود ... به خداي خوبمان مي سپارمت و به لحظه هاي عاشقانه . مواظب خودت و دلت باش : مريم ، دختري از تبار مشرق زمين .

khoobe man

[ پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۳ ] [ ۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

 

براي سميراي نازنينم و عشق پاك و اهوراييش كه جاودان بودن آن را اميدوارم !

گرفته خرمن گل ، خاك آشيان تو را

سرشته اند ز مي چشم مهربان تو را

به هيچ گوشه ي عالم كسي نخواهد ديد

شكوه پيكر مانند پرنيان تو را

نسيم بي سر و پا را به بند بايد كرد

به خنده چون كه برآشفت گيسوان تو را

تو روح سبز درختي ، تو ذات پروازي

چگونه وصف كنم روح بيكران تو را ؟

غرور آبي دريا شكسته خواهد شد

چو موج وصف كند رنگ ديدگان تو را

(( تو بي مضايقه خوبي )) بيا و مستم كن

كه هيچ جام ندارد مي لبان تو را

تو چشمه اي ، تو سرودي ، سپيده اي ، شعري

چگونه نقش كنم طرح جاودان تو را .... ؟

dokhmalake naz nazi

[ شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۳ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

 

 

اي نگاه تو سرآغاز پريشاني من !

زلف آشفته ي تو باعث ويراني من

از همان روز نخستي كه دلم را بردي

شده اي علت اين بي سر و ساماني من

خوب در آينه خود را به تماشا بنشين

و ببين آنچه شده مايه ي حيراني من

بي گمان بافته دست خدايي كه چنين

نقش جان مي زني اي زيره ي كرماني من !

ناگزير از تو و تقدير خودم مي باشم

نام تو حك شده بر صفحه ي پيشاني من

اي زلالينه تر از آب ! نگفتي كه چطور

رخنه كردي به دل ـ اين خانه ي سيماني من

و نگفتي كه چط.ر از پس ابر اي خورشيد !

سر كشيدي به دل سرد زمستاني من

چند وقت است كه طبع غزلم خشكيده ست

اي غزلساز ! بيا باز به مهماني من

باز از دشت خيالم بگذر مثل بهار

تا گل از گل شكفد باغ غزلخواني من ....

eshghe man

[ شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۳ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب