روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... من ... درد دارد ... من تنهاست ...


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٥:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

پلک جهان می پرید

دلش گواهی میداد

اتفاقی می افتد ...

اتفاقی می افتد ...

و

فرشته ای از آسمان فرود آمد

تولدت مبارک

عسل خانمی ... عسلکم ... عسل مهربانم ... همیشه شاد باش ... همیشه بخند ...

[ دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... هر شب ، هر روز ، هر لحظه ... رویا می بافتم ... پیشترها ، رویاهایم حریر بودند ! حریر می بافتم و تار تارهایش نخی می شد به وسعت آرزوهایم ...

... و این روزها ... خاطره  می بافم ... و تار و پودش می شوند طنابی ضخیم ... می بافم و می ریسم و آویزان می کنم از سقف ... گره می زنم و گره می زنم و می اندازم به گردنم ...

... می بافم و می ریسم و می شود کلافی محکم ... و بعد ... و بعد ، گره می زنم و می اندازم به گردن رویاهایم ... به گردن خاطره هایم ... و دارشان می زنم ... و دارشان می زنم ... و دارشان می زنم و صندلی را از زیر پایشان نمی کشم ... آویزان می مانند ... از سقف بلند فکرم آویزان می مانند ... نگاهشان می کنم و هیچ نمی گویم ... هیچ ! هیچ نمی گویم ...

... می دانم ! خوب می دانم سقفی که بالای سرشان است ، انقدر قدرت ندارد که نگهشان دارد ... می دانم ! می دانم تحمل نمی کند و فرو می ریزد ... مثل من ... که روزی هزار بار آوار می شوم ... روزی هزاران بار ... بر سر خودم ... بر سر خودت ... بر سر زندگی آوار می شوم ... رویاهایم آوار می شوند و سقف ، فرو می ریزد ...

... به دلم افتاده که این بار ، از رویاها و خیال هایم کلاف نبافم ... کلاف هایم مثل خودم سر درگم می شوند ... در هم می پیچند ... و سقف ... و این سقف پوشالی فرو می ریزد ... و من روزی هزار بار آوار می شوم ...

***

- مریمی ؟

- جانم ؟

- ننویس !

- چشم !

- نگو !

- چشم !

- نبین !

- چشم !

- گوش نکن !

- نمی توانم ! نمی توانم ... نمی توانم !

- پس فکر نکن !

- نمی شود ! نمی شود ... نمی شود !

- پس بنشین و رویا بباف و از کلافش طنابی درست کن و از سقف آویزان کن و صندلی را از زیر پایشان نکش ! تا تمام عمر آویزان بمانند ... ولی خودت آوار شو ! فرو بریز و دم مزن !

- چشم !

[ سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... واسم نوشته بود : " همه ی یهویی ها خوبن !!!

یهویی بغل کردن ، یهویی بوسیدن ، یهویی دیدن ، یهویی سورپرایز شدن ، یهویی بیرون رفتن ، یهویی دوست شدن ، یهویی عاشق شدن ...

اما امان از یهویی رفتن ها ... "

... و من داشتم فکر می کردم ... به این که تو اکثر وقت ها آدم یهویی ای نیستی ! من بودم ... اما دیگه یهویی نیستم !

... داشتم به خودم می گفتم دور افتادیم از هم انگار ... حس هات تغییر کرده ... حس های من بیشتر شده که کمتر نشده !

... داشتم تصمیم می گرفتم که مدتی خودمو کنترل کنم ... همه ی یهویی هامو نگه دارم ... ازت نخوام هی بغلم کنی ... ازت نخوام هی بگی دوستم داری ... بهت نگم دم به دقیقه دوست داشتنتو ... چند وقتی آروم باشم و ساکت ...

... می دونی چی شد آخرش ؟!

... یهویی ... یهویی ... یهویی ...

... اومدی و لب هات رو گذاشتی رو پیشونیم ... بی هیچ حرفی ... و رفتی ...

... چه قدر یهویی داشتمت و کم شدی ...

... چه قدر یهویی نداشتمت و زیاد شدی ...

... همیشه زیاد باش ... هیچ وقت کم نشو تو زندگیم یهویی من ...

... باشه ؟ قول ؟

[ یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

می خواستم

نگاهت آغوش جزیره ای باشد

امواج خسته را

دریغ !

دریغ !

[ سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

مرا کدام جدا کرد بی گناه از تو ؟

سیاه بختی من یا که اشتباه از تو ؟

میان ما برهوت سکوت افتاده ست

اگر گناه ز من بود اگر گناه از تو

دوباره جان بدمد در تن کویری من

بر او گر بوزد روح یک نگاه از تو

به جز طنین شکستی درون سینه ی خویش

ترانه ای نشنیدیم هیچ گاه از تو

چه ماهرانه زمان نقش می زند متضاد

کنار سادگی من دلی سیاه از تو

درون کشتی بی لنگری ز عشق و جنون

چه ساده ساخته بودیم تکیه گاه از تو

اگر چه فتنه و آشوب ، مهرورزی و عشق

دروغ گفتن و چشمان کینه خواه از تو

برای من رمقی در طریق عشق نماند

غرور خسته ی این زخم را پناه از تو

من و تو هر دو در این روزگار ناچاریم

هزار افسوس از من و هزار آه از تو ...

 

*****

 

پ . ن  ... یک خواب عجیب ... من ، خودم ، از دورتر ... از دورتر از تو ... از دورتر از خودم ... از دورتر از ما ... از دورتر از ما بودن ... از دورتر از نگاهت ... از دورتر از چشم هات ... از دورتر از ... من و لباس و سپید عروسی بر تنم ... من و از دورتر از ...

... و صبح ... چشم باز نکرده ... پیامی از تو ... سروش صبح گاهی ... تعبیر خواب ... ترانه ی دیشب ... نتوانستم بی بغض بشنومش دوباره ... تمام روزهایم رنگ تکرار بی تو بودن دارند ... و تو هستی و نیستی و من هستم و نیستم ... تو هستی و من نیستمت ... من هستم و تو نیستی ام ! لعنت به روزگار !

 

پ . ن 2  تنت در بغل کسی

و دلت پیش دیگری ...

هزار خطبه هم که بخوانند ، خیانت است ... !!!

 

[ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... چه قدر این روزها ... سنگینی و سکوت و آرامش نگاه و کلامت را دوست دارم مریمکم ... بیا کمی بغلت کنم ... هیس ... آرام باش و سر بگذار بر شانه هایم ... چشمان خسته و بی تابت را کمی ببند ... من کنارت هستم ... آرام باش مریم آرامشم ... هیس ...

*****

برای آیدای نازنینم و فندق ی گلم ...

پ . ن آدم ها ...

هر چه قدر بزرگ تر می شوند ...

دلشان بیشتر بغل می خواهد ...

حتی ...

بیشتر از وقتی که کودک بودند ...

[ چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... سلام گل قشنگم ... سلام علی من .... می خواستم امروز ... مثل هر سال و همه ی سال های تاریخ امروز ... 28 امرداد ... غافلگیرت کنم ... خوشحالت کنم ... تمام مهر و محبت و عشقم رو بیشتر از هر روز به پات بریزم ...

... و امروز ،  بعد از یه روز فوق العاده و وحشتناک شلوغ ... که از چند روز پیش مجبورم کرد تمام توانمو به کار ببندم تا بگذره ... و 48 ساعت وحشتناک تر ... و 24 ساعت بعدی که گرفتاری من باز هم بیشتر می شه ... و تا روز جمعه که ظهر یا شب بلاخره به انتها می رسه ... و منو مجبور کرده که یک هفته بدوم و تلاش کنم برای سپری کردنش ... و شرمنده م کرده که نتونستم امسال اون جور که باید و شاید ... یه جشن تولد درخور و شایسته ی وجود نازنینت بگیرم ... و بهت قول میدم همین جا ... و تو همین لحظه ... که چند روز دیگه ... بعد از تموم این جریانات ... جبران کنم ... و یه تولد مفصل و خوشگل رو از من طلب داری ...

... تولدت مبارک مرد من ! دوستت دارم ... و برای داشتنت همیشه و همیشه ممنون خداوند خوبمون هستم ...

... و در ضمن ... امروز تولد دوست بسیار عزیز و دوست داشتنی من ... مژگان قشنگم هستش ... که همیشه براش بهترین ها رو خواستم و می خوام و سلامتیشو و شاد بودنشو ... تولد مبارک مژی مهربونم ...  

******

پ . ن انقدر ذهنم و جسمم خسته ست که می دونمو حس می کنم و مطمئنم که انگار یه جایی ... تو جمله بندی ها ... تو نوشتنم ... اشتباه کردم ... منو ببخش عزیزترینم ...

[ دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... امروز تولدمه !

 

*******

پ . ن چند هزار سال است با هم زندگی می کنیم مرد !؟ تمام چند هزار سال را عاشقتم ... و پیوندمان اگر مبارک است .... مبارک است !!!

پ . ن 2 خدا ! اجازه ! من برم ؟؟؟

 

زینبم .... زینب من .... بانوی مهر ... عزیزکم ... نازنینم ... گلکم .... من این جا دارم پا به پایت درد می کشم ...

ای خداوند ! زینب نازنینم ... می دانم به سلامتی تا چند ساعت دیگر فرزندت را در آغوش می کشی ... مادر می شوی ... تمام مادرانه هایت را رو می کنی ... تمام عشقت را می ریزی به پای بچه اکت ...

زینبم ... بانوی مهربانم ... دارم اشک می ریزم و دعا می کنم برای به سلامت دنیا آمدن فرزندت ...

خدایا ! مواظب زینبم باش ...

 

خاله شدم !!!

[ سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

پ . ن  1  گاهی ، حتی ... لعنت به تو !

وقتی می رسد به ترانه ای که یاد تو بال در می آورد ، می آید ، می نشیند روی پس کوچه های خاطره و ذهنم ... و مجبور می شوم ردش کنم برود پی کارش ... و بروم سراغ ترانه ی بعدی ! که از تو نشانی نداشته باشد !

.... و من و تلاش بی وقفه ام برای فراموش کردنت ... !

گاهی .... یادت را لعنت ! وگاهی یادت به خیر ... !!!

پ . ن 2  گاهی ، جلبک ها ! می آیند ! در ذهنم را می زنند ! با زبان بی زبانی می گویند که شعورشان از خیلی هایی که من می شناسم بیشتر است ! جلبک ها گاهی آخر شب می آیند و گاهی میان روز ... گاهی اول صبح و گاهی ساعت دو و سه بعد از ظهر !

... و من و سردرگمی من برای کشف درک نداشته ی دو سه عدد آدم !!!

پ . ن  3 گاهی ، دلم می خواهد کسی باشد ، بیاید ، گلوله هایش را حرام من و مغزم کند ... دستم را بگیرد ، ببرد ، درون یک تابوت بگذارد ، تابوت را روی هیزم ها بگذارد ، بعد کبریت بکشد به هیزم ها و تابوت و من ! بعد بگذارد خاکسترم را باد ببرد ...

... و من و پیچی که من ندارم و تو دنبالش می گردی تا بپیچانی اش و اشک بریزم و دست از سرت بردارم ... !!! ( حاشا نکن جانم ! )

پ . ن  4 گاهی ... به خودم می گویم کاش ... بعضی خانه ها در نداشتند ! نه در کمد ، نه در اتاق ، نه در ... هیچ دری ! تا دوروبری ها چیزی برای کوبیدن نداشتند ! نه ! حالا که فکر می کنم انگار فقط مشکلم در نیست ! مشکلم در هم هست البته ! اما گردو هم هست ! شنیتسل مرغ هم هست ! گوشت کوبیده هم هست ! مغز خودم هم هست ! کوبیدنی ها بی شمارند ! حدس من به جایی نمی رسد گاهی ... که اول صبح و وسط ظهر و آخر شب چه نیازی هست به کوبیدن ؟ نمی دانم ! شاید من نمی فهمم !

...و من انگار خیلی چیزها را نمی فهمم ! اصلا ممکن است تا آخر عمرم هم نفهمم ! هیچ وقت نفهمم ! نفهم بمانم و نفهم زندگی کنم و نفهم بمیرم !

مثلا نفهمم که چرا و به چه علت جنازه ها تولید می شوند ! روزی هزار بار جنازه تولید می شود و روزی هزار بار جنازه می کشند و روزی هزار بار جنازه ... البته و صد البته که مثال ها بی شمارند ... اما تو خود حدیث مفصل بخوان از ...

پ . ن  5  همان پ . ن 1 !!! لعنتی ! از دیده ام رفته ای ... ! دلم به چه کارت می آید دیگر ؟! بیرون بکش خودت را از فکرم ... از خاطراتم ... یک بار دیگر اشک مرا در بیاوری ... هیچ !!!!!!!! هیچ کاری نمی کنم ! تو خودت را بچسبان به فکرم و من خاطره ات را له می کنم ! نگویی نگفتم !

پ . ن  6  ها ؟! چه ؟ چه می گویی ؟ چه می خواهی ؟ چه شده ؟ یکی بیاید دست مرا بگیرد و از خودم پرتم کند بیرون ! تو این کاره نیستی ! من مرد عمل می خواهم ! هیچ خوش ندارم بیایی برایم دل بسوزانی ! برو رد کارت ...

پ . ن 7  زل زده ام به مانیتور ! در مغزم هزار فکر رژه می روند و کسی نیست سان ببیند ! از سپیده صبح دارم زمزمه می کنم با خودم که : الهی فال زینب راست باشد ! چرا ؟ چرا زمزمه می کنم ؟ من چه می دانم چرا ... !

اما دلم می خواهد روزی این جمله را بکوبمش توی صورت دو نفری که خوب می شناسمشان !!! تا دیگر ادعایشان گوش فلک را کر نکند !!! همین جوری ! الکی ! دلم خواسته لج کنم ! مشکلی هست ؟ اگر نه که هیچ ... اگر هم هست ، بیا و مثل من سرت را بکوب به دیوار بی پناهی ! انقدر راحت می شوی که نگو ... امتحان کرده ام جانم ! به نسخه های من شک نکن !!!

پ . ن  8 خل شده ام ؟ نخند جان دلم ! گریه نکن عزیزکم ! عادت کرده ام ... ( باور نکن ! عادت نکرده ام اما تظاهر کردنم عالی شده ! ) به خیلی چیزها و خیلی آدم ها عادت کرده ام ... حتی به این که زبانم به نفرین باز شود هم عادت کرده ام ! این را باور کن !

پ . ن  9  و باز پ . ن 1 !!! مگر به تو هشدار ندادم که پایت را بگذاری بیرون از فکرم ؟ لعنتی ! خوابم می آید ! خواب مرگ ... تمامش کن !

پ . ن  10 ...................

و دیگر هیچ !

[ شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب