روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... هنوز ، سه چهار ساعت هم نگذشته از ارسال پست قبلی ... نفسم درنمیاد ! فقط دارم اشک می ریزم از شادی ...
رفته بودم به ریحون ها آب بدم . هر روز چکشون می کنم که سبز شده باشن ، هنوز حتی جوونه هم نزدن ! بیش از یک ماهه منتظرم !
دو سه روز بود که فقط بهشون آب می دادم اما باهاشون حرف نمی زدم . امروز ، دوباره نشستم کنارشون و دقت کردم بهشون . یه نشونه می خواستم . چند روز بود که یه نشونه می خواستم از خدا ...
یهو چشمم افتاد به کنار گلدون . یک قطعه گم کرده بودم . از همون کاری که انجام می دادم . مراحل خاصی داشت که همون یک قطعه ی گم شده رو بتونم پیدا کنم و بفرستن برام که طرحم کامل بشه . هی امروز و فردا می کردم برای درخواست ...
همون قطعه ، دقیقا همون قطعه ، کنار گلدون بود . رفتم و گذاشتمش سر جاش و سجده کردم ! و اشک هام ریختن ...
ببخش خدا ! ببخش خدای خوبم ... چرا فکر کردم حواست نیست ؟ چرا فکر کردم یادت رفته ؟ چطور حواسم نبود که حواست هست ؟
بحث اون قطعه نیست ... یه راهی برای داشتنش پیدا می شد اما ... تو حواست بود که آرومم کنی ... حواست بود که نشونه بفرستی ... که بگی می بینمت مریمی ... که بگی هواتو دارم مریمی ... که یادم بندازی هنوز ، امید هست ...
ممنونم که هستی خدا ... ممنونم ...
می شه حواست باشه و اون دل نگرانی هامم رفع کنی ؟ می شه ؟ می شه خدا ؟
دوستت دارم خدا ...

[ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... یه نفر ... یه چیزی ... یه چنگک ... یه بختک ... دست انداخته روی قفسه ی سینه م ... فشار می ده ...
نمی تونم کاری کنم برای برادرکم ... برای خواهرکم ... برای مامانم ... برای بابام ... می خوام اما نمی شه !
چه کار باید بکنم ؟ زمان تو چقدر طولانیه خدا ؟ راسته که می گن زمانت با زمان ما فرق داره ؟ پس این همه دعای ما برای چیه ؟ چرا نمی تونم ؟ چرا تواناییشو ندارم یه چیزایی رو تغییر بدم ؟ برای خودم که هیچ نمی خوام و نخواستم ...
چه قدر ...
این روزها ...
بیش از همیشه ...
ساکتم !
شاید کسی نیست ... شاید من نمی تونم ! نه ! من نمی تونم دیگه با کسی حرف بزنم و راحت بشم ... شده ام یه مگنت ...  مریمی !؟ وقت داری درد دل کنم ؟ مریمی !؟ حوصله داری بشنوی منو ؟ مریمی !؟ می شه گوش کنی حرفامو ؟
این ، مریم این روزهاست ...
می شنوم اما نمی گم ... رسیده م به سکوت محض ...
جدیدا از شب ها می ترسم ! خیلی ... خیلی می ترسم ...
چرا کمی آروم نمی گیری دل !؟
در اوج لحظه های عصیان و خشم و هیاهو و هراس و فریاد ، رسیده ام به سکوت ....
من ، مریم همیشگی نیستم ! تو کنارمی ، اما هنوز ، متوجه نشده ای ! ایرادی نیست . اشکالی نداره . هر نوع توجهی که بهم می شه ، عصبیم می کنه ...
باید یه جایی باشه ، یه سوراخ ، یه گودال ، یه چاه ... برم توش ، تمام روش رو بپوشونم ، کسی پیدام نکنه ...
ازم نپرس خوبم یا نه ! می شه لطفا ؟

[ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... خواب بودم و نبودم ... خسته خوابیده بودم و خسته تر پلک می زدم . اسمش خواب بود اما خواب نبود واقعا !
خوشحال بودم . هیجان داشتم از صبح . مدت ها بود مشغول کاری بودم که به سرانجام رسیده بود . رکورد جهانی ! هاها ! الان نوشتنش به نظرم مسخره ست اما صبح ، هیجان زده بودم و در عین حال ، تهی !
از جا بلند شدم ، صندلی رو برداشتم و کنار کانتر آشپزخونه نشستم . پاهای برهنه م روی سرامیک آشپزخونه . موهای باز و شونه نزده . تلفن زنگ زده بود و من بیدار شده بودم و بی سیم رو پیدا نکرده بودم و آرنج هامو گذاشته بودم روی کانتر و با بیس اصلی حرف می زدم تا وقتی مکالمه تموم شد و یهو به خودم اومدم و دیدم صورتم خیسه ! گریه نمی کردم چون اگر گریه بود ، می فهمیدم . اما فقط اشک بود و اشک . هیچی تو ذهنم نبود . پشت تلفن کسی خبری نداده بود . احوالپرسی معمول بود . اشک هام می ریختن و خنده م گرفته بود که یعنی چی ؟ انقدر اشک میومد که می ریخت روی پاهای برهنه م ، روی سرامیک ها ... مثل باران بهاری که انتظارشو نداری ، آفتاب می تابه اما همون موقع ابرها هم می بارن . بی رعد و برق ! بی هیاهو ! بی حتی لکه ابری سیاه ...
نه می تونستم جلوی اشک هامو بگیرم و نه اصلا گریه می کردم ! دلم خواست پیش مامانم باشم و برام سیب زمینی سرخ کنه . بایسته جلوی گاز و سیب زمینی خورد کنه و نگاهش کنم .
بلند شدم و چای درست کردم و بعد جلوی لپ تاپ نشستم و یک قلپ چای و ... اشک هام بند اومده بودن !
نشستم و به شاهکار تکمیل شده م نگاه کردم . تا همین امروز صبح که تموم شده بود ، می خواستم توی تصویرش غرق بشم اما الان ، فقط یک تصویر بود . نه غمگین بودم ، نه شاد ، تهی تهی ! اما به خودم گفتم باید بنویسی مریم !
علی خواب بود . 4 ، 5 روزی نبود و من ، تنهای تنها بودم . در خونه قفل بود ، نهایت تماسم با بیرون از خونه ، رفتن سر تراس بود و آب دادن به ریحون هایی که کاشتم و سبز نمی شن ! یک ماهه منتظرم و خبری نیست .
تلویزیون رو روشن کردم و شنیدم مجری ، از مخاطبش پرسید وقتی نیاز به کمک داری یا دلت گرفته چند نفر هستن که بتونی روشون حساب باز کنی ؟ بتونی درددل کنی باهاشون ؟ و مخاطب ، شروع کرد به شمردن ! و من از خودم پرسیدم : مریمی ؟ چند نفر ؟ و خودم از صدای خودم جا خوردم که گفت : هیچ !
ساعت ، دو و سیزده دقیقه ی نیمه شب و من ، رفیقم کنارم هستش . چای ! برای خودم سیب زمینی سرخ کردم اما طعم نداشت . فلفل سیاه داشت و نمک و زردچوبه اما دلم نمی خواستش .
یک چیزی ، اومده نشسته اینجا ! دقیقا همین جایی که دستم هست . بالای سینه م ، زیر گلوم ... نمی دونم چیه ؟
هفته ی پیش ، 34 ساله شدم . سعی کردم تمام روز ، خواب باشم . یه روز معمولی بود . ناهار پختم ، فیلم دیدم ، خوابیدم و کتاب خوندم و چای خوردم . مصرف سرانه ی چای رو بردم بالا ! ماگ پشت ماگ ! چای رو با چای روشن می کنم و مدام عرق هل که بیزارم از چای بی عطر ...
چه آشفته حال نوشتم . باید بیشتر بنویسم . تماسم توی اینترنت و فضای مجازی به حداقل ممکن رسیده . مدت هاست ! شب ها ، خواب ندارم و روزها ، بی خوابم . شده تا 70 ساعت و بیشتر نخوابیدم و گاهی 3 ساعت خوابیدم که به خواب دیو طعنه زده .
ننویسم دیگر ... ننویسم بهتر ! اما باید جایی باشه که بنویسم پس کرکره وبلاگ رو بکشم بالا و گرد و غبارشو بگیرم ...
نمی دونم کسی هست که بخوندم ؟ یا بهتره بگم امیدوارم کسی نباشه که بخونه و قضاوتم کنه . به زودی ، بعد از مونتاژ کاری که تموم کردم ، مشخصات و عکسش رو می گذارم .
الان بهتره که برم و باز ، ماگم رو پر از چای کنم ...

[ یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... من ، تو را ندارم !
... ساعت سه بعد از نیمه شب است و خواب به چشمانم نمی آید و من لعنتی ، تو را ندارم !
... نمی دانم از وقتی ندارمت ، لعنت شده ام یا که لعنت شدم اول و حالا ... ندارمت !
... دل تنگتم لعنتی خوب من ... ندارمت عزیزکم ... نیستی و دل تنگتم ...
... بیا و یک لطفی بکن و خودت را بکش بیرون از فکرم ... لااقل الان ... لااقل امشب ... بگذار به نداشتنت عادت بکنم ... بگذار یادم برود ... که بوده ای ... بگذار فکر کنم خیال بوده ای و خواب و سر روی شانه ات نگذاشته ام هرگز و هیچ وقت دست هایت ، با من مهربان نبوده اند ... 
***
پ . ن می دانم بریده بریده می نویسم ... مثل نفسم که تنگ شده و به شماره افتاده ... مثل گلویم که درد می کند از بغض ... مثل خودم که هوار و فریاد مانده در گلویم و دیگر هرگز هیچ راهی نیست برای بودنت ... برای داشتنت ...
من ، تو را ، دیگر ، هرگز ، هیچ وقت ، هیچ زمان ، هیچ ... ندارم ! 
 
 
 
 
 
من 
تو
را
ندارم
!!!
[ یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... این روزها ، نامه هایت ، ای میل هایت ... خوشحالم می کند ، حس می کنم نامه ی کاغذی دستم رسیده ! از همان نامه ها که هی منتظرش هستی و وقتی پستچی می آید که زنگ در را بزند ، نمی داند که تو از پنجره آمدنش را دیده ای و دویده ای سمت در ... که زودتر نامه را بگیری ، بوی کاغذ بیاید و مهر ... بعد هی نامه را تا ته بخوانی چند بار و بعد توی پاکت را بگردی که نکند چیزی مانده باشد و من ندیده باشم ؟
... این روزها ، خیلی می خوانمت ، هر خطت را چند بار ، هر کلمه ات را هزار بار ، هر جمله را ... بسیار ! و وقتی می نویسی ، به خودم می گویم ببین ! مریمی ! نوشتن ساده است ! تو هم می توانی بنویسی ، می توانی نوشته هایت را ، حرف هایت را ، بنویسی و بگذاری توی وبلاگت ... فقط حرف هایت را ننویسی توی همین ورد گوشه ی صفحه ، بنویسی و سبک شوی ، بنویسی و بگذاری بخوانندت ، با سخاوت تمام ، تمام تمامی خودت را بنویسی و نترسی از نوشتن ...
... و می خوانمت و هی به خودم می گویم چه ساده نوشته و شفاف ... و باز دلم می خواهد من هم غریبگی نکنم با کلمات ... می شود ؟ نمی شود انگار ! باید بشود ... حتما !
... این روزها یا شاید از مدت ها قبل ، دوست عزیزی هستی و بوده ای برای من ، انگار خودم باشم که تو را می نویسم یا تو مرا ... در روزگاری که همه یادشان رفته وبلاگی داشته اند و همه ی حرف هایشان توی دلشان مانده ، کوه شده ، زخم زده ، ریشه های نگفتن محکم تر شده ... تو نوشته ای و می نویسی و امیدوارم که ادامه داشته باشد و قلمت نویسا باشد و پایدار عزیز دور ...
... شهرزاد نازنینم ، دخترک نارنج و ترنجم ، بانوی قصه های هزاران ساله ، دوستت دارم و برایت دعا می کنم هر شب ، که به قول نوشته هایت : قلبِ‌ سلیم داشته باشی و سلامت قلب و روح و روشنی دیده و نگاه ...
ایدون باد !

[ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... مرد زندگی من ! عزیزکم ، ای مهربان ترین تا همیشه ...
تولدت مبارک !
... انقدر در تو حل شده ام که دیگر فکر می کنم تو خود منی ، تکه ای از وجودم ، قسمتی از من ، مریم !
... و درست همین مریم ست که حاضر است برایت بمیرد و فدایت شود و آرزو کند سال های سال شاد و سلامت و موفق زندگی کنی و به تمام آرزوهایت برسی .
جاودان و سلامت و شاد و موفق و خندان باشی عشق من . تولدت هزار هزار بار مبارک .
... انقدر در پس این سه نقطه ها قربان صدقه ات رفته ام و بوسیده امت و بغلت کرده ام که حدی برایش نیست . فقط خلاصه اش کنم که : دوستت دارم عزیزترینم ...
*****
... و اما تولد مژگان بانوی پر مهر و دوست داشتنی ام ، مادری نمونه و همسری مهربان نیز مبارک .
مهربان بانوی عزیزم ، مژی نازنینم ، تولدت مبارک . امیدوارم سال های سال با عشق و شادی و سلامتی روزگار بگذرانی و سایه ات همیشه بر سر سپهر بامزه و باهوش و دوست داشتنی و جینگیلی خاله مریمی باشد و در کنار همسرت بهترین لحظه های عمرت را سپری کنی .  
ایدون باد !

[ چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... داشتم پیش خودم فکر می کردم در تمام این 6 سال گذشته ، لحظه ای بوده که قربان صدقه ات نروم ؟ لحظه ای بوده که خدا را برای داشتنت شکر نکنم ؟ دمی بوده که بی یاد تو بنشینم ؟ و حرامم باد اگر من ...
... فکر می کردم با خودم که عاشق وقت هایی هستم که سر می گذارم روی بازوان مردانه و آرامش بخشت و با موهایم بازی می کنی و من سقف بالای سرم را می بینم که چه کوتاه است برای اوج گرفتن ! عاشق مردانه بودن و محکم بودنت هستم . عاشق وجودت و خودت . عاشق انگشت های دستت وقتی می خوابی و حالتی که می گیرند ... عاشق فرم لب هایت که انگار خداوند خطی طبیعی دور آن ها کشیده و خاصشان کرده ! عاشق چشم هایت که انگار تمام زلالی آسمان را  در آن ها جای داده اند ...
... گیرم که گاهی بداخلاقی بکنی ! گیرم که گاهی مثل دیروز عصر چنان عرصه را بر من تنگ بکنی که 4 . 5 ساعت تمام با جنگ اعصاب و کشمکش فراوان هی فقط خودم را توی دلم آرام بکنم و هی به خودم یادآوری بکنم که مریمی ! عاشقش هستی ! یادت که نرفته ؟ هی توی دلم بگویم علی من ! دوستت دارم ! و بر زبانم فقط بیاید که علی ! نکن این کار را با من ... نکن با دلم ... آشوبم نکن ! اما توی دلم غنج بزند که درست وسط همان دعوا و کشمکش و بحث بیایم بغلت کنم و سر بگذارم روی شانه هایت و هیچ نگویم و هیچ نگویی و فقط دست بیندازی دورم و فشارم بدهی که حست کنم ! ( که آمدم و سر گذاشتم و بی اعتنا ماندی جان دلم ! ) بگذریم که امروز ، روز من است و روز شادی ...
... تمام این ها باعث نمی شود که هی توی دلم قربانت نروم ! هی نگویم دردت به جان من ... هی دلم نخواهد بیشتر داشته باشمت و دلم بخواهد هی بیشتر و بیشتر بغلت کنم ، ببوسمت ، حست کنم ...
... و امروز ششمین سال است که دارمت ! داری ام ! عشقمان دارد روز به روز بزرگتر می شود و چه نیک گفتی که سال دیگر باید بفرستیمش مدرسه ! بچه مان بزرگ شده ، قد کشیده ، به پایش رنج کشیده ایم و همت کرده ایم که بالنده و شکوفا بشود ، که میوه ی دلمان بزرگ شود و با غرور بگوییم که بچه مان امسال 6 ساله شده و قرار است سال دیگر نامت را در کلاس اول بنویسیم جان دلم ... دستانت را بگیریم و به همه نشانت بدهیم و بگوییم : ببینید چقدر بزرگ شده و هی دلمان غنج بزند برای بزرگتر شدنش و شکوفاتر شدنش . عزیزدل مادر ... عزیزک شش ساله ام ... سالروز شکفتن و تولدت مبارک !
... و امروز آغاز 33 سالگی من ! که چه قدر ، چه قدر ... دوست دارم این عدد را و می میرم برایش ... تولد مریمی 33 ساله و تولد عشق 6 ساله مان مبارک ! بادا که کودک عشقمان تا ابد پایدار بماند و مهرمان به هم بیش شود تر ! از دیروز و همیشه ... ایدون باد !

[ جمعه ۱٩ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... خشایار می خواهد سر به نیستم کند . می دانم که شهرزاد نمی گذارد بمیرم . اگر زورش برسد و نگهم بدارد ، با هزار قصه می آیم بیرون . حیف که دنیا کاغذش کم است . چقدر کلمه با خودم دارم !
ما نواده های بی بی شهرزاد ، پر حرف به دنیا می آییم . پسرهای خشایار به ما می گویند وراج . مثل من که حالا افتاده ام به حرف و اگر یکی از پسرهای خشایار بشنود ، یا دادش درمی آید یا خمیازه می کشد یا پشتش را می کند و می رود پی کارش . تازه اگر خیلی مهربان باشد و خیال سر به نیست کردنم نزند به سرش ، منتظر می ماند ببیند آخر و عاقبت این وراجی ، تماس با پیکری گرم و زنانه است ، یا به طور کلی وراجی بی خاصیتی است و به تحملش نمی ارزد .
حوصله ی ما را ندارند . خیال می کنند حرف های خودشان خیلی مهم است . ما هم به روی خودمان نمی آوریم که دعواهای آن ها با هم ، هر چقدر هم توش حرف های گنده باشد ، بچه گانه و گاهی البته خیلی بامزه و سرگرم کننده است . نه آن وقتی که بازی واقعا می اندازدشان به جان هم و خونین و مالین شان می کند . ما دوست نداریم بازی آن ها جدی بشود . دوست نداریم بمیرند . همه چیز را جدی می گیرند . همه چیز ، جز ما را . ما که این همه دوستشان داریم . آخر آن ها فرزندان ما هستند .
بی بی شهرزاد وصیت کرده حرف هامان را به زور قصه در گوش آن ها فرو کنیم . آن ها خوششان می آید . اگر خوششان نیاید ما را می کشند . نه این که سرمان را ببرند . صدامان را می برند . جوری خفه مان می کنند که فقط حرف نزنیم . ما هم به جای این که با آن ها حرف بزنیم شروع می کنیم با خود خودمان به حرف زدن . برای همین جانمان هر روز پر و پرتر می شود ، به جای حرف های گنده زدن یاد می گیریم با خودمان تنها باشیم ، تنها فکر کنیم ، ... بعد شروع کنیم به کارهای قشنگ : قالی ببافیم ، روی هر پارچه ی اضافی که گیرمان می آید گل بدوزیم ، نخ های طلایی را از سوراخ ریز سوزن رد کنیم و هر شکلی را دوست داریم و به فکرمان می رسد ، روی حریر بدوزیم . پارچه های بی شکل را ، شکل تنمان ببریم و همه چیز دنیا را شکل خودمان کنیم .
ما آن قدر توی خودمان پر شدیم که مردها به ما غبطه خوردند . آن ها خیال می کنند حرف های خودشان خیلی مهم است . چشمشان به بازی های ما می افتد و می بینند شکل هایی که ما درست می کنیم خیلی قشنگ تر است . به روی خودشان نمی آورند .
ما آن ها را بیشتر از حرف هاشان دوست داریم . دوست داریم نگاهمان کنند ، ما را ستایش کنند . تا آن ها تماشامان نکنند یادمان نمی افتد زن هستیم . حیف که به حرف های ما دل نمی دهند ، همان تماشا و همان تماس کوتاه تن ، آن ها را راضی می کند . ما بدون حرف هم خوشگل و بامزه هستیم . همین برای آن ها بس است ...
... پدر من یک زن است ، یک زن نقاش . یک شب یک زن نقاش ، مادرم را نقاشی کرد . یک شب دیگر ، نقاشی را گرفت بغلش و خوابید . رنگ ها با هم قاتی شد . گفت بشو ! شدم ...

از کتاب بی بی شهرزاد . نوشته ی زیبای خانم شهرزاد ارسطویی .  

[ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

 ... و خواب ها ... امان از خواب ها ... امان از حسی که وقت رویا دیدن و خواب دیدن داری و دارم ...


... دیشب باز خوابت را دیدم ! و چه عجیب بود ! در خواب حواسم بود که نگاهت کنم ، حواسم بود حرفی نزنم که برنجی ، حواسم بود زخم دستم را نشانت بدهم ، بگویم این جای بخیه ها را می بینی ؟ برایم مهم نیست ! تو دست بکشی رویش ، خوب می شود ! حواسم بود برایت از شب ها و روزهایم بگویم ... برایت حرف بزنم اما حواسم باشد حرفی نزنم ! بگذارم از چشم هایم بخوانی ! بگذارم خودت بفهمی ! و تو مثل همیشه حواست به من باشد و نباشد ! نگاهت پیش من باشد و نباشد !


... در خواب حواسم بود که فندک بگیرم زیر سیگارت و آن را برایت بگیرانم ، حواسم بود که تو حواست نیست فندک برایم بگیری ! حواسم بود خودم باید سیگارم را روشن کنم و پک بزنم و به زمین نگاه کنم و تو لم بدهی و به دیوار نگاه کنی و بروم برایت چای بیاورم و توی همان خوابم هم بدانم که تو ممکن است دیگر هرگز چای ... ممکن است دیگر هرگز سیگار ... ممکن است دیگر هرگز نگاه ... روزی مباد !


... در خوابم ، حواسم به بغضت بود ، به اشک نشسته در چشمانت ، وقتی از روی دیوار پریدیم و تو ، گیتاری که هرگز  نداشتی را آن سمت دیوار جا گذاشتی و چقدر صدای سگ می آمد ! می دانستم آمده اند دنبالمان ! می دانستم باید فرار کنیم ، می دانستم آخر آخرش پیدایمان می کنند اما می خواستم تا آخرین لحظه فقط نم چشم هایت را ببینم ، فقط نگاهت را که مال من بود و نبود ببینم ، می خواستم با هم از کوه بالا برویم و بنشینیم و نگاه کنیم به تمام مردم ، به تمام شهر ، به تمام خودمان ... می خواستم خوابی را که هیچ نشانی از واقعیت نداشت ، طولانی کنم و یادم بماند که بوده ای ... که بوده ای ...


" ... مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بشینم ... هزار خطبه هم که بخوانند ... مرا اینجا رها کردند و رفتند ... آی آدم ها که در ساحل ... یک نفر از من نمی گیرد سراغ ... من به تنگ آمده ام از همه چیز ... "


... و این ها ، صداهای پیچیده در سرم هستند ... می خوانند و دکلمه می کنند و وز وز در گوشم ... و صدای خواندن :


" اوره آسمین ارمان ارمان دگورمژن دگورمژن / کریه برخان خاده جان دبارژن / همدل هوال عزیز جان ته ناویژم / چاو شور پرن ارمان ارمان سره ساوو / اورزه لنگه هوال جان ورین راوه؟ / بکن برا عزیز جان درد بلاوه ... "


... دیشب ، من بودم و مریمی که نشسته بود جلوی تلویزیون و حواسش همه جا بود و هیچ جا نبود و صدایی که میخکوبم کرد و یکهو ، خودم را دیدم ، کلاش پایم بود یا نبود ! شاید پابرهنه بودم ، چوخه بر تن ، پیچ و کولاو داشتم ، زیر گنبدی سفید نشسته بودم ، و مرد می خواند ، مردی که چهره نداشت اما چوخه و دستار داشت ، انگار نمی دید یا اگر می دید مرا نمی دید ! و می خواند ! با صدایی که اشکم را داشت در می آورد ، شیرین گیان ... ناله می کرد شیرین ... گیان ... شیرین ... و من همه بغض شده بودم ... همه گوش ... همه غم ...


... تا علی آمد و صدایم کرد و از در درآمدی و من از خود ... و نمی دانم در نگاهم چه دید که آمد و نشست و زل زد به من و من در حال و هوای خودم نبودم و نمی دانم کجا ... گیان ... چه نه بیستون غه م له کولمه ... امان ! امان ! و تا راضیش کنم برود بخوابد و تلویزیون را خاموش کنم و بنشینم میان قالی و مرد چوخه پوش با سوز دلش برایم بخواند از ته قلبش و تا ته جگرم را آتش بزند ، زل زدم به ستاره ها و مرد ، هی در دلم خواند و من هی سر تکان دادم و به سماع آمدم و تکرار کردم شیرین ... گیان ... امان ... امان ... و انقدر خودم را بغل کردم و گهواره وار تکان دادم که دل شانه و کتفم برایم سوخت و سر گذاشتم روی شانه ام و زمزمه کردم : یه شو ارای چه له بیستون ناد / شیرین گیان ده نگه کی تیشه م ... دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد ... نیامد ... نیامد ... شاید ...


... و هی مرد برایم بخواند و من هی همه پرسش که ببینم کجا و کی تجربه کرده ام شنیدنش را و یادم نیاید و چند ساعت بعد باید بخوابم و آن خواب را ببینم و چشم باز کنم از خواب و ببینم ایستاده ام رو به روی بیستون ...


داغت دانی یاره جان جیگر من / بو خراوو و مال خراو دلبره من ...


... و از صبح که چشم باز کرده ام ، از زبانم نیفتاده که : سر هلینم ارمان ارمان له کویران ... امان ! امان ... و هنوز در تعبیر دیشب و خوابم وامانده ام ... گیجم ... سرگردانم ...


*****


پ . ن روزمره ها ... روزمرگی ها ... روز مردگی ها ... از من مریم دیگری نساخته اند ! مریم فقط تلاش بیهوده ای کرده برای پنهان ماندن پشت ترشی درست کردن ها ، خانه تکانی ها ، غبار روبی ها ، خرخنده ها ، ننوشتن ها ، نگفتن ها ...
... و چه بیهوده تلاشی بود و چه عبث مامنی و چه نااستوار پناه گاهی ...


پ . ن 2  ... و چند روز پیش تر از امروز ، سال گرد پنجمین روز از یازدهمین ماه سال ...
... و  چه مبارک فال و خوش قدمی در طالع من ای سه حرف نامت همه عشق ... بادا که مهرت در دلم بیش شود و افزون تر ... ایدون باد !

[ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... عزیزکم ! دیروز عصر به نظر من زیباترین و ملیح ترین و با شکوه ترین عروس دنیا شده بودی ... چنان ذوقی کردم از دیدنت تو اون لباس صورتی که نتونستم جلوی اشک هامو بگیرم ... چنان حس عمیق عشق و دوست داشتنی بهت داشتم که دلم می خواست فقط بغلت کنم و ببوسمت و نگاهت کنم ...
... مثل فرشته ها شده بودی ! با اون لباس های صورتی و گل بهی خوش رنگ ... و اون آرایش ملایم و محو و خاص ... حس می کردم هیچ کلمه ای نمی تونم پیدا کنم برای تبریک گفتن بهت ... و وقتی قرآن رو آوردم که در پناهش باشی همیشه و سه بار رد بشی و سه بار برات دعا بخونم و بهت فوت کنم و بعد هی سعی کنم فقط نبارم ، دعا کردم که این برق نگاهت دائمی و جاودانی باشه ...
... و امروز اولین روز زندگی دو نفره ی تو هستش ... امیدوارم زندگیت همیشه پر باشه از شادی ، لبریز باشه از عشق ، سرشار باشه از لبخند و امید ... و درست مثل اسم قشنگت، عطیه ، که واقعا هدیه ای هستی به دنیای پدر و مادر و برادرت ، خداوند بهترین ها رو به تو و همسرت رضا عطا کنه . ایدون باد !

[ جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب