روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... سر خودم را شلوغ کرده ام که فکر نکنم ...
کلاس پیلاتس ! ها ها ها ! روز اول ، فکر می کردم پیرترین باشم ... بس که خودم ، به دید خودم ، پیر بودم و چروکیده ! تصورم از خودم ، دخترک چاقی بود با موهای دو رنگ که ریشه شان سفید شده ، دارد سعی می کند عضلاتش را کش بیاورد و تلاش کند برای تمرین و ورزش !
از تو چه پنهان که می خواستم کلاس یوگا بروم تا آزاد شود فکرم ... امر کردند که پیلاتس و اطاعت شد !
حالا ، روزهای فرد ، خودم را می سپارم به هیاهوی کلاس نه چندان شلوغ و کشش عضلات و ساعتی که وقتی تمام می شود ، دلم می خواهد مثل عضلاتم کـــــــــــــــــــــش بیاید . درد می کشم گاهی اما دلپذیر ... گوش می دهم به صدای موزیکی که نمی دانم چرا همیشه ترانه ی تایتانیک سلین دیون پخش می شود ! گویا دستور دارند موزیک شاد نباشد و بی کلام !
ظهرها ، شال و کلاه می کنم و پیاده راه می افتم . مسیر ، نزدیک نیست اما ! هیچ ترانه ای در گوشم پخش نمی شود میان راه اما خیالم را آزاد می گذارم که بچرخد و بچرخد ... به درخت ها سلام می کنم ، حواسم هست که به جای خیابان اصلی ، راهم را دورتر کنم و از کوچه باغ ها بگذرم . از دامنه ی کوه ، رد می شوم و نیشان ژه ته از ناوینم ...
گاهی آواز می خوانم ، گاهی بیخود لبخند می زنم ، به صدای گنجشک ها و کلاغ ها و کبوترها گوش می کنم ، در دلم قربان صدقه ی بچه اکم می روم که هنوز ، قاب نشده و به دیوار نچسبیده ! ( هاهاها ! منظورم پازل دوست داشتنی ام است ! )
گاهی نقشه می کشم ، دعا می خوانم ، راه می روم و راه می روم و می رسم ... جلوی آینه ی باشگاه می ایستم و به خودم زل می زنم ... و مدام توی دلم شعر می خوانم ...
و می گذرد ...
*****
این پست ، صرفا حال و هوای این روزهایم بود و جز این ، هیچ ارزش دیگری ندارد ...
[ سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... خیلی طفلک شده ام ... خیلی آسیب پذیر ... خیلی شکننده ...
کنج حمام ، قسمت رختکن ، روی زمین نشسته ام ، سردم است و انگار هیچ گاه گرم ...
یک پتوی سفری پیچیده ام دور خودم . اینجا نشسته ام که کمتر صدا بیاید اما هنوز ، صدا هست ... اشک می ریزم و التماس می کنم تمامش کنند این صداهای لعنتی را ... باید بروم ...
*****
برای گرفتن عکس پرسنلی ، نشسته ام رو به روی دوربین .
خانم عکاس : عزیزم گریه کردی ؟ چشمات قرمزه .
... : با فتوشاپ درستش کنید ! ( چی بگم !؟ بگم تمام ظهر توی حمام نشسته بودم که صدا کمتر بیاید و زار زدم و صدا بیشتر شد ؟ )
*****
ساعت دو نیمه شب
عادت کرده ام شب ها ، با چراغ های خاموش ، با نور شمع یا موبایل کتاب بخوانم _ اگر بفهمم چه می خوانم ! _
وقتی می بینند چراغی روشن است ، صدایشان بیشتر می شود ! گیرم که همین چند وقت پیش ، ساعت سه و نیم نیمه شب ؟ بامداد ؟ زنگ خانه را زده اند و کار داشته اند و تمام وجودم فرو ریخته ...
صدای دویدن ... صدای کشیدن ... صدای هیاهو ... صدای خنده ... صدای قابلمه ...
*****
طفلک شده ام ... خیلی ... تمام دنیایم را صدا پر کرده ... روزی هزار بار توی ذهنم به همه شان حمله می کنم ، می کشمشان ، کتکشان می زنم ، التماس می کنم ... روزی هزار بار می میرم ...
چاقویشان کند است ... گذاشته اند روی شاهرگم ... آرام آرام می برند و روزی هزار بار می میرم و هنوز  زنده ام ...
انقدر صداها تمام زندگی ام را گرفته ، که توان و تاب هیچ کاری ندارم ...
*****
تو شاهد باش ! تو قسم بخور ، وقتی مردم ، من را بسوزانی ، نمی خواهم هیچ صدای پایی حتی روی سنگ قبرم بپیچد !
من ، کم آورده ام ! من طفلک بی نوای سرگردانی شده ام که صداها دارند زنده زنده می کشندش ... 
[ سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... امشب ، می خوام برات یک داستان بگم . با دقت به جزییاتش گوش کن :
یکی بود ، یکی نبود ... یک مجتمع مسکونی بود که 4 واحد داشت . یعنی چهار طبقه . ساکنین طبقه چهارم ، مالکین اون ساختمون بودن . دو کوچه بالاتر از اون خونه ، یک پارک بود .
اصلا بگذار از طبقه ی یک شروع کنیم . طبقه اولی ها ، یک خانواده بودن با سه تا دختر ، که مامانشون برای اینکه دخترهاش بی شوهر نمونن ، هر هفته و هر ماه ، به یک بهانه ای ، سفره های مختلف پهن می کرد ، هر شب مهمونی می داد تو خونه ش ، برای روضه ها و سفره هاش ، از دف و کیبورد استفاده می کرد ! از یک هفته قبلش خونه ش رو می تکوند ، به معنای واقعی کلمه . چند تا نیروی کمکی خبر می کرد و به بهانه ی خسته نشدنشون ، مبل ها رو می کشیدن زمین و زیرشون رو تمیز می کردن ، هر چیزی که قابل کشیدن بود ، کشیده می شد . همزمان با این خانواده ، خواهر همون خانم طبقه اولی هم باهاشون زندگی می کرد که دو تا پسر داشت . دو تا پسر چهار و پنج ساله که مدام در حال دویدن و بازی بودن . هر شب مهمون  داشتن ، مهمون هاشون زودتر از ساعت 2 شب نمی رفتن و وقتی می رفتن ، هزار بار به بهانه ی خداحافظی بوق می زدن . اگر که خونه نبودن و مهمونی بودن ، ساعت دو برمی گشتن ، بعد چون خواب از سر بچه ها پریده بود ، بازیشون می گرفت تا حوالی 4 ، 5 صبح .  این خانم طبقه اولی ، خیلی هم چاپلوس و مظلوم نما  بود در ضمن ، یعنی با گردن کج و خدا مرگم بده گویان و یه نموره اشک تو چشماش ، می رفت خدمت ساکنین طبقه چهار و اعلام می کرد که تو رو خدا ببخشید ، ما مهمون داریم . حلال کنید ، سفره داریم ، شرمنده ، عمه مون قراره تلف بشه همه می ریزن اینجا و از این دست اقاویل و مزخرفات . ساکنین طبقه چهار هم که خیلی مردم دار !!! بودن ، می گفتن خواهش می کنیم و برید بریزید و بشکنید و بکوبید و قضیه ، ختم به خیر ( تو بخون شر ) می شد . گاهی هم ساکنین طبقه اولی ، برای خالی نبودن عریضه و ادعا ، می رفتن کربلا و مکه و هر جای زیارتی که می شد بهشون لقب بچسبونه و در این مدت ، نصف ساکنین کره ی زمین که فامیل هاشون بودن ، می ریختن تو خونه شون که دزد نیاد و خونه خالی نمونه .
(( خدا مرادمون بده ، مراد مقصودمون بده !
توضیح اضافه : این رو خدمتکار مامان بزرگم وقتی قصه ی دختر شاه پریان رو تعریف می کرد ، بعد از هر پارت می خوند .  ))
القصه ... طبقه ی دوم همون ساختمون ، یک زن و شوهر و یک پسر بچه ی شر زندگی می کردن که مدام این پسرک سه یا چهار ساله ، در حال دویدن و جیغ زدن بود ، اوقات فراغتش رو هم گریه می کرد و در واحدشون رو مدام باز می کرد و جیغ می کشید و چون صداش می پیچید ، حظ اعلایی می برد ! ساعت خوابش ، چهار صبح بود تا 11 ظهر . وقتی خیلی عر و عور می کرد ، مامانش ، پنجره های کشویی اتاق ها رو هی با قدرت و سر و صدا می کشید و می بست تا بچه کپه ش رو بگذاره . به محض خوابیدن بچه ، کار مامانه شروع می شد . ساعت سه تا چهار بامداد ، وقت جارو برقی کشیدن بود چون چهار دیواری ، اختیاری ! بعد اگر شوهرش خونه بود و دعوا نکرده بودن و دل شاد بودن ، می رفتن سر تراس و جگر سیخ می زدن یا جوجه و به اون ها مربوط نبود اصلا که دود ، واحد بالاییشون رو برمی داره . بعد ، نوبت لباسشویی بود و تی کشیدن زیر مبل ها ، تی که همین جوری نمی رفت اون زیر که ، باید می کشیدشون تا قشنگ تمام زوایا تمیز بشن . بعد از اون خانمه ، تصمیم می گرفت لباس ها رو بگذاره سر جاشون یا در کمدها رو چک کنه که خوب ببندن ! هی محکم می کوبید به هم در کمد دیواری ها رو و مسلمه که به اون مربوط نبود که کمد دیواری یعنی کمدی که به دیوار وصله و صدای کوبیدن درها روان ساکنین رو نابود می کنه . خانم و آقاهه ، دو تا ماشین داشتن که یکیش رو مجبور بودن توی کوچه بگذارن و اینجوری بود که نیم ساعت یک بار ، آقاهه می رفت با آسانسور پایین و می گذاشت ده دقیقه دزدگیرش کار کنه که مطمئن بشه سالمه ! این روند از 2 شب تا 6 صبح ، تکرار می شد . هر شب ، بدون استثنا ! معمولا بقیه ی مواقع ، خانم و آقاهه دعوای شدید می کردن که حوالی 2 ظهر بود تا 5 عصر . ظرف می شکستن ، فحش های با خانواده نثار هم می کردن ، درها رو می کوبیدن به هم و باز صدای ونگ زدن بچه بلند بود .  بعد ، مدتی قهر می کردن . خانمه می رفت خونه باباش ، تا در پارکینگ جیغ می زد و فحش می داد ، آقاهه می رفت بیرون . صبح تا شب ، آقاهه خونه بود و با عصبانیت لگد می زد به همه جا و صدای خرده شیشه میومد ، شب ها می رفت بیرون . درسته که من راوی ام ، اما دلیل نمی شه بدونم شغلش چی بود !؟ کسی که ماشین آزرا داشت . دوازده و نیم نیمه شب ، هر شب ، خانمه با بچه ش و یه محافظ میومد و همون روند تمیز کاری و ساعت 5 ، خونه رو ترک می کرد و نیم ساعت بعد ، آقاهه می رسید و باز می زد و می شکست و مبل ها رو جا به جا می کرد .
(( خدا مرادمون بده ، مراد مقصودمون بده ! ))
طبقه ی سوم اون ساختمون ... نه ، بگذار اول از طبقه ی چهار برات بگم . چون اینا هنوز مقدمه ست برای شناخت طبقه سومی ها !
طبقه ی چهارم ، همون مالکین محترم ، یک آقا و خانم مسن بودن با دختر جوونشون . سال ها پیش از اون ، یک عده مبل و صندلی ریخته بودن سر بابای اینا و خلاصه پدر کشتگی داشتن با هم ... این خانواده ، صبح ساعت 4 بیدار می شدن برای مقدمات نماز . با دمپایی های پاشنه دار راه می رفتن و صدای سیفون و پاهاشون می پیچید تو مغز طبقه  پایینیشون . مشکل اونا نبود که ! برای فریضه ی مهم بیدار می شدن و گور بابای کسی که بخواد ایراد بگیره . بعد از فریضه ، می رفتن تو آشپزخونه و صندلی های پایه فلزی رو می کشیدن روی زمین که بتونن بشینن و صبحانه بخورن و آماده بشن و برن پیاده روی و البته یادشون نمی رفت که گردو برای بدن مفیده و باید حتما گردو بشکنن ! آقای مالک ، اعتقاد داشت که ممکنه صدای آسانسور ، بقیه رو بیدار کنه ! نیست همه خواب بودن ؟ از اون لحاظ ... این بود که کفش محکم ورزشی می پوشید و در حالی که نرمش رو از طبقه چهارم شروع می کرد ، پای کوبان میومد پایین ، معمولا جوری تنظیم می کرد پایین اومدنش رو که ببینه در واحد طبقه ی سه باز می شه و خانمه ، با لباس خواب یا حالا لباس راحتی ، همسرش رو بغل کرده که معمولا خانمه مجبور می شد بپره تو خونه و در رو ببنده و نتونه یک دل سیر با همسرش خداحافظی کنه . اگر احیانا زودتر می رسید و هنوز در واحد طبقه سه باز نشده بود ، آسانسور رو می زد که بره پایین ، میومد بالا ، سوییچ ماشین دومش رو برمی داشت ( چون آقاهه مجبور بود دو تا ماشین داشته باشه ، از یکیشون کلا استفاده نمی کرد ، چند هفته یک بار ، ماشینه رو می برد تا سر کوچه و برش می گردوند و آب و دونش می داد و باز چادر می کشید رو ماشینش که خش نیفته . رو همین حساب ، مجبور کرده بود ساکنین طبقه سوم رو که ماشینشون رو بذارن کنار ماشین آفتاب مهتاب ندیده و ماشین دومش رو می گذاشت جلوی ماشین اینا و هر وقت واحد سه ای ها می خواستن برن بیرون ، مکافاتی داشتن تا جناب مالک ، بیاد ماشین اسقاطیش رو برداره . ماشینی که انقدر داغون بود که خرجش بیشتر از سود نگهداریش بود ! اما خب ، باز هم به من چه ؟ من راوی ام ! می خواد بفروشه می خواد نفروشه ! )
جونم برات بگه که اونجا بودیم که آقاهه از پله ها می رفت با آسانسور میومد بالا و دوباره پاهاش رو می کوبید و از پله ها سرازیر می شد که معمولا این بار در واحد 3 باز بود ، یا اگر نبود ، می رفت جلوی در خونه قدم می زد که آقای واحد 3 بیاد بره سر کار . خانم مالک طبقه ی چهارمی هم ، بر همین منوال ، پاکوبان و دست افشان ، با دمپایی رو فرشی که بیشتر کفش پاشنه میخی بودن تا روفرشی ، بدو بدو آماده می شد ، آسانسور رو می زد بره بالا ، بعد باز می زد بره پایین ، بعد می رفت پیاده روی . ده دقیقه بعد ، صدای دویدن از طبقه ی چهار به گوش می رسید . دختر مالک طبقه ی چهار که باید می رفت سر کار ، دیرش شده بود ، خواب مونده بود ، می دوید ، اما یادش نمی رفت که باید صندلی های پایه فلزی آشپزخونه رو بکشه روی سرامیکا و صبحانه بخوره ، بعد می دوید به اون سمت خونه لباس می پوشید ، بعد می دوید این سمت خونه  می رفت دستشویی ، بعد می دوید سمت اتاقش که وسایلشو برداره ، بعد باز یه چیزی یادش می رفت دوباره می دوید تو اتاقش ، ( امون بده جونم ! می دونم ساکنین طبقه سه زیر پاهاش زنده ن ! می دونم می شنون ! گوش کن به بقیه ش ... ) القصه ، باز آسانسور رو می زد بره بالا و چون دیرش شده بود ، در رو محکم می کوبید به هم و قفل می کرد و باز صدای آسانسور و می رفت ... نیم ساعت بعد ، که ساعت 7 صبح باشه ، اول خانم مالک طبقه چهار برمی گشت ، ده دقیقه بعد ، آقای مالک و چون ضعف کرده بودن ، باز می رفتن تو آشپزخونه و صندلی های پایه فلزی رو می کشیدن روی سرامیکا ، چون اگر صندلی های سنگین رو بلند می کردن ، کمرشون درد می گرفت ، می نشستن صبحونه می خوردن باز و چند بار هم پا می شدن صندلی رو هل می دادن که برن چای بیارن و باز صدای صندلی ها ... تا یک ربع مونده به هشت صبح ، این جریان ادامه داشت و بلافاصله بعد از صبحانه ، وقت جارو برقی کشیدن بود و چون وسواس تمیزی داشتن ، هر روز ، خونه رو از بالا تا پایین می شستن و می روفتن و تمیز می کردن . در ضمن ، دو ست مبل هم داشتن که چون سلطنتی و سنگین بودن و چون فرش دست باف داشتن و فرش ها حیف بودن ، مبل ها روی سرامیک بودن و خب سرامیک خاک می گیره ! پس باید می کشیدنشون روی زمین و زیرشونو تی می کشیدن و جارو می کردن . این منوال تا ساعت یازده و نیم ادامه داشت و بعد تازه وقت ناهار پختن بود ! که معمولا توی غذاشون یا گردو می ریختن که حتما باید روی زمین با دسته ی هاون می کوبیدن ، یا استیک بود که باز هم می کوبیدنش و چون کابینت ها خراب می شدن می گذاشتن روی زمین . و باز صدای کشیدن صندلی های فلزی سنگین ...
(( خدا مرادمون بده ، مراد مقصودمون بده ! ))
بریم سر وقت ساکنین طبقه ی سوم که یک خانم و آقای جوان بودن ، بچه نداشتن ، آقاهه ، شش و ده دقیقه هر روز صبح می رفت سر کار ، خانمه ، معمولا حضورش حس نمی شد ، برای اینکه آسیب نرسه به همسایه ها ، مدام جوراب و روفرشی نرم پاش بود و جز موقع خواب و استحمام ، از پاهاش خارجشون نمی کرد . تنها وقتی که می شد فهمید خانمه خونه ست ، موقع سیفون کشیدن دستشویی یا موقع حمام بود . بقیه ی مواقع سرش تو کار خودش بود ، حتی سرامیک هایی که مشکل داشتن رو نشون کرده بود که پاش رو اتفاقی نگذاره روشون که صداش کسی رو آزار بده ! یا کتاب می خوند ، یا پازل می چید ، یا روی کمترین حد ممکن صدا تلویزیون می دید ، یا با صدای کم موزیک گوش می داد ، یا غذا می پخت ، بی سرو صدا جارو می زد ، به امور خونه می رسید و مدام بغض داشت و حس نفرت . دلش می خواست یک مسلسل داشته باشه و بره از پایین تا بالا تمام واحدها رو بترکونه . خواب درست حسابی نداشت چون مدام یک نفر آتش سرو صدا رو روشن نگه می داشت . معمولا هیچ مهمانی نداشتن ، کم پیش میومد که کسی بیاد خونه شون به دلایلی که گفتنش مجاز نیست و ختم به شر می شه . خانمه ، آرزو داشت صبح ها ، که در واحدشون رو باز می کنه ، یک دل سیر ، بی هراس از نگاه غیر ، همسرش رو بغل کنه ، براش آرزوی روزی خوش کنه ، ببوسدش ، راهیش کنه بره سر کار اما معمولا ذوقش تو نطفه جوون مرگ می شد . خانمه ، از شهری که توش ساکن بودن ، متنفر بود . آقای طبقه سومی ، گاهی 7 عصر می رسید خونه و گاهی 9 شب . دوستانی داشت ، باهاشون قرار می گذاشت ، خانمه با کسی دوست نبود ، جز به ضرورت از خونه خارج نمی شد ، از نگاه و لهجه ی مردم اون شهر بیزار بود . یکسال پیش ، کارش رو رها کرده بود و خونه نشین شده بود . تنها آرزوش تو دنیا برای خودش  ، ( به جز آرزوهای بزرگ ترش ) این بود که مدتی سکوت باشه ، صدا نباشه ، بخوابه ! یک دل سیر ... کتاب بخونه ، با تمرکز ، پازل بچینه ، بی صدای دویدن ها و کشیدن ها ... اما ممکن نبود . مجبور بودن تو اون مجتمع شوم زندگی کنن ، چاره ای نداشتن به دلایلی ... اما کاش می شد کمی بی صداتر بود زندگی ، کاش همسایه هاشون می فهمیدن زندگی توی یک مجتمع یعنی چی ؟ می فهمیدن که خانمه شب تا صبح ، هزار بار تصمیم می گیره زنگ بزنه به پلیس اما می دونه فایده ای نداره و بغض می کنه . دلش می خواد گاهی سرش رو بکوبه تو دیوار از شدت سردرد ، اما چاره ای نبود ... می نشست و زل می زد به کتابی که هیچ ازش نمی فهمید ، یا پازلی که مدت ها روی زمین جا خوش کرده بود در انتظار چیده شدن ، یا سرش رو گرم می کرد به کاشتن ریحان و نعنا ...
... قصه ی ما به سر نرسید ، کلاغه به خونه ش رسید ، به خونه ی بی صداش ... و خانم طبقه ی سومی که من باشم ، الان ، ساعت دو نیمه شب ، دارم صدای دویدن های بچه های طبقه ی اول و دوم رو گوش می کنم و صدای درهای کمد دیواری ... و این قصه ، ادامه دارد ...
بخواب عزیزکم ... به هیچ چیز فکر نکن ... یا بیا و بنشین کنار من و چای بنوش و پک بزن و بسوزان یا چشمانت رو ببند و به بی صدایی ، به عدالت ، به درک ، به فهم ، به شعور ، به امید و آرزوی رهایی ، به نشنیدن صدای کشیدن ها و کوبیدن ها و دویدن ها فکر کن !
شب و روزت بخیر گل من ...
[ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... دست ِ دلم رو محکم می گیرم و بهش می گم : " ببین دلم ! بلاخره ریحان هایی که کاشتم سبز شدن . ببین چه قدر قشنگن !؟ " با لج بازی روش رو برمی گردونه . قطعات یه پازل رو می ریزم جلوش و می گم : " ببین ! طرح تولد ونوسه . خیلی دنبال این طرح گشتم تا گیرش بیارم . بدل نقاشی بوتیچلی هستش . " بازم اعتنایی نمی کنه . قطرات اشک رو می بینم که گوشه ی چشم های دلم نشسته . می گم : " برات چای سبز درست کردم دلم ! توش چند پر گل محمدی ریختم . " به حرف هام گوش نمی ده دلم ... آروم نمی گیره دلم ... بغض کرده دلم ... دلتنگ شده دلم ... دل لعنتی من دلش برای توی لعنتی تنگ شده و به هیچ صراطی مستقیم نیست . خیلی دلش تنگ شده دلم ... بی چاره دلم ... اما کاری از دست من براش برنمیاد ...
*****
... این ... هوای تو را ... می خواهم ... و نمی خواهم ... دست از سر دلم بر دار ... دست بردار ... یا نکند تو دست برداشته ای ؟ دست کشیده ای ؟ و من هنوز ... بی صبرانه ... در انتظـــــ....
نه ! در انتظار نیستم ... هزار خطبه ... انتظار ... صبر ... دلم ...
دلم گرفته ... دلم تنگ است لعنتی ! و تو لعنتیِ خوب منی هنوز ... اما نباش لطفا !
سرگردانی ... بی قراری ... گم گشتگی ... سرگشتگی ... لبریزم امشب !

[ دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... باهات حرف می زنم ، ازت سوال می پرسم ، مثل نور روز ، مثل سفیدی ماست ، مثل شفافیت و زلالی آب ، برام روشن و واضحه که داری دروغ می گی اما بازم ازت سوال می پرسم ، توی دلم بهت التماس می کنم راستش رو بگی ، اما باز هم دروغ می گی . روی سوالم پافشاری می کنم ، به شکل های مختلف دو سه بار ازت می پرسم و حرفت یک کلامه و این بار ، یهو جوابت رو عوض می کنی و دروغی صد برابر بدتر می گی که قضیه رو بپیچونی و من و دلم ، سرخورده و نومید ، با هم دست به یکی می کنیم و پیام می فرستیم به دهنم و لب هام که بخند و بگذار صدای خنده از تارهای صوتی ات خارج بشه . خنده ی تلخ ، تو ، اون طرف خط ، متوجه نمی شی که خنده ی تلخ من از ... و دلت خوش می شه که باور کردم ، که باور نکردم ...
یهو یک چیزی می بینم اتفاقی ... که نباید ... که مبادا بوده و بادا شده ... نمی تونم ازت بپرسم چون دروغ می گی ... نمی تونم باهات حرف بزنم چون برای من وقت نداری ... نمی تونم برات توضیح بدم چرا شب ها نمی تونم بخوابم ، چرا موهام دسته دسته دارن می ریزن ، که دکتر همین دیروز بهم چی گفت راجع به موهام ... نه از خودم می تونم باهات حرف بزنم ، نه از زندگی ، نه راستش دیگه بهت اعتماد دارم ، می دونم که می ری و به اون می گی . حرف هایی می زنی که می فهمم پشتش یک نفر دیگه ست ... می فهمم ... حس می کنم ... با تمام قدرت زنانگی م ، با پوست و خون و قلبم حسش می کنم ، دروغ محض ، آیه ی یاس ، نماز مرده ... دارم زنده زنده خاک می شم و گاهی نفس کم میارم و تو حواست نیست ...
می رم و بی هدف و بی تصمیم قبلی ، می شینم جلوی خانمه ، ازش می خوام موهامو کوتاه کنه و رنگ قرمز بهشون بزنه  ! الان ، من یک مریمم ، با موهای قرمز کوتاه شده که در جا پشیمون شده م از کارم اما انگار ، باید کاری می کردم ... چشم های گرد شده ی علی بهم می فهمونه که ... نه ! هیچی نمی فهمونه ... من هرگز یاد نگرفته م چشم آدم ها رو بخونم ... این همه سال تلاش کردم بفهمم و هی گیج تر شدم ... هی سردرگم تر شدم ...
تو بهم دروغ بگو ، من وانمود می کنم باور کردم ، من ازت دورتر می شم ، تو بهش نزدیک تر شو ، تو ازم پنهان کن ، من خودمو قایم می کنم لابه لای کتاب ها و پازل و چای و پک های پشت سر هم ... می سوزونم و نابود می کنم و با تمام وجود ، بوی دروغ و دغل و نیرنگ و ریا و مکر و پنهان کاری و نگفتن ها و .... آخ از نگفته ها ... امان از ناگفته ها ...
حواست نیست ! حواست نیست که حواسم به خودم نیست ... تنهام گذاشتی و مهربون تر از همیشه ای و دورتر از همیشه ... من ، دیگر ، ندارمت ... تو ، من را داری ، با تمام مهربانی ام ، با تمام چشم پوشی هایم ، با تمام بلاهتم ، با تمام وانمود کردن هایم ، با تمام دل خونی هایم و با تمام ...
***
... الان چند روز بعدترک شده ... از دیروز آشفته بودم . بد بیدار شدم ، بد شروع کردم ، از صبح زود همراه عزیزترین ، دویدم و تلاش کردم برای انجام کارهاش ... که کمکش کنم . هی دیدم دارم قدش کوتاه تر می شه ، خمیده تر می شه ، سعی می کنه محکم بمونه اما ... چند بار توی اون محیط از دست مسووله عصبانی می شم ، فحش می دم ، گریه می کنم ، چشمامو لایه ای از اشک پوشونده ، تا حوالی عصر تلاش می کنیم برای راه انداختن کارش ... روزم ، بدتر ادامه پیدا می کنه .
عصرش ، سعی می کنم آروم باشم اما نمی شه . چهره م بی تفاوته و درونم لبریز از خشم و هیاهو و حرص و غضب و ناراحتیه . تا تو زنگ می زنی ، رفیق بازی بچگی هام ، صدات رو که می شنوم ، عین احمق ها می زنم زیر گریه . سعی می کنی آرومم کنی : " مریم ؟ چته دختر ؟ اه زشته . گریه نکن ! من شوخی کردم که رنجیدی ؟ چرا تمام راه های ارتباطیتو قطع کردی یهو ؟ حرف بزن دختر "
دو کلمه می گم و قطع می کنم . من خوبم . نگران نباش . همین ! این صدای مردونه ای که دلهره و اضطراب ازش می بارید برای آروم کردن من و بغض کرده بود با صدای گریه م ... باید صدای علی می بود ! علی که نهایتا 10 متر اون طرف تر نشسته ... که وقتی رسیده دیده آشفته م ... که فقط پرسیده چیزی شده و من گفتم نه و بعد رفته تو اتاق کارش و من اومدم تو آشپزخونه و سیب زمینی خلال کردم و اشک ریختم و مریم مهربون ذهنم پرسیده چرا گریه می کنی ؟ من جواب دادم تقصر پیازه اما سیب زمینی تو دستم بوده ...
من چی کار کنم با این مریمی دل تنگ رنجیده ی بی قرار خشمگین مو قرمز آزرده ی غمگین عصبانی مو کوتاه کرده ؟ چی کار کنم ؟
[ دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

جان جانم ... عزیزترینم ... تولدت مبارک .
هنوز و هر روز برای من پر از شگفتی و پر از عشق هستی و چه قدر ، خدای خوبمون رو شاکرم که تو رو به این دنیا و به من هدیه داده . لحظه به لحظه بیشتر از قبل دوستت دارم و همیشه دعا می کنم زندگیت ، لبریز از زیبایی و سلامتی و شادی باشه . دوستت دارم علی من ... تولدت مبارک عشق من .

*****
... خیلی کم توی این دنیا پیش میاد که آدم دوستی داشته باشه که ندیده باشدش هیچ وقت اما همیشه به حضورش دل گرم باشه و بدونه که اون دوست ، یکی از کامل ترین هاست . ار هر لحاظ . همچین دوستی باعث می شه دلت گرم باشه ، همیشه مطمئن باشی که اون دوست خوب هست ، تو هر لحظه می تونه تمام توانش رو بگذاره که به همه انرژی و شادی ببخشه . دوستی که بعد از سال ها ، مهرش همیشه توی دلت مونده و همیشه ، هر لحظه ، برای سلامتیش و شادیش دعا می کنی و بهترین ها رو از خدا براش می خوای . دوستی که انقدر بزرگه دلش ... انقدر بزرگواره روحش که مثال زدنی نیست ...
تولدت مبارک مژگان نازنینم . شاید خودت ندونی اما خدا می دونه و دلم که چه قدر برات احترام قائلم و چه قدر دوستت دارم و چه قدر افتخار می کنم به وجودت . مانا باشی و شاد .

[ جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... و باز ، نیمه شب ! و باز ، من بیدار ... و باز چای و موزیک با صدای خیلی آهسته ... و باز ...
سرگرم چیدن یک پازل هزار تکه ام . هزار تکه ی تو در تو مثل مغزم ، مثل فکرم ، مثل خیالم !
ساعت سه و چهل و چهار دقیقه ی نیمه شب ؟ بامداد ؟ ساعت ، هزار سال گذشته از خواب ... ساعت ، هزار سال مانده به بیداری ... ساعت ، هزار سال دورتر از فراموشی ...
دردی عجیب از دو روز قبل می پیچد در تنم ... در تمام دلم ، سینه ام ، شکمم ، پاهایم ، سرم ... دردی که مهم نیست چون بی دعوت آمده اما ... ژلوفن هست و چای با طعم هل و کمی شکلات داغ تلخ ...
...
هر روز ، می نویسم ، ویرایش می کنم ، کپی می کنم توی صفحه ی مرکزی ، اما دکمه ی ارسال رو نمی زنم و پاکش می کنم و صفحه رو می بندم . این متن بالا رو هم دو شب پیش نوشته بودم ، الان مشغول تقسیم بندی قطعات یک پازل چهار هزار تکه ام . خواننده می خونه : " پریای نازنین ! چتونه زار می زنین ؟ "
دلم آروم نمی گیره . نشسته ام و زل زدم به کلماتی که می نویسی ، برات می نویسم دوستت دارم ، خیلی خیلی خیلی .. و هی می نویسم خیلی ... خیلی ... خیلی رو کپی نمی کنم ، خودم می نویسم ، انگار با نوشتنش می تونم لمست کنم ، حست کنم ، حس کنم کنارمی ... باز ناخودآگاه اشک هام می ریزن . وسط گریه هام ، به استیکرهایی که می فرستی می خندم . خواهش می کنی برم بخوابم ، اما خواب به من نمیاد اصلا !
باز یک ماگ چای و باز پک می زنم و اشک هام بند اومدن و حالا یک پیام می رسه که تبریک می گه برای موفقیتم ! موفقیتی که هر روز جلوی چشمامه و هنوز ، هیچ کاری نکردم برای مونتاژش و افتاده گوشه ی اتاق ... الان ، صدا می خونه : " یاور همیشه مومن ! " یاور !؟ کی یاوره تو این دوره زمونه ؟ کی یاره ؟ کی همراهه !؟ اصلا مومن به چی ؟ مومن به کی !؟
مدت هاست یک تی بار چیدم گوشه ی آشپزخونه . انواع دم نوش ها و چای های گیاهی و قهوه و نسکافه . روزی هزار بار می رم زل می زنم بهش ، بعد دست دراز می کنم و یک چای تی بگ تواینینگز زرد برمی دارم ، کتری برقی و آب جوش و کمی عرق هل ته ماگم و چای ... مدتی سعی کردم از چای شهرزاد استفاده کنم ، اما اون طعم و بویی که دنبالش بودم رو نداشت .
برام نوشتی که کمتر چای بخورم ! دمنوش استفاده کنم . یادته ؟ اما نتونستم . انگار اون طعمی که دنبالشم ، فقط توی چای هست و توی قهوه ی ترک . من و چای تلخ و قهوه ی تلخ ، با هم رفیقیم سال هاست . حتی یادم نمیاد آخرین بار کی چای شیرین خوردم !؟ انگار ، وقتی چای یا قهوه شیرین باشن ، خاصیت خودشون رو از دست می دن . دیگه اونی نیستن که من می خوام و هنوز ، تعجب می کنم وقتی می بینم کسی با چای قند می خوره یا نبات !
فکر کنم الان دیگه رسما معلوم شد که نیاز دارم حرف بزنم ، بنویسم ، اما دلیلی نداره که بخوام برگردم به آدم ها . انگار ، آدم ها ، حوصله مو سر می برن ! موجود عجیبی شدم ! با خاطره ها خوشم ، خاطره هایی که انگار رویاگونه اومدن تو ذهنم . اما آدم های این روزها ، اذیتم می کنن . از خودم ناراضی ام ... وصیت من : من را در جایی دور از آدم ها بسوزانید یا بیندازید در دریا و البته پیش از آن سنگ های سنگین به پایم ببندید !
صدای خواننده : " ببین ! ببین ! این گریه ی یه مرده ... "
کمی پیش ، وقتی داشتم جعبه جعبه تقسیم می کردم قطعات رو ، دعا می خوندم . به هیچ نوع دعایی شباهت نداشت ! نه به شکل معمول ... استغاثه بود ، ضجه بود ( احمق اونهایی که می نویسن زجه و توجیح ! هرگز نمی فهممشون و خودشون نمی دونن با یک غلط املایی چطور از چشمم می افتن ! ) می گفتم ... داشتم التماس می کردم به خدا . که حواست کجاست ؟ من رو ببین . به خدا برای خودم چیزی نمی خوام . فقط مواظب اونی که نگرانشم باش . فقط کاراشو ردیف کن . دلش رو خوش کن . حواست به زندگیش باشه . به آرزوهاش برسونش . تمام عمر من و آرزوهامو بگذار کنار ، آرزوی من ، فقط به آرزو رسیدن اون هستش و بس . من گذشتم ... تو مواظبش باش .
دیدی وقتی دعا می کنی به خدا هم می گی تو رو خدا !؟ خدا ... خدا ! هزار بار خدا خدا کردم و نشنیدی یا شنیدی و جوابمو ندادی ... چقدر صبرت زیاده !؟ من بنده تم . انقدرها هم صبور نیستم ... گیرم که این اواخر همه ش تو گوش خودم می گم : " صبور باش مریمی ، صبور باش ! " اما کارهای عزیزکم رو ردیف کن . مواظبش باش ...

 

 

بی خیال ! باید برم چای درست کنم .   

[ سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... هنوز ، سه چهار ساعت هم نگذشته از ارسال پست قبلی ... نفسم درنمیاد ! فقط دارم اشک می ریزم از شادی ...
رفته بودم به ریحون ها آب بدم . هر روز چکشون می کنم که سبز شده باشن ، هنوز حتی جوونه هم نزدن ! بیش از یک ماهه منتظرم !
دو سه روز بود که فقط بهشون آب می دادم اما باهاشون حرف نمی زدم . امروز ، دوباره نشستم کنارشون و دقت کردم بهشون . یه نشونه می خواستم . چند روز بود که یه نشونه می خواستم از خدا ...
یهو چشمم افتاد به کنار گلدون . یک قطعه گم کرده بودم . از همون کاری که انجام می دادم . مراحل خاصی داشت که همون یک قطعه ی گم شده رو بتونم پیدا کنم و بفرستن برام که طرحم کامل بشه . هی امروز و فردا می کردم برای درخواست ...
همون قطعه ، دقیقا همون قطعه ، کنار گلدون بود . رفتم و گذاشتمش سر جاش و سجده کردم ! و اشک هام ریختن ...
ببخش خدا ! ببخش خدای خوبم ... چرا فکر کردم حواست نیست ؟ چرا فکر کردم یادت رفته ؟ چطور حواسم نبود که حواست هست ؟
بحث اون قطعه نیست ... یه راهی برای داشتنش پیدا می شد اما ... تو حواست بود که آرومم کنی ... حواست بود که نشونه بفرستی ... که بگی می بینمت مریمی ... که بگی هواتو دارم مریمی ... که یادم بندازی هنوز ، امید هست ...
ممنونم که هستی خدا ... ممنونم ...
می شه حواست باشه و اون دل نگرانی هامم رفع کنی ؟ می شه ؟ می شه خدا ؟
دوستت دارم خدا ...

[ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... یه نفر ... یه چیزی ... یه چنگک ... یه بختک ... دست انداخته روی قفسه ی سینه م ... فشار می ده ...
نمی تونم کاری کنم برای برادرکم ... برای خواهرکم ... برای مامانم ... برای بابام ... می خوام اما نمی شه !
چه کار باید بکنم ؟ زمان تو چقدر طولانیه خدا ؟ راسته که می گن زمانت با زمان ما فرق داره ؟ پس این همه دعای ما برای چیه ؟ چرا نمی تونم ؟ چرا تواناییشو ندارم یه چیزایی رو تغییر بدم ؟ برای خودم که هیچ نمی خوام و نخواستم ...
چه قدر ...
این روزها ...
بیش از همیشه ...
ساکتم !
شاید کسی نیست ... شاید من نمی تونم ! نه ! من نمی تونم دیگه با کسی حرف بزنم و راحت بشم ... شده ام یه مگنت ...  مریمی !؟ وقت داری درد دل کنم ؟ مریمی !؟ حوصله داری بشنوی منو ؟ مریمی !؟ می شه گوش کنی حرفامو ؟
این ، مریم این روزهاست ...
می شنوم اما نمی گم ... رسیده م به سکوت محض ...
جدیدا از شب ها می ترسم ! خیلی ... خیلی می ترسم ...
چرا کمی آروم نمی گیری دل !؟
در اوج لحظه های عصیان و خشم و هیاهو و هراس و فریاد ، رسیده ام به سکوت ....
من ، مریم همیشگی نیستم ! تو کنارمی ، اما هنوز ، متوجه نشده ای ! ایرادی نیست . اشکالی نداره . هر نوع توجهی که بهم می شه ، عصبیم می کنه ...
باید یه جایی باشه ، یه سوراخ ، یه گودال ، یه چاه ... برم توش ، تمام روش رو بپوشونم ، کسی پیدام نکنه ...
ازم نپرس خوبم یا نه ! می شه لطفا ؟

[ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... خواب بودم و نبودم ... خسته خوابیده بودم و خسته تر پلک می زدم . اسمش خواب بود اما خواب نبود واقعا !
خوشحال بودم . هیجان داشتم از صبح . مدت ها بود مشغول کاری بودم که به سرانجام رسیده بود . رکورد جهانی ! هاها ! الان نوشتنش به نظرم مسخره ست اما صبح ، هیجان زده بودم و در عین حال ، تهی !
از جا بلند شدم ، صندلی رو برداشتم و کنار کانتر آشپزخونه نشستم . پاهای برهنه م روی سرامیک آشپزخونه . موهای باز و شونه نزده . تلفن زنگ زده بود و من بیدار شده بودم و بی سیم رو پیدا نکرده بودم و آرنج هامو گذاشته بودم روی کانتر و با بیس اصلی حرف می زدم تا وقتی مکالمه تموم شد و یهو به خودم اومدم و دیدم صورتم خیسه ! گریه نمی کردم چون اگر گریه بود ، می فهمیدم . اما فقط اشک بود و اشک . هیچی تو ذهنم نبود . پشت تلفن کسی خبری نداده بود . احوالپرسی معمول بود . اشک هام می ریختن و خنده م گرفته بود که یعنی چی ؟ انقدر اشک میومد که می ریخت روی پاهای برهنه م ، روی سرامیک ها ... مثل باران بهاری که انتظارشو نداری ، آفتاب می تابه اما همون موقع ابرها هم می بارن . بی رعد و برق ! بی هیاهو ! بی حتی لکه ابری سیاه ...
نه می تونستم جلوی اشک هامو بگیرم و نه اصلا گریه می کردم ! دلم خواست پیش مامانم باشم و برام سیب زمینی سرخ کنه . بایسته جلوی گاز و سیب زمینی خورد کنه و نگاهش کنم .
بلند شدم و چای درست کردم و بعد جلوی لپ تاپ نشستم و یک قلپ چای و ... اشک هام بند اومده بودن !
نشستم و به شاهکار تکمیل شده م نگاه کردم . تا همین امروز صبح که تموم شده بود ، می خواستم توی تصویرش غرق بشم اما الان ، فقط یک تصویر بود . نه غمگین بودم ، نه شاد ، تهی تهی ! اما به خودم گفتم باید بنویسی مریم !
علی خواب بود . 4 ، 5 روزی نبود و من ، تنهای تنها بودم . در خونه قفل بود ، نهایت تماسم با بیرون از خونه ، رفتن سر تراس بود و آب دادن به ریحون هایی که کاشتم و سبز نمی شن ! یک ماهه منتظرم و خبری نیست .
تلویزیون رو روشن کردم و شنیدم مجری ، از مخاطبش پرسید وقتی نیاز به کمک داری یا دلت گرفته چند نفر هستن که بتونی روشون حساب باز کنی ؟ بتونی درددل کنی باهاشون ؟ و مخاطب ، شروع کرد به شمردن ! و من از خودم پرسیدم : مریمی ؟ چند نفر ؟ و خودم از صدای خودم جا خوردم که گفت : هیچ !
ساعت ، دو و سیزده دقیقه ی نیمه شب و من ، رفیقم کنارم هستش . چای ! برای خودم سیب زمینی سرخ کردم اما طعم نداشت . فلفل سیاه داشت و نمک و زردچوبه اما دلم نمی خواستش .
یک چیزی ، اومده نشسته اینجا ! دقیقا همین جایی که دستم هست . بالای سینه م ، زیر گلوم ... نمی دونم چیه ؟
هفته ی پیش ، 34 ساله شدم . سعی کردم تمام روز ، خواب باشم . یه روز معمولی بود . ناهار پختم ، فیلم دیدم ، خوابیدم و کتاب خوندم و چای خوردم . مصرف سرانه ی چای رو بردم بالا ! ماگ پشت ماگ ! چای رو با چای روشن می کنم و مدام عرق هل که بیزارم از چای بی عطر ...
چه آشفته حال نوشتم . باید بیشتر بنویسم . تماسم توی اینترنت و فضای مجازی به حداقل ممکن رسیده . مدت هاست ! شب ها ، خواب ندارم و روزها ، بی خوابم . شده تا 70 ساعت و بیشتر نخوابیدم و گاهی 3 ساعت خوابیدم که به خواب دیو طعنه زده .
ننویسم دیگر ... ننویسم بهتر ! اما باید جایی باشه که بنویسم پس کرکره وبلاگ رو بکشم بالا و گرد و غبارشو بگیرم ...
نمی دونم کسی هست که بخوندم ؟ یا بهتره بگم امیدوارم کسی نباشه که بخونه و قضاوتم کنه . به زودی ، بعد از مونتاژ کاری که تموم کردم ، مشخصات و عکسش رو می گذارم .
الان بهتره که برم و باز ، ماگم رو پر از چای کنم ...

[ یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب