روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

.... وقتی که هق هق عشق ، ضجه ی احتیاجه ...

... سر جنون سلامت ، که بهترین علاجه ....

سر جنون سلامت ...

... سر جنون ...

... سلامت ....

... جنون ...

سر جنون ....

... سلامت ...

... سر جنون سلامت ....

[ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... یا امام رضا ... یا امام رضا ... یا امام رضا ...

یا فاطمه ی زهرا ... یا فاطمه ی زهرا ... یا فاطمه ی زهرا ...

خدایا ... خدایا ... خدایا ...

خدایا ... خدای بزرگ ... سخت محتاجم به این که دعایم را اجابت کنی ... سخنم را بخوانی ... به حرفم گوش بدهی ... خداوندا ! قسمت می دهم به امام رضا ... به خانم فاطمه ی زهرا ... برای خودم چیزی نمی خواهم ... اصلا اگر ... فقط و فقط اگر تو بخواهی هیچ آرزویی نمی کنم دیگر ... فقط همین یک بار ... خدای خوبم ... اجابتم کن ...

خداوندا ! به تمام بندگان برگزیده ات ... به تمام مقدسات ... به تمام لحظه لحظه های زندگیم ... قسمت می دهم ... این بار هیچ برای خودم نمی خواهم ... هیچ ... برای مامان ... برای مامانی ... برای مامانکم ... خدایا سلامتی ... خداوندا سلامتی ... خدایا اجابتم کن ... خدایا دعایم را در سرتاسر آسمان و زمین فریاد می کنم تا تمام فرشتگان و تمام انسان ها با من هم صدا شوند ...

امن یجیب المضطر اذا دعاء و یکشف و سوء ...

خدایا ... قسمت می دهم ... اجابتم کن ... خدایا ... خداوندا ...

خداوندا ... ادامه ام نده ... از من بگیر و به مامانکم ببخش ... خوبش کن ... سلامت باشد ... فقط همین ... خدایا اجابت کن دعایم را ...

[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... به نام نامی همون خدایی که ما داریم و ادعایی هم نداریم و بعضی ها ندارن و ادعاشو دارن !

... دوباره بهار اومده و من 29 تا بهار رو همین جوری رد کردم تا رسیدم به سال 91 !

... یعنی من هنوز همون مریم هستم ؟

..... چه قدر حرف دارم و هست برای نوشتن و چه قدر توان ندارم و تاب نیست برای نوشتن ...

... چه قدر لحظه ها می گذرن اون جوری که نمی خوام و چه قدر دقیقه ها نمی گذرن اون جور که می خوام ...

... چه قدر وقت هست برای انجام کارهایی که باید می شد و چه قدر زمان ندارم برای برگشت به لحظه هایی که باید جاودان می شدن شاید ...

... چه قدر الان صدا هست توی سرم و دور و برم و کوبیدن و کشیدن و ..... چه قدر من خسته ام از همه چیز ...

... خدایا ! خداوندا ! چند ماهی هستش که یه دعایی تمام لحظات شب و روز تو دلم تکرار می شه و چه قدر مشتاقم به عملی شدنش ... اگر قراره آرزوهای سال 91 رو بنویسم ، لطفا ... لطفا ... لطفا ... خواهش می کنم خدایا ... تمنا می کنم خداوندا ... به پات می افتم بزرگ ترین ... استدعا می کنم پروردگار من ... این خواسته م رو برآورده کن ... از تمام آرزوها این دو تا آرزو را به من ببخش و نگذار بیش از این دلم منتظر باشه ... فقط همین و لاغیر ...

*****

پ . ن فقط برای نازنین ترین و بهترین همراه زندگیم : علی ... ( که همیشه گفته ام و می گویم که سه حرف نامت همه عشق است و سه حرف عشقم همه تو ... )

می دونی بهشت کجاست ؟

یه فضای چند وجب در چند وجب ...

بین بازوهای کسی که دوستش داری ....

پ . ن 2 خدایا ! به من لبخند بزن و برایم آرزوهای خوب کن !

[ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... گریه نکن خواهرم ...

در خانه ات درختی خواهد رویید

و درختانی در شهرت

و بسیار درختان در سرزمینت ...

و باد پیغام هر درختی را

به درخت دیگر خواهد رسانید

و درخت ها از باد خواهند پرسید :

در راه که می آمدی ، سحر را ندیدی ... ؟

*****

... و باید پرسید سحر را نه ... سیمین را نــ...

راستش را بگویم ، هنوز باور نکرده ام رفتنت را سیمینم ... هنوز در شوکم ... هنوز به کتابی که چند روز است در دستانم گرفته ام و هر خط اش را با ترجمه ی زیبای تو می خوانم ، زل زده ام و می گویم : سیمین رفت ... ؟؟؟ کتاب کمدی انسانی با لطیف ترین ترجمه ای که می توانست داشته باشد ... و خیره شده ام به قفسه ی کتاب هایی که روی تمامشان نام توست سیمین جان ... سووشونت ... جزیره ی سرگردانی ات ... کوه های سرگردانت را که نمی دانم کدام .... کجا باید پیدایش کنم ... و هنوز در شوکم که از این به بعد و هر روز به کی باید سلام کنم ... !؟

................ هنوز بهت زده ام .................

*****

پ . ن  رفتن سیمین دانشورمان را ... هیهات ...

پ . ن 2 بارالها !

اگر هر که را تو از انسان می ستانی

خود به جایش نمی نشستی

چه سخت بود بریدن ها ...

از دست دادن ها ...  

[ جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

چشام داره یه شبح می بینه ، از تو راهرو می یاد ، بغلم می کنه ، دست به موهام می کشه ، سرم رو به سینه ش تکیه می ده ، می گه نگران نباش مریمی ، من پیشتم ، مواظبتم ، کنارتم ، نمی گذارم کسی اذیتت کنه ... اون می گه ... شبح داره می گه نگران نباش مریمی ، من مواظبم کسی شبها اذیتت نکنه ، راحت بخوابی ، روزها کسی مغزتو به تشنج نندازه ، جنازه جا به جا نکنه ، جیغ نزنه ، ندوه ... شبح بغلم کرده ... شبح دوستم داره انگار ... ولی حیف که شبح تو دنیای واقعی ما نیست ... حیف که فقط تو ذهنمه ...

شبح خوبه ، مهربونه ، وقتی کنارشم آرومم ، می خندم ، شادم ، بهم اهمیت می ده ، خیلی بغلم می کنه ، خیلی مواظبمه ، شبح من خیلی دوست داشتنیه ... با اونایی که منو اذیت می کنن مبارزه می کنه ، مبارزه که نه ... ازم دفاع می کنه ، گاهی می ره بالا و به اونایی که جنازه هاشون از اینجاست تا دریا و از اون جا تا کوه ... و مدام می کشنشون رو زمین تا به سرانجام برسوننشون و هیچ وقت جنازه هاشون رو نمی گذارن که آروم و قرار داشته باشن ، حتی ساعت 6 صبح ، یادآوری می کنه که مریمی تنهاست ، نیاز به خواب داره ، خسته ست ، دلش شکسته س ، دلش خونه از این روزگار ... شما دیگه بیشتر از این اذیتش نکنین ! این حرفا رو می گه ... شبح مواظبمه ...

گاهی شبح می ره پایین و به اون کسی که جیغ می زنه چپ چپ نگاه می کنه ، باهاش دعوا می کنه ، بهش می گه ندوه ، می گه مریمی از دست تو چشاش همیشه پر از اشکه ، بغض داره ... شبح نمی گذاره من تنها برم و با مرد همسایه که آدم نیست دهن به دهن بشم ... شبح خیلی مواظبمه ... شبح می ره بالا و به اون آدمایی که اون بالا هستن و مریم صبح تا شب داره دعا می کنه ببخشدشون می گه بسه دیگه ... بسه دیگه ... بسه دیگه ... تمومش کنید ...

شبح مثل اون مرد واقعی که من دوستش دارم هستش ، خیلی خسته س ، کارش خیلی زیاده ، شبح صبح زود می ره ، گاهی شب برمی گرده ، دیروقت ، اما هر روز میاد پیشم ، شبح بفلم می کنه ، آروم با من حرف می زنه ، دوستم داره ، احساسشو پنهان نمی کنه ، مواظبمه ، ازم دفاع می کنه ، به خاطر من تو روی همه می ایسته ، حتی اون شبی که برای 365 تا .... گریه کردم و اون مرد واقعی هم گریه کرد ، از من دفاع کرد و گفت 365 رو نصفش نکنید ... گفت کامل بگذارید باشه ...

شبح ، پریروز صبح ، 5 اسفند لعنتی ، پیشم بود ... صبح که از خواب بیدار شدم ، کنار بالشم یه گل گذاشته بود . یه گل مریم ... شبح همون روز بهم قول داد که نگذاره بیشتر از این اذیت بشم ، شبح برام قسم خورد که تنهام نگذاره و بزنه تو دهن همه ی اونایی که اذیتم کردن ، می دونم که شبح خشن نیست ، خودم می دونم شبح از درگیری بدش میاد ، اما بهم قول داد همون لحظه بره بالا و تموم حرف هایی که این سه سال منو آزار دادن رو به روشون بیاره و بهشون بگه دعا کنین مریم ببخشدتون ... اگه براش مرهم نیستین و نبودین ، لااقل بار دلش نشین بیشتر از این ...

شبح مدام برام دعا می کنه صبور باشم ، شبح مواظبمه ، شبح حواسش هست که گاهی شب ها از خواب می پرم و بالشم خیس از اشکه ... شبح می دونه که می خندم ولی دلم خونه ، شبح حرف هامو حتی اگر نگم می فهمه ... شبح حواسش هست که ازم بپرسه حالم خوبه یا نه ... حواسش هست که وسط دروغ هام می خندم ... شبح می دونه که نمی تونم بهش دروغ بگم ... اما تا همین لحظه نتونستم راستشو بگم که از اون مرد واقعی دلخورم ، گیرم که بلد نباشه ، گیرم که مرد واقعی نتونه با مریم و مریم ها حرف بزنه ، اما مرد واقعی همیشه از مریمش حمایت می کنه ، مرد واقعی به مریمش نمی گه که بزرگی کنه و ببخشه ... مرد واقعی .... آخ ! مرد واقعی ...

شبح دیروز بهم گفت ، یعنی غافل گیرم کرد و گفت بیا کنار هم پیاده روی کنیم ، از اینجا بریم تا .... شبح نگفت پام درد می گیره ، شبح بهم غر نزد ، شبح دستشو انداخت دور کمرم و منم تکیه دادم به بازوش و راه رفتیم و راه رفتیم و تا همیشه و از همه چیز حرف زدیم و تا خدا پیاده رویمون طول کشید ... خیلی وقت ها شبح غافل گیرم می کنه ، می دونم شبح خیلی خسته س ... کارش خیلی زیاده ، گاهی از صبح می ره تا شب و تا دیر وقت ... اما برای من همیشه وقت داره ... مثل دیشب که تا صبح کنار هم راه رفتیم و حرف زدیم ... آخه شبح خیلی مواظبمه ...

شبح ، همین چند دقیقه پیش پله ها رو گز کرد و رفت بالا و فریاد کشید ، شبح بهشون گفت بسه ... بسه ... بسه ... شبح بهشون گفت تمومش کنن ... گفت جنازه ها آرامش می خوان ، مریم هم ... بعد شبح پله ها رو رفت پایین و باز هم فریاد کشید ، شبح سه نفر رو اون پایین دار زد ... از موهای بلند من گرفت و پیچیدشون دور گردن اون سه تا و اون کسی که می دوید و جیغ می زد ... شبح با موهای بلند من دارشون زد ... و من سنگینی یک عمر رو انداختم به عهده ی شونه هام که سعی کنه سرمو نگه داره و دونه دونه موهام نریزن و نیفتن زمین ...

شبح گفت نترس مریمی ... شبح الان اومد و اشکامو پاک کرد ... آخه شبح مواظبمه ... خیلی هوامو داره ، حتی تو روی اون دو نفری که آتیش انداختن به جون من و خاطراتم و هر روز تکرارشون می کنم و تکرار می شن تو سرم ، ایستاد ... شبح می دونه که من نمی خوام خاطراتمو مرور کنم ، مریض که نیستم ، اما شبح باز هم می دونه که دست خودم نیست ... می دونه با کشیدن هر جنازه ای روی زمین پر می شم از خشم ... خشمی که سرمو به دوران می ندازه ... خشمی که انقدر درد می شه تو دلم که وقتی نمی دونم چه کار کنم و دیگه کم میارم ، تبدیلش می کنم به اشک و خشم و دردمو و وجودمو همه رو با هم می بارم ... شبح این جور مواقع درکم می کنه ، می فهمه منو ... بغلم می کنه ، اشکهامو پاک می کنه ... شبح مواظبمه ...

شبح می تونه یه کاری کنه که یادم بره ، یه کتاب می ده دستم ، مثل الان ، می گه بخون مریمی ، بخون که یادت بره ، بهم قول می ده که مواظب باشه کسی سرو و صدا نکنه ... شبح می دونه شب ها خیلی بد می خوابم ، می دونه روزها هم نمی تونم بخوابم ، می دونه صدای جیغ ها و دویدن ها و کشیدن ها و کشیدن ها ... چه پدری از اعصابم درمیاره ... می دونه اگر همین جور ادامه پیدا کنه ، من کم میارم ، می دونه دیگه نمی تونم تحمل کنم و اون وقت مجبور می شم برای همیشه مرد واقعی رو .... خدا نیاره اون روز رو ...

مرد واقعی خوبه ، مهربونه ، اما مثل شبح از پله ها نمی ره بالا ، فریاد نمی زنه ، فقط میاد پایین و ازشون دفاع می کنه ... مریم مرد واقعی رو دوست داره اما ... مریم مشکلی یا محل زندگیش نداره ، تازه دوستش هم داره ، تازه هم بهش عادت کرده ، اما دلش حمایت می خواد ، دلش می خواد مرد واقعی حواسش باشه که مریم خسته شده .... و دیگه داره کم میاره ...

شبح می گه دیگه ننویس مریم ، می گه به اندازه ی کافی گفتنی ها رو گفتی و اونی که باید می شنید ، خوند و شنید یا خوند و توجه نکرد مثل همیشه ... شبح می گه بقیه ی حرفا رو نگو ... ننویس ... گفتنشون بی فایده است ... من به حرف شبح گوش می کنم ، آخه می دونم همیشه مواظبمه ...

 

[ یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... مثل هر روز با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدن ... در جواب سلام بانــــــــو ی تو ، سلام عشقـــــــم ! گفتن ... درست کردن لقمه ای صبحانه برای عزیزترین ... و بعد در آغوشت گرفتن و بوسیدن و بوسیدنت ... و خواندن آیه الکرسی برای خوب بودن و خوب ماندنت ... درست کردن غذا برای تویی که جان جانان منی و دمیدن هزار جور عشق و علاقه به ذره ذره ی غذایی که می خواهی بخوری ... سر روی بازوهای قوی و مردانه و آرام بخشت گذاشتن ... گرفتن دست هایت که تنها پناه گاه امن و مطمئن من هستند در این دنیا ... نگاه به چشم هایی که می توانی تا همیشه در آن ها غرق شوی ... در آغوش گرفتن وجودی که سنگرت است و دفاعی در برابر تمام ناملایمات روزگار ...

... و این ها خود خود عشق است ...

و این ها خود خود عشق است و من چه قدر تا همیشه باید شاکر باشم و سر بر زمین بگذارم که تو را دارم ... نیازی هست که وصفت کنم و بگویمت که چه قدر بزرگواری و عزیز برای من ؟ آری ! باید گاهی گفت از کنار روحی که تا ابرها بالا رفته و تو باید کنارش آرام و قرار داشته باشی که قرارت نیست ... باید گفت از نفس هایی که حلق آویزم می کنند و از دست هایی که همیشه و ... تا همیشه محتاج و مشتاقم به در دست گرفتنشان ... باید نوشت از نگاه هایی که عین نجابت است و مظلومیت و پر از حرف هایی که نگفته ای مرا و من از نگاهت خوانده ام گاهی ... و گاه التماست کرده ام که بیرون بریزی تمام تمام حرف هایت را تا کمی آب باشد بر آتش دلم ...

... و مگر همین خود خود عشق نیست !؟ ...

*****

پر از پ . نون هایی هستم که ...

پ . ن 1 من دوست دارم

در بین دعوا

مشاجره

مجادله

یکهو مرا ببوسی ...

پ . ن 2 یادت هست برایت نوشته بودم که :

با آدمی که حرف نمی زنه

باید حرف زد

نه این که هی بپرسی

چرا حرف نمی زنی ؟

یادت هست ؟ اما ذره ذره تحلیل رفتم و صدای حرف هایت را ...

پ . ن 3 چندین شب پیش ، وقتی رویم را از تو برگرداندم و زل زدم به ستاره های آسمان ؛ ... و حجاب سرم را روی چشم هایم کشیدم تا مرا نبینی ... یا نبینمت ... یا ... هر چه ... یادم بود به لحظه هایی که کسی گفت وقتی دلگیری چشم هایت را از من نگیر ، رویت را از من برنگردان ! یادم بود به لحظه هایی که در دل تاریکی شب چشم هایم را باز کردم و نگاهت کردم و تو بیدار شدی و خواستی چشم هایم را ببندم تا بتوانی بخوابی ... گفتی حتی اگر نمی خواهی بخوابی ، چشم هایت را ببند تا من بتوانم بخوابم ... یادم افتاد به آن لحظه ها و آرزو کردم تا از من بخواهی نگاهت کنم ... یا نگاهم کنی ... مدت طولانی ای التماست کردم در دل و تو نشنیدی ... و پس از آن مدت طولانی تری در دلم ، با سکوتم از تو خواهش کردم تا دست هایم را بگیری تا آرام شوم ... و نگرفتی ... و گذشت ...

پ . ن 4 گر با دگران به ز منی ، وای به من

ور با دگران همچو منی ، وای همه ...

[ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

پرهای پرواز

دستان توست

عاشق که باشی

هوای پریدن آبی ست

عاشق تر که شوی

محو می شوی

دوست داری بیشتر راه بروی

کنار روحی که فراز ابرهاست ...

 

*****

پ . ن شربت هضم حرف مونده تو دل نداریم ؟!

[ سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... صدای پا ... صدای پاها در مغزم ... روی سرم ... روی تمام ذهنم ... تمام فکرم درد می کند ... اما چون آدم باشرفی !!! هستم ، نباید حرفی بزنم ! من شرف دارم !

صدای کشیده شدن ... صدای کشیدن جنازه روی زمین ... بالای سرم ... جنازه ی میزها ، جنازه ی صندلی ها ، جنازه ی مبل ها ، جنازه ی جاروبرقی هر روزه ، جنازه ی گوشت های کوبیده شده شترمرغ ! شنیتسل مرغ ! جنازه ی گردوهای کوبیده شده برای فسنجان ! هی می کشند و می کشند روی زمین جنازه هایی را که از مغزم عبور می کنند ... صدای پاها ! کوبیدن پاها بر روی زمینی که بالای سر من خراب می شود ... صدای پاهایی که حکایت می کند از بودن کسی که تا وقتی هست ، باید ! باید ! باید ! صدای پاهایش را روی مغزت بکوبد ! و اگر نبود کسی دیگر هست که جایش را با محبتی پدرانه پر کند ... شاد باش مریم ! من مریم شاد دوست دارم ... مریم شاد باشرف ... شادی به قیمت تظاهر ... به قیمت دروغی که تمام زندگیت را سیاه کند و روزگارت را هم ... از خنده هایی که دو سال ... نه دو سال و هشت ماه پیش فراموششان کردی ... که از ته دل ... که صدای خنده هایت بلرزاند دلش را ... راستی چند بار در این مدت از ته دل خندیدی مریم شاد باشرف ؟

صدای دویدن ... صدای پاهایی که از زیر سرم تا ته ته تمام مغز استخوانم را پودر می کند ... کوچولو ؟ جدی تو دو سالته ؟ یعنی جدی جدی این کوچولوی دو ساله که روی مغزم می دود ، دو سال از تمام عمرم را کم نکرده ؟ دویست سال از تمام بودنم ... دو سالشه جدی ؟ یعنی من کورم ؟ یعنی کرم ؟ یعنی نمی فهمم این صدای پاها ... صدای پاهای دو ساله نیست ؟ این جیغ ها ... این فریادها که از صبح تا شب ... از شب تا صبح تو سرم ... روی سرم ... توی تمام وجودم ...

می دانی ؟ پاشنه ی پاهایم درد می کند ... بس که کوبیده ام به زمین ... گردنم درد می کند ... بس که گردن کشیده ام که قدم بلندتر شود تا برسم به سقف ... گیرم که پاهایت را به زمین بکوبی ... با ناله ی کشیدن جنازه ها روی سرت چه می کنی ؟ دستت می رسد که سرت را هم به سقف بکوبی و شکوه کنی ؟ اگر دستت هم رسید ... توانش را داری که شکایت کنی ؟ آن هم به کسی که به هر حال حامی تو نیست ... کسی که شنیدن صدای کشیدن جنازها را ... به صدای گریه هایت ترجیح می دهد ... بیزار نشو ... می دانم می گویی من طرفداری هیچ کس ... اما من هیچ کس نیستم ! من قرار بود همه ... تمام ... همه کس تو باشم مگر نه ؟

دارند می دوند صدای پاهایی که روی مغزم دو هزار ساله اند ... داره کشیده می شوند جنازه های سرگردانی که روی زمین ... تسبیح ناله و نفرین دست گرفته ام ... چه کنم ؟ بهم نمی آید ؟ با این تسبیح نمی توانم شاد و باشرف باشم ؟ شرافتی که این طور اثبات می شود که نشان بدهی تحملت زیاد است ... شادی ای که به دروغ با دل لعنتی از بیخ گرفته ات به پهنای صورت بخندی ... و جای خالی که نه ... دردی که در تمام لحظه ها پرت کرده از بودن ... و تو نمی خواهی تلاش کنی دردم را کم کنی ؟

شاخه گل مریم نمی خواهم ... دیگر برای 365 روز لعنتی سال هم نشانه نمی خواهم ... نمی خواهم به نشانه ی یک سال ... که شاید فقط یک سال شادی را هدیه ام می داد ... دل خوش کنم ... باید شاد باشم ! باید با شرف باشم ! نمی خواهم بیایی سمتم ... نمی خواهم بغلم کنی ... نمی خواهم صدایم کنی نه با عشق ... نه با نفرت ... نه با حس ... نه بدون احساس ... می دانی ؟ دارم از تو می برم ... می خواهم اگر رشته ای هم باقی مانده باشد ، خودم پاره اش کنم ... خودم را نمی خواهم ! بیزارم ...

امروز ... دیشب در میان گریه هایم وقتی که خوابیدی ... پریشب در میان گریه های هر شبه ام وقتی ناگهان فهمیدی ... شب هایی که صبر کردم تابخوابی و رنجم را اشک بریزم ... دیروز ... وقت شستن ظرف هایی که با اشک هایم خیس تر شدند ... بیزار شدم از ادامه دادن ... دیگر اینگونه نمی خواهمت !

صدای جنازه های سنگین می آید ... از سقفی که سر پناهم نیست ! از سقفی که فقط محلی شده برای شنیدن صداهایی که آن شب ... فردایش تحقیر شدم ! با تمام وجودم ... صدای دویدن می آید ... صدای ناله ی پاهایم که از زور با شرف بودن به زمین کوبیدمشان که خلاص شوم ... انگشتم که دستم را گذاشتم روی زنگ در خانه ای که خشمم را خالی کنم ... راستی آن موقع که دستم روی زنگ بود ، شرف نداشتم ؟

دارم از تو می برم ... دارم از تو دور می شوم ... از خودم که ... دیگر چیزی از خودم یادم نیست ... مریم دیگه کیه بابا ؟ عجب خری ...مریم شاد ؟ مریم شرف دار ؟ مریم صبور ... راستی یادت می آید چند وقت است بدون اشک مرا ندیده ای ؟ چند وقت است بدون بغض صدایم را نشنیده ای ؟ اصلا صدای جنازه های حق به جانب گذاشته صدایم را بشنوی ؟ صدای پاهای همیشگی ... از گریه هایم بدت می آید ؟ از اشک هایم بیزاری ؟ از ناله هایم ... از شکایت هایم ... از شکوه هایم ... خسته ای ؟

دارم کنار می گذارمت از زندگی ام ... نباید بگویم نه ؟ شاید نه ... شاید هم آره ... مخاطب تمام حرف هایم تو نیستی ... مخاطب تمام حرف هایم مریمی ست که دیگر شاد نیست ... و شرف ندارد ... اما دیگر دارم از تو هم می برم ... تویی که مخاطبم نیستی ...

پ . ن صدای پاها از بالا ... صدای پاها از پایین ... صدای جنازه ها از بالا ... صدای جیغ ها از پایین ... شاد باش دخترک شرافتمند !

[ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

نفسم گرفت از این شهر

در این حصار بشکن ...

*****

پ . ن کاشکی قضاوتی در کار بود ...

[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

وسیع باش و تنها ... سر به زیر و سخت ....

******

پ . ن من این روزها ....

پ . ن 2 بسیاری از من هم (( دوستت دارم )) ها

نتیجه ی رودربایستی ای هستند

که (( دوستت دارم )) ها

ایجاد می کنند ...

[ یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
RSS Feed