روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

جان جانم ... عزیزترینم ... تولدت مبارک .
هنوز و هر روز برای من پر از شگفتی و پر از عشق هستی و چه قدر ، خدای خوبمون رو شاکرم که تو رو به این دنیا و به من هدیه داده . لحظه به لحظه بیشتر از قبل دوستت دارم و همیشه دعا می کنم زندگیت ، لبریز از زیبایی و سلامتی و شادی باشه . دوستت دارم علی من ... تولدت مبارک عشق من .

*****
... خیلی کم توی این دنیا پیش میاد که آدم دوستی داشته باشه که ندیده باشدش هیچ وقت اما همیشه به حضورش دل گرم باشه و بدونه که اون دوست ، یکی از کامل ترین هاست . ار هر لحاظ . همچین دوستی باعث می شه دلت گرم باشه ، همیشه مطمئن باشی که اون دوست خوب هست ، تو هر لحظه می تونه تمام توانش رو بگذاره که به همه انرژی و شادی ببخشه . دوستی که بعد از سال ها ، مهرش همیشه توی دلت مونده و همیشه ، هر لحظه ، برای سلامتیش و شادیش دعا می کنی و بهترین ها رو از خدا براش می خوای . دوستی که انقدر بزرگه دلش ... انقدر بزرگواره روحش که مثال زدنی نیست ...
تولدت مبارک مژگان نازنینم . شاید خودت ندونی اما خدا می دونه و دلم که چه قدر برات احترام قائلم و چه قدر دوستت دارم و چه قدر افتخار می کنم به وجودت . مانا باشی و شاد .

[ جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... و باز ، نیمه شب ! و باز ، من بیدار ... و باز چای و موزیک با صدای خیلی آهسته ... و باز ...
سرگرم چیدن یک پازل هزار تکه ام . هزار تکه ی تو در تو مثل مغزم ، مثل فکرم ، مثل خیالم !
ساعت سه و چهل و چهار دقیقه ی نیمه شب ؟ بامداد ؟ ساعت ، هزار سال گذشته از خواب ... ساعت ، هزار سال مانده به بیداری ... ساعت ، هزار سال دورتر از فراموشی ...
دردی عجیب از دو روز قبل می پیچد در تنم ... در تمام دلم ، سینه ام ، شکمم ، پاهایم ، سرم ... دردی که مهم نیست چون بی دعوت آمده اما ... ژلوفن هست و چای با طعم هل و کمی شکلات داغ تلخ ...
...
هر روز ، می نویسم ، ویرایش می کنم ، کپی می کنم توی صفحه ی مرکزی ، اما دکمه ی ارسال رو نمی زنم و پاکش می کنم و صفحه رو می بندم . این متن بالا رو هم دو شب پیش نوشته بودم ، الان مشغول تقسیم بندی قطعات یک پازل چهار هزار تکه ام . خواننده می خونه : " پریای نازنین ! چتونه زار می زنین ؟ "
دلم آروم نمی گیره . نشسته ام و زل زدم به کلماتی که می نویسی ، برات می نویسم دوستت دارم ، خیلی خیلی خیلی .. و هی می نویسم خیلی ... خیلی ... خیلی رو کپی نمی کنم ، خودم می نویسم ، انگار با نوشتنش می تونم لمست کنم ، حست کنم ، حس کنم کنارمی ... باز ناخودآگاه اشک هام می ریزن . وسط گریه هام ، به استیکرهایی که می فرستی می خندم . خواهش می کنی برم بخوابم ، اما خواب به من نمیاد اصلا !
باز یک ماگ چای و باز پک می زنم و اشک هام بند اومدن و حالا یک پیام می رسه که تبریک می گه برای موفقیتم ! موفقیتی که هر روز جلوی چشمامه و هنوز ، هیچ کاری نکردم برای مونتاژش و افتاده گوشه ی اتاق ... الان ، صدا می خونه : " یاور همیشه مومن ! " یاور !؟ کی یاوره تو این دوره زمونه ؟ کی یاره ؟ کی همراهه !؟ اصلا مومن به چی ؟ مومن به کی !؟
مدت هاست یک تی بار چیدم گوشه ی آشپزخونه . انواع دم نوش ها و چای های گیاهی و قهوه و نسکافه . روزی هزار بار می رم زل می زنم بهش ، بعد دست دراز می کنم و یک چای تی بگ تواینینگز زرد برمی دارم ، کتری برقی و آب جوش و کمی عرق هل ته ماگم و چای ... مدتی سعی کردم از چای شهرزاد استفاده کنم ، اما اون طعم و بویی که دنبالش بودم رو نداشت .
برام نوشتی که کمتر چای بخورم ! دمنوش استفاده کنم . یادته ؟ اما نتونستم . انگار اون طعمی که دنبالشم ، فقط توی چای هست و توی قهوه ی ترک . من و چای تلخ و قهوه ی تلخ ، با هم رفیقیم سال هاست . حتی یادم نمیاد آخرین بار کی چای شیرین خوردم !؟ انگار ، وقتی چای یا قهوه شیرین باشن ، خاصیت خودشون رو از دست می دن . دیگه اونی نیستن که من می خوام و هنوز ، تعجب می کنم وقتی می بینم کسی با چای قند می خوره یا نبات !
فکر کنم الان دیگه رسما معلوم شد که نیاز دارم حرف بزنم ، بنویسم ، اما دلیلی نداره که بخوام برگردم به آدم ها . انگار ، آدم ها ، حوصله مو سر می برن ! موجود عجیبی شدم ! با خاطره ها خوشم ، خاطره هایی که انگار رویاگونه اومدن تو ذهنم . اما آدم های این روزها ، اذیتم می کنن . از خودم ناراضی ام ... وصیت من : من را در جایی دور از آدم ها بسوزانید یا بیندازید در دریا و البته پیش از آن سنگ های سنگین به پایم ببندید !
صدای خواننده : " ببین ! ببین ! این گریه ی یه مرده ... "
کمی پیش ، وقتی داشتم جعبه جعبه تقسیم می کردم قطعات رو ، دعا می خوندم . به هیچ نوع دعایی شباهت نداشت ! نه به شکل معمول ... استغاثه بود ، ضجه بود ( احمق اونهایی که می نویسن زجه و توجیح ! هرگز نمی فهممشون و خودشون نمی دونن با یک غلط املایی چطور از چشمم می افتن ! ) می گفتم ... داشتم التماس می کردم به خدا . که حواست کجاست ؟ من رو ببین . به خدا برای خودم چیزی نمی خوام . فقط مواظب اونی که نگرانشم باش . فقط کاراشو ردیف کن . دلش رو خوش کن . حواست به زندگیش باشه . به آرزوهاش برسونش . تمام عمر من و آرزوهامو بگذار کنار ، آرزوی من ، فقط به آرزو رسیدن اون هستش و بس . من گذشتم ... تو مواظبش باش .
دیدی وقتی دعا می کنی به خدا هم می گی تو رو خدا !؟ خدا ... خدا ! هزار بار خدا خدا کردم و نشنیدی یا شنیدی و جوابمو ندادی ... چقدر صبرت زیاده !؟ من بنده تم . انقدرها هم صبور نیستم ... گیرم که این اواخر همه ش تو گوش خودم می گم : " صبور باش مریمی ، صبور باش ! " اما کارهای عزیزکم رو ردیف کن . مواظبش باش ...

 

 

بی خیال ! باید برم چای درست کنم .   

[ سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... هنوز ، سه چهار ساعت هم نگذشته از ارسال پست قبلی ... نفسم درنمیاد ! فقط دارم اشک می ریزم از شادی ...
رفته بودم به ریحون ها آب بدم . هر روز چکشون می کنم که سبز شده باشن ، هنوز حتی جوونه هم نزدن ! بیش از یک ماهه منتظرم !
دو سه روز بود که فقط بهشون آب می دادم اما باهاشون حرف نمی زدم . امروز ، دوباره نشستم کنارشون و دقت کردم بهشون . یه نشونه می خواستم . چند روز بود که یه نشونه می خواستم از خدا ...
یهو چشمم افتاد به کنار گلدون . یک قطعه گم کرده بودم . از همون کاری که انجام می دادم . مراحل خاصی داشت که همون یک قطعه ی گم شده رو بتونم پیدا کنم و بفرستن برام که طرحم کامل بشه . هی امروز و فردا می کردم برای درخواست ...
همون قطعه ، دقیقا همون قطعه ، کنار گلدون بود . رفتم و گذاشتمش سر جاش و سجده کردم ! و اشک هام ریختن ...
ببخش خدا ! ببخش خدای خوبم ... چرا فکر کردم حواست نیست ؟ چرا فکر کردم یادت رفته ؟ چطور حواسم نبود که حواست هست ؟
بحث اون قطعه نیست ... یه راهی برای داشتنش پیدا می شد اما ... تو حواست بود که آرومم کنی ... حواست بود که نشونه بفرستی ... که بگی می بینمت مریمی ... که بگی هواتو دارم مریمی ... که یادم بندازی هنوز ، امید هست ...
ممنونم که هستی خدا ... ممنونم ...
می شه حواست باشه و اون دل نگرانی هامم رفع کنی ؟ می شه ؟ می شه خدا ؟
دوستت دارم خدا ...

[ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... یه نفر ... یه چیزی ... یه چنگک ... یه بختک ... دست انداخته روی قفسه ی سینه م ... فشار می ده ...
نمی تونم کاری کنم برای برادرکم ... برای خواهرکم ... برای مامانم ... برای بابام ... می خوام اما نمی شه !
چه کار باید بکنم ؟ زمان تو چقدر طولانیه خدا ؟ راسته که می گن زمانت با زمان ما فرق داره ؟ پس این همه دعای ما برای چیه ؟ چرا نمی تونم ؟ چرا تواناییشو ندارم یه چیزایی رو تغییر بدم ؟ برای خودم که هیچ نمی خوام و نخواستم ...
چه قدر ...
این روزها ...
بیش از همیشه ...
ساکتم !
شاید کسی نیست ... شاید من نمی تونم ! نه ! من نمی تونم دیگه با کسی حرف بزنم و راحت بشم ... شده ام یه مگنت ...  مریمی !؟ وقت داری درد دل کنم ؟ مریمی !؟ حوصله داری بشنوی منو ؟ مریمی !؟ می شه گوش کنی حرفامو ؟
این ، مریم این روزهاست ...
می شنوم اما نمی گم ... رسیده م به سکوت محض ...
جدیدا از شب ها می ترسم ! خیلی ... خیلی می ترسم ...
چرا کمی آروم نمی گیری دل !؟
در اوج لحظه های عصیان و خشم و هیاهو و هراس و فریاد ، رسیده ام به سکوت ....
من ، مریم همیشگی نیستم ! تو کنارمی ، اما هنوز ، متوجه نشده ای ! ایرادی نیست . اشکالی نداره . هر نوع توجهی که بهم می شه ، عصبیم می کنه ...
باید یه جایی باشه ، یه سوراخ ، یه گودال ، یه چاه ... برم توش ، تمام روش رو بپوشونم ، کسی پیدام نکنه ...
ازم نپرس خوبم یا نه ! می شه لطفا ؟

[ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... خواب بودم و نبودم ... خسته خوابیده بودم و خسته تر پلک می زدم . اسمش خواب بود اما خواب نبود واقعا !
خوشحال بودم . هیجان داشتم از صبح . مدت ها بود مشغول کاری بودم که به سرانجام رسیده بود . رکورد جهانی ! هاها ! الان نوشتنش به نظرم مسخره ست اما صبح ، هیجان زده بودم و در عین حال ، تهی !
از جا بلند شدم ، صندلی رو برداشتم و کنار کانتر آشپزخونه نشستم . پاهای برهنه م روی سرامیک آشپزخونه . موهای باز و شونه نزده . تلفن زنگ زده بود و من بیدار شده بودم و بی سیم رو پیدا نکرده بودم و آرنج هامو گذاشته بودم روی کانتر و با بیس اصلی حرف می زدم تا وقتی مکالمه تموم شد و یهو به خودم اومدم و دیدم صورتم خیسه ! گریه نمی کردم چون اگر گریه بود ، می فهمیدم . اما فقط اشک بود و اشک . هیچی تو ذهنم نبود . پشت تلفن کسی خبری نداده بود . احوالپرسی معمول بود . اشک هام می ریختن و خنده م گرفته بود که یعنی چی ؟ انقدر اشک میومد که می ریخت روی پاهای برهنه م ، روی سرامیک ها ... مثل باران بهاری که انتظارشو نداری ، آفتاب می تابه اما همون موقع ابرها هم می بارن . بی رعد و برق ! بی هیاهو ! بی حتی لکه ابری سیاه ...
نه می تونستم جلوی اشک هامو بگیرم و نه اصلا گریه می کردم ! دلم خواست پیش مامانم باشم و برام سیب زمینی سرخ کنه . بایسته جلوی گاز و سیب زمینی خورد کنه و نگاهش کنم .
بلند شدم و چای درست کردم و بعد جلوی لپ تاپ نشستم و یک قلپ چای و ... اشک هام بند اومده بودن !
نشستم و به شاهکار تکمیل شده م نگاه کردم . تا همین امروز صبح که تموم شده بود ، می خواستم توی تصویرش غرق بشم اما الان ، فقط یک تصویر بود . نه غمگین بودم ، نه شاد ، تهی تهی ! اما به خودم گفتم باید بنویسی مریم !
علی خواب بود . 4 ، 5 روزی نبود و من ، تنهای تنها بودم . در خونه قفل بود ، نهایت تماسم با بیرون از خونه ، رفتن سر تراس بود و آب دادن به ریحون هایی که کاشتم و سبز نمی شن ! یک ماهه منتظرم و خبری نیست .
تلویزیون رو روشن کردم و شنیدم مجری ، از مخاطبش پرسید وقتی نیاز به کمک داری یا دلت گرفته چند نفر هستن که بتونی روشون حساب باز کنی ؟ بتونی درددل کنی باهاشون ؟ و مخاطب ، شروع کرد به شمردن ! و من از خودم پرسیدم : مریمی ؟ چند نفر ؟ و خودم از صدای خودم جا خوردم که گفت : هیچ !
ساعت ، دو و سیزده دقیقه ی نیمه شب و من ، رفیقم کنارم هستش . چای ! برای خودم سیب زمینی سرخ کردم اما طعم نداشت . فلفل سیاه داشت و نمک و زردچوبه اما دلم نمی خواستش .
یک چیزی ، اومده نشسته اینجا ! دقیقا همین جایی که دستم هست . بالای سینه م ، زیر گلوم ... نمی دونم چیه ؟
هفته ی پیش ، 34 ساله شدم . سعی کردم تمام روز ، خواب باشم . یه روز معمولی بود . ناهار پختم ، فیلم دیدم ، خوابیدم و کتاب خوندم و چای خوردم . مصرف سرانه ی چای رو بردم بالا ! ماگ پشت ماگ ! چای رو با چای روشن می کنم و مدام عرق هل که بیزارم از چای بی عطر ...
چه آشفته حال نوشتم . باید بیشتر بنویسم . تماسم توی اینترنت و فضای مجازی به حداقل ممکن رسیده . مدت هاست ! شب ها ، خواب ندارم و روزها ، بی خوابم . شده تا 70 ساعت و بیشتر نخوابیدم و گاهی 3 ساعت خوابیدم که به خواب دیو طعنه زده .
ننویسم دیگر ... ننویسم بهتر ! اما باید جایی باشه که بنویسم پس کرکره وبلاگ رو بکشم بالا و گرد و غبارشو بگیرم ...
نمی دونم کسی هست که بخوندم ؟ یا بهتره بگم امیدوارم کسی نباشه که بخونه و قضاوتم کنه . به زودی ، بعد از مونتاژ کاری که تموم کردم ، مشخصات و عکسش رو می گذارم .
الان بهتره که برم و باز ، ماگم رو پر از چای کنم ...

[ یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... من ، تو را ندارم !
... ساعت سه بعد از نیمه شب است و خواب به چشمانم نمی آید و من لعنتی ، تو را ندارم !
... نمی دانم از وقتی ندارمت ، لعنت شده ام یا که لعنت شدم اول و حالا ... ندارمت !
... دل تنگتم لعنتی خوب من ... ندارمت عزیزکم ... نیستی و دل تنگتم ...
... بیا و یک لطفی بکن و خودت را بکش بیرون از فکرم ... لااقل الان ... لااقل امشب ... بگذار به نداشتنت عادت بکنم ... بگذار یادم برود ... که بوده ای ... بگذار فکر کنم خیال بوده ای و خواب و سر روی شانه ات نگذاشته ام هرگز و هیچ وقت دست هایت ، با من مهربان نبوده اند ... 
***
پ . ن می دانم بریده بریده می نویسم ... مثل نفسم که تنگ شده و به شماره افتاده ... مثل گلویم که درد می کند از بغض ... مثل خودم که هوار و فریاد مانده در گلویم و دیگر هرگز هیچ راهی نیست برای بودنت ... برای داشتنت ...
من ، تو را ، دیگر ، هرگز ، هیچ وقت ، هیچ زمان ، هیچ ... ندارم ! 
 
 
 
 
 
من 
تو
را
ندارم
!!!
[ یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... این روزها ، نامه هایت ، ای میل هایت ... خوشحالم می کند ، حس می کنم نامه ی کاغذی دستم رسیده ! از همان نامه ها که هی منتظرش هستی و وقتی پستچی می آید که زنگ در را بزند ، نمی داند که تو از پنجره آمدنش را دیده ای و دویده ای سمت در ... که زودتر نامه را بگیری ، بوی کاغذ بیاید و مهر ... بعد هی نامه را تا ته بخوانی چند بار و بعد توی پاکت را بگردی که نکند چیزی مانده باشد و من ندیده باشم ؟
... این روزها ، خیلی می خوانمت ، هر خطت را چند بار ، هر کلمه ات را هزار بار ، هر جمله را ... بسیار ! و وقتی می نویسی ، به خودم می گویم ببین ! مریمی ! نوشتن ساده است ! تو هم می توانی بنویسی ، می توانی نوشته هایت را ، حرف هایت را ، بنویسی و بگذاری توی وبلاگت ... فقط حرف هایت را ننویسی توی همین ورد گوشه ی صفحه ، بنویسی و سبک شوی ، بنویسی و بگذاری بخوانندت ، با سخاوت تمام ، تمام تمامی خودت را بنویسی و نترسی از نوشتن ...
... و می خوانمت و هی به خودم می گویم چه ساده نوشته و شفاف ... و باز دلم می خواهد من هم غریبگی نکنم با کلمات ... می شود ؟ نمی شود انگار ! باید بشود ... حتما !
... این روزها یا شاید از مدت ها قبل ، دوست عزیزی هستی و بوده ای برای من ، انگار خودم باشم که تو را می نویسم یا تو مرا ... در روزگاری که همه یادشان رفته وبلاگی داشته اند و همه ی حرف هایشان توی دلشان مانده ، کوه شده ، زخم زده ، ریشه های نگفتن محکم تر شده ... تو نوشته ای و می نویسی و امیدوارم که ادامه داشته باشد و قلمت نویسا باشد و پایدار عزیز دور ...
... شهرزاد نازنینم ، دخترک نارنج و ترنجم ، بانوی قصه های هزاران ساله ، دوستت دارم و برایت دعا می کنم هر شب ، که به قول نوشته هایت : قلبِ‌ سلیم داشته باشی و سلامت قلب و روح و روشنی دیده و نگاه ...
ایدون باد !

[ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... مرد زندگی من ! عزیزکم ، ای مهربان ترین تا همیشه ...
تولدت مبارک !
... انقدر در تو حل شده ام که دیگر فکر می کنم تو خود منی ، تکه ای از وجودم ، قسمتی از من ، مریم !
... و درست همین مریم ست که حاضر است برایت بمیرد و فدایت شود و آرزو کند سال های سال شاد و سلامت و موفق زندگی کنی و به تمام آرزوهایت برسی .
جاودان و سلامت و شاد و موفق و خندان باشی عشق من . تولدت هزار هزار بار مبارک .
... انقدر در پس این سه نقطه ها قربان صدقه ات رفته ام و بوسیده امت و بغلت کرده ام که حدی برایش نیست . فقط خلاصه اش کنم که : دوستت دارم عزیزترینم ...
*****
... و اما تولد مژگان بانوی پر مهر و دوست داشتنی ام ، مادری نمونه و همسری مهربان نیز مبارک .
مهربان بانوی عزیزم ، مژی نازنینم ، تولدت مبارک . امیدوارم سال های سال با عشق و شادی و سلامتی روزگار بگذرانی و سایه ات همیشه بر سر سپهر بامزه و باهوش و دوست داشتنی و جینگیلی خاله مریمی باشد و در کنار همسرت بهترین لحظه های عمرت را سپری کنی .  
ایدون باد !

[ چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... داشتم پیش خودم فکر می کردم در تمام این 6 سال گذشته ، لحظه ای بوده که قربان صدقه ات نروم ؟ لحظه ای بوده که خدا را برای داشتنت شکر نکنم ؟ دمی بوده که بی یاد تو بنشینم ؟ و حرامم باد اگر من ...
... فکر می کردم با خودم که عاشق وقت هایی هستم که سر می گذارم روی بازوان مردانه و آرامش بخشت و با موهایم بازی می کنی و من سقف بالای سرم را می بینم که چه کوتاه است برای اوج گرفتن ! عاشق مردانه بودن و محکم بودنت هستم . عاشق وجودت و خودت . عاشق انگشت های دستت وقتی می خوابی و حالتی که می گیرند ... عاشق فرم لب هایت که انگار خداوند خطی طبیعی دور آن ها کشیده و خاصشان کرده ! عاشق چشم هایت که انگار تمام زلالی آسمان را  در آن ها جای داده اند ...
... گیرم که گاهی بداخلاقی بکنی ! گیرم که گاهی مثل دیروز عصر چنان عرصه را بر من تنگ بکنی که 4 . 5 ساعت تمام با جنگ اعصاب و کشمکش فراوان هی فقط خودم را توی دلم آرام بکنم و هی به خودم یادآوری بکنم که مریمی ! عاشقش هستی ! یادت که نرفته ؟ هی توی دلم بگویم علی من ! دوستت دارم ! و بر زبانم فقط بیاید که علی ! نکن این کار را با من ... نکن با دلم ... آشوبم نکن ! اما توی دلم غنج بزند که درست وسط همان دعوا و کشمکش و بحث بیایم بغلت کنم و سر بگذارم روی شانه هایت و هیچ نگویم و هیچ نگویی و فقط دست بیندازی دورم و فشارم بدهی که حست کنم ! ( که آمدم و سر گذاشتم و بی اعتنا ماندی جان دلم ! ) بگذریم که امروز ، روز من است و روز شادی ...
... تمام این ها باعث نمی شود که هی توی دلم قربانت نروم ! هی نگویم دردت به جان من ... هی دلم نخواهد بیشتر داشته باشمت و دلم بخواهد هی بیشتر و بیشتر بغلت کنم ، ببوسمت ، حست کنم ...
... و امروز ششمین سال است که دارمت ! داری ام ! عشقمان دارد روز به روز بزرگتر می شود و چه نیک گفتی که سال دیگر باید بفرستیمش مدرسه ! بچه مان بزرگ شده ، قد کشیده ، به پایش رنج کشیده ایم و همت کرده ایم که بالنده و شکوفا بشود ، که میوه ی دلمان بزرگ شود و با غرور بگوییم که بچه مان امسال 6 ساله شده و قرار است سال دیگر نامت را در کلاس اول بنویسیم جان دلم ... دستانت را بگیریم و به همه نشانت بدهیم و بگوییم : ببینید چقدر بزرگ شده و هی دلمان غنج بزند برای بزرگتر شدنش و شکوفاتر شدنش . عزیزدل مادر ... عزیزک شش ساله ام ... سالروز شکفتن و تولدت مبارک !
... و امروز آغاز 33 سالگی من ! که چه قدر ، چه قدر ... دوست دارم این عدد را و می میرم برایش ... تولد مریمی 33 ساله و تولد عشق 6 ساله مان مبارک ! بادا که کودک عشقمان تا ابد پایدار بماند و مهرمان به هم بیش شود تر ! از دیروز و همیشه ... ایدون باد !

[ جمعه ۱٩ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... خشایار می خواهد سر به نیستم کند . می دانم که شهرزاد نمی گذارد بمیرم . اگر زورش برسد و نگهم بدارد ، با هزار قصه می آیم بیرون . حیف که دنیا کاغذش کم است . چقدر کلمه با خودم دارم !
ما نواده های بی بی شهرزاد ، پر حرف به دنیا می آییم . پسرهای خشایار به ما می گویند وراج . مثل من که حالا افتاده ام به حرف و اگر یکی از پسرهای خشایار بشنود ، یا دادش درمی آید یا خمیازه می کشد یا پشتش را می کند و می رود پی کارش . تازه اگر خیلی مهربان باشد و خیال سر به نیست کردنم نزند به سرش ، منتظر می ماند ببیند آخر و عاقبت این وراجی ، تماس با پیکری گرم و زنانه است ، یا به طور کلی وراجی بی خاصیتی است و به تحملش نمی ارزد .
حوصله ی ما را ندارند . خیال می کنند حرف های خودشان خیلی مهم است . ما هم به روی خودمان نمی آوریم که دعواهای آن ها با هم ، هر چقدر هم توش حرف های گنده باشد ، بچه گانه و گاهی البته خیلی بامزه و سرگرم کننده است . نه آن وقتی که بازی واقعا می اندازدشان به جان هم و خونین و مالین شان می کند . ما دوست نداریم بازی آن ها جدی بشود . دوست نداریم بمیرند . همه چیز را جدی می گیرند . همه چیز ، جز ما را . ما که این همه دوستشان داریم . آخر آن ها فرزندان ما هستند .
بی بی شهرزاد وصیت کرده حرف هامان را به زور قصه در گوش آن ها فرو کنیم . آن ها خوششان می آید . اگر خوششان نیاید ما را می کشند . نه این که سرمان را ببرند . صدامان را می برند . جوری خفه مان می کنند که فقط حرف نزنیم . ما هم به جای این که با آن ها حرف بزنیم شروع می کنیم با خود خودمان به حرف زدن . برای همین جانمان هر روز پر و پرتر می شود ، به جای حرف های گنده زدن یاد می گیریم با خودمان تنها باشیم ، تنها فکر کنیم ، ... بعد شروع کنیم به کارهای قشنگ : قالی ببافیم ، روی هر پارچه ی اضافی که گیرمان می آید گل بدوزیم ، نخ های طلایی را از سوراخ ریز سوزن رد کنیم و هر شکلی را دوست داریم و به فکرمان می رسد ، روی حریر بدوزیم . پارچه های بی شکل را ، شکل تنمان ببریم و همه چیز دنیا را شکل خودمان کنیم .
ما آن قدر توی خودمان پر شدیم که مردها به ما غبطه خوردند . آن ها خیال می کنند حرف های خودشان خیلی مهم است . چشمشان به بازی های ما می افتد و می بینند شکل هایی که ما درست می کنیم خیلی قشنگ تر است . به روی خودشان نمی آورند .
ما آن ها را بیشتر از حرف هاشان دوست داریم . دوست داریم نگاهمان کنند ، ما را ستایش کنند . تا آن ها تماشامان نکنند یادمان نمی افتد زن هستیم . حیف که به حرف های ما دل نمی دهند ، همان تماشا و همان تماس کوتاه تن ، آن ها را راضی می کند . ما بدون حرف هم خوشگل و بامزه هستیم . همین برای آن ها بس است ...
... پدر من یک زن است ، یک زن نقاش . یک شب یک زن نقاش ، مادرم را نقاشی کرد . یک شب دیگر ، نقاشی را گرفت بغلش و خوابید . رنگ ها با هم قاتی شد . گفت بشو ! شدم ...

از کتاب بی بی شهرزاد . نوشته ی زیبای خانم شهرزاد ارسطویی .  

[ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب