روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... فردا صبح برای کمک به اسباب کشی خواهر جان می روم . به شهری دیگر ... نمی دانم چقدر طول می کشد اما از دیروز دیوانه شده ام انگار ! کلافه ام ... حواسم نیست ... بی تابم ... دیروز ، افتادم به جان خانه و هی سابیدم و شستم و روفتم و تمیز کردم ... دلم آرام نشد ... تا 4یا 5 صبح نشستم رو به روی تلویزیون و 8 قسمت از یک سریال تکراری را پشت سر هم دیدم بی که حواسم باشد تا همان جا خوابم برد . نمی دانم چه ساعتی بود چون خودم را تحریم کردم از زل زدن به صفحه ی موبایل . ( می دانی ؟ در خانه ی ما هیچ ساعتی به هیچ دیواری نیست ! تاب صداش رو نمی آوریم و تیک تاکش را ... ببین با روانمان چه کرده اند این صداها که حتی ساعت هم ... ) ساعت 6 یکهو از خواب پریدم و دیگر خوابم نبرد ...
صبح ، با دو تا از دوستان باراسلی ، پیاده روی طولانی ای کردیم که از حدود 8 تا یک ظهر طول کشید ! تا برگردم خانه و خودم را مهمان چای کنم ، ساعت دو شد . باز رفتم سراغ آشپزخانه و ظرف های شسته شده را بیهوده دوباره شستم تا سه و نیم که رفتم باشگاه پیلاتس . مربی جان وقتی شنید مدتی نیستم ، در کمال تعجب من و دیگر هم گروهی ها ، کلی دلتنگی کرد ! گفت تو نباشی ، نمی شود مریمی ! بیا ! باش ... زود برگرد ...
بعد از باشگاه ، باز هم برای معطلی بیشتر و نبستن چمدانم و فرار ، رفتم پیش دو تا از دوستان قدیمی و نشستیم به حرف زدن . حوالی هفت و نیم برگشتم خانه و باز تا رسیدم بساط چای و ... زل زده ام به صفحه ی مانیتور و دکلمه های رضا پیربادیان را گوش می کنم و چای پشت چای ...
چمدان خالی گوشه ی راهرو ، دهن کجی می کند ... باید بلند شوم و لباس گرم بردارم . جاده ها برفی ست و هوا خیلی سرد . و شهر جدید محل سکونت خواهر جان از همان شهرهایی ست که یک روز در میان به خاطر برف و یخبندان تعطیل است !
انگار هزار کار نکرده مانده ... انگار هزار سال قرار است دور شوم ... انگار هزار لحظه ی نگذرانده ... انگار هزار راه نرفته ... انگار هزار حرف ناگفته ...
بگذریم . مواظب خودتان باشید . از همراهیتان برای بودن در کانال تلگرام سپاسگزاری می کنم . چون نمی دانم اوضاع اینترنت در آن جا چگونه ست ، برای هر روز بودنم قولی نمی دهم . حداقل می دانم که کامنت های پرمهرتان را نخواهم دید تا برگردم ... روزگارتان نیک !

 

[ دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٦:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... از کی ما آدم ها انقدر بی رحم شدیم ؟ از کی یادمون رفت که حواسمون به دل بقیه هم باشه ؟ کجا روحمون رو جا گذاشتیم که فراموشمون شد بقیه دل دارند ؟ می فهمند ؟ انسانند ... شعور دارند ...  درک می کنند ... از کی خودمون رو زدیم به نفهمی ؟ از کی همه چیز رو زیر پا گذاشتیم ؟ حتی آدم ها رو ؟ لهشون کردیم ... ازشون عبور کردیم ... داغونشون کردیم و ککمون هم نگزید ؟ از کی یادمون رفت عاطفه رو ؟ کجا جا گذاشتیم انسانیتمون رو ؟ چطوری فراموش کردیم باید حواسمون باشه نرنجونیم کسی رو ...چی شد که اینجوری شدیم ؟
حتی خود من ... چطور نشستم وسط تولد ... شبی که باید جشن می بود و شادی ... بعد از مدت ها که دیده بودمت ... چطور نشستم و گریه کردن هات رو دیدم ... بی قراریت رو دیدم و دست گذاشتم روی دستت و سعی کردم گریه نکنم ؟ که وقتی بچه ات رو گرفتم توی بغلم و نگذاشتم ببینه چطور اشک می ریزی ، نگران اون بچه ی توی دلت بودم ؟ دلی که داغون بود ... که داغونه ... چه کار باید می کردم برای آروم کردنت ؟ وقتی داشتم می دیدم علنی و رسما داره بهت تجاوز می کنه ... و تجاوز مگه فقط جسمیه ؟ چرا وقتی داد می زدی و نفست بالا نمی اومد از گریه ، خودم رو پرت نکردم از تمام پله ها ... که مغز لامذهبم بپاشه از هم ... چطور نگاهت کردم و دلم خواست یه نخ سیگار بدم دستت و بگم برو بکش مرد ... برو نعره بزن مرد ... چطور بی قراری مادرانه ت  رو دیدم و دیدم داغونی برای بچه ت و نرفتم یک قرص آرام بخش بیارم و بگم بخور زن ... بلکه چند ساعت آروم بخوابی ؟ چطور بغلت نکردم و نگفتم عزیزکم ببخش که تولدت خراب شد ... چطور دلم خواست تمام خشمم رو روی خودم خالی کنم ... دلم خواست خوش بخت نباشم ... نخندم ... شاد نباشم ... شماها شاد باشید ... بخندید ... روزگار اذیتتون نکنه ... چطور تلفن رو برنداشتم و تمام اندوه و خشمم رو فریاد نزدم سر تو ... که بوی گند بی شعوریت عالم و آدم رو برداشته ؟ چطور یادت رفت که زن آبستن رو انقدر عذاب نمی دن ؟ چطور وقتی بهم گفتی به تو چه که انقدر حرص می خوری ؟ نگفتم این ها پاره تن منن ... دارن عذاب می کشن ...
چطور رفتم موزیک گذاشتم و دست بچه ت رو گرفتم و براش رقصیدم و هی بغض بغض فرو خوردم ... شمع روشن کردم و برات رقص چاقو کردم که بخندی توی تولدت ... توی شبی که باید شادترین شب زندگیت می شد ... که دوربین بردارم و بگیرم روی صورت هایی که ... چشم ها خیس و قرمز از گریه بود و لب ها می خندید که هم رو دلداری بدن که خوبن ... و توی دلشون خون گریه کنن ... چطور خودت رونگه داشتی مریمی ؟ چطور گریه نکردی ؟ چطور ایستادی و ظرف شستی و دلت خواست تمام بشقاب ها رو بکوبی تو دیوار ...
چطور بغلت کردم و بوسیدمت مرد ... وقتی دلت خون بود و چای دستت دادم که آروم بگیری که نگرفتی ... چطور بغلت کردم و بوسیدمت زن ؟ وقتی داشتی از حال می رفتی از غم و دخترت جلوی چشمات داد می زد و اشک می ریخت ... چطور بغلت کردم و بوسیدمت و گفتم بخند ... امشب ، شب توئه و تو هی معذرت خواستی که همه چیز خراب شده ... تقصیر تو نبود عزیزک دل بی قرارم ... چطور بغلت کردم و دست هات رو گرفتم و گذاشتم روی شکمت و گفتم باهاش حرف بزن و آرومش کن ... می فهمه بچه ت ... چطور بغلت کردم و ازم خواستی بشینم روی زمین و بالش بگذارم روی پاهام که بخوابی و برات قصه بگم و توی دل کوچیکت پر از غم بود و می فهمیدی و حس می کردی ... اما با این همه کلمات محدود که برای دنیای آدم بزرگا بود نمی تونستی بگی چی توی دلته ... چطور هی سر گذاشتی رو پاهام و بی قراری کردی از بی قراری ما ... چطور ...
چطور صبح بشه امشب ...
چقدر تنهام ... پک پشت پک ... و این پک زدن ها ... این سکوتی که هست و من ازش می ترسم و هر لحظه منتظر یک طغیان دوباره م ... گوش هام رو تیز کردم که حواسم باشه ... نمی شه خوابید وقتی همه وانمود می کنن که خوابن و توی دل همه غوغاست ...
لعنت به ... تو ؟ به من ؟ به روزگار ؟ به ...
حواست هست خدا !؟

[ پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... وقتی بچه بودم ، بعضی از ظهرها ، مامان بعد از شستن ظرف ها و مرتب کردن آشپزخونه ، به دست هاش کرم می زد ، جلوی آینه موهای براق سیاهش رو شونه می زد ، یک آینه ی کوچولو برمی داشت و یک موچین . بعد می اومد تو سالن . پرده ها رو کنار می زد و نور ، می پاشید تو خونه . می نشست جلوی درهای حیاط ، بازی نور و سایه روی موهاش و صورتش دیدنی بود . بعد به آینه نگاه می کرد و با موچین ، زیر ابروهاش رو تمیز می کرد . معمولا یک ترانه رو زمزمه می کرد با خودش .
من ، همون حوالی ، مشغول عروسک بازی بودم یا مشق نوشتن . خودم رو آهسته آهسته و مثلا نامحسوس ، می کشوندم سمتش . جوری می نشستم که نیمرخش رو ببینم . اون لبخند زدن های توی آینه به خودش ، اون فرم ابروها که بالا و پایینشون می کرد ، اون هاشورهای نور روی صورتش و سیاهی یک دست و براق روی جعد موهاش ...
به خودم می گفتم وقتی بزرگ شدم ، مثل مامان می نشینم رو به نور و آفتاب ، یه موچین می گیرم دستم و زل می زنم به آینه ی کوچولوی توی دستم . به خودم یادآوری می کردم که باید حتما لبخند بزنم به مریمی ، به خودم ! باید به دست هام کرم بزنم ، باید موهامو باز بگذارم و افشون کنم دورم ، باید حواسم به خودم باشه ، باید مواظب خودم باشم ...
امروز ظهر ، بعد از کلاس باراسل ، کرم زدم به دستام ، موهامو باز کردم و شونه زدم ، یه آینه ی کوچولو و موچین برداشتم و رفتم تو سالن ، رو به تراس ، پرده ها رو کنار زدم و آفتاب پاشید تو خونه . روی نعناهایی که کاشتم و حسابی جون گرفتن . نشستم رو به در تراس و پیش از اینکه حتی بخوام لبخند بزنم توی آینه به خودم ، یا زمزمه کردن رو شروع کنم ، غرق شدم تو خاطراتم و انقدر این خیال ها طول کشید که خورشید ، کم کم جاش رو عوض کرد و آفتاب رفت .
شاید ، باید ، یک روز دیگه صبر کنم ... شاید هم نه ! شاید ، باید مثل همین امروز عصر که گذشت و کیک پختم به یاد کیک پختن های عصرگاهی مامان ، زمزمه کردم زیر لب ، ریز ریز خودم رو تکون دادم و بی هوا هی لبخند زدم به خودم ، صبر نکنم برای فردا . امروز رو بسازم برای خاطره های آینده م ، شاید ، باید یادم نره که همین لحظه ، دقیقا همین لحظه ، که همه چیز خوبه و آروم و دوست داشتنی؛ نباید فقط به فرداها فکر کرد . امروز رو باید طوری بگذرونم که فردا نگم دیروزم بیهوده گذشت . باید حواسم باشه ، یادم باشه ... که من ، مریمی ، لحظه لحظه ی زندگیم مهمه و باید ازش درست استفاده کنم .
دوستت دارم ماه مانم ، سایه ت همیشه روی سرم و سرمون باشه الهی و ممنونم که هر لحظه ی زندگیم ، سرشاره از خاطرات و تجربه های عالی ای که بهم بخشیدی ... خدایا ! مواظب من و ما و همه باش ... 

[ یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ٥:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... یک مدت بود که آسایش نداشتم ، شب ها سر و صداها وحشتناک روانم رو نابود می کرد ( نیست که الان در ساعت یک و سی و شش دقیقه ی بامداد سکوت هست !؟ )
... شب ها ، نمی تونستم بخوابم . در لحظات نادری که از خستگی چشمام می رفت روی هم ، یک خانم رو می دیدم که یه آقا از پشت محکم گرفتدش ، سر خانمه رو کشیده عقب ، یه چاقو برمی داره و با دو تا ضربه ، یکی سطحی ، یکی عمیق ، سرش رو می بره ! بعد پیشونی خانمه رو می بوسه و رهاش می کنه و در همون لحظه یهو یک دیوار سیمانی جلوی روی من سبز می شه ! از خواب می پریدم . می رفتم روبه روی در تراس می نشستم رو زمین ، خودمو بغل می کردم تا سپیده می زد ، وقتی هوا روشن می شد ، تازه انگار می شد بخوابم !
دو هفته بود مدام هر شب همین صحنه رو می دیدم . عجیب بود که فقط همین صحنه تکرار می شد . خانم و آقاهه ، بریدن سر خانمه ، دیوار سیمانی ... داشتم کم می آوردم دیگه . برام عجیب بود . من هرگز حاضر نیستم حتی بریدن سر یک حیوان رو ببینم . پس جریان این خواب چی بود ؟ چرا تکرار می شد ؟ چرا مکانش رو نمی شناختم اما مطمئن بودم این صحنه رو دیدم ؟ چرا دست از سرم برنمی داشت این تصویر ؟ همه ش با خودم چک می کردم که از کی دیدن این خواب شروع شده . سعی می کردم روان درمانی کنم !
شاید اون روز که رفته بودیم بازارچه خرید کنیم با علی ، رفت توی مغازه ی مرغ فروشی که تخم مرغ محلی بخره ، من ایستادم دم در ، حاضر نبودم حتی برم توی مغازه بین اون همه جنازه ی مرغ ... تا یکهو بی هوا چشمم افتاد به صفحه ی تلویزیون توی مغازه که کارخونه ی کشتار مرغ رو نشون می داد . مرغ هایی که از پا آویزون بودن و در یک آن تیغ سرشون رو می برید ... گوشه ی همون بازارچه سرمو کردم تو سطل آشغال و تمام وجودم رو بالا آوردم و تا علی برگرده بیرون ، من نشسته بودم گوشه ی دیوار و اشک می ریختم ... اما نه ! از اون روز نبود . مطمئنم .
شاید ... شاید ... شاید ... هیچ کدومش درست درنمی اومد . تا بلاخره یک روز صبح ، وقتی تلفنی با مامان حرف می زدم ، ناله کردم که شب ها خواب ندارم ، همه جا صدا هست ، یک خواب که نه ، کابوس دیوانه وار هم دست از سرم برنمی داره ، مردی که داره سر زنی رو می بره و یهو دیوار سیمانی ... از همون پشت تلفن دیدم نفس مامان بند اومد ، چند دقیقه هیچ صدایی نبود ، التماس می کردم حرف بزنه ، لااقل نفس بکشه ، خدایا چطور خودمو برسونم اونجا ... مامان ... حرف بزن . ماااااماااان !
تا بلاخره با صدای ضعیف و پر از بغض ، گفت : " این صحنه رو دیدی مریم ! هنوز حتی دو سالت هم نبود . اما دقیقا این صحنه رو دیدی . تمام این سال ها فکر می کردم تو ذهنت نیست . داشتی اون صحنه رو می دیدی و من جیغ می زدم و یک آقایی ، وسط خیابون ، سر یک خانم رو برید و عمه ت یکهو از راه رسید و پرتمون کرد تو جوی سیمانی که نبینیم و توی شلوغی و دویدن مردم نباشیم . من سرتو گرفتم رو به سیمان ها . اون شب تا صبح نخوابیدی ، هیچ گریه نکردی ، نشستم تو حیاط و بغلت کردم و به آسمون نگاه کردی و هیچ نگفتی تا سپیده زد ، بعد تونستی بخوابی . یه مدت هم هیچ حرفی نمی زدی . تا وقتی کمی بزرگتر شدی و راه افتادی و یک روز که حواسم بهت نبود ، قیچی برداشتی و تمام لباس های قرمز توی کمدها رو قیچی کردی ! در تمام دوران  بچگیت من برات هیچ لباس قرمزی نخریدم . اما تو هیچ نگفتی ... "
و بعد ، گریه کرد و من موندم و یک عالمه سوال ! چرا بعد از 32 سال باید یادم می افتاد ؟ چرا الان توی کمدم فقط یک لباس قرمز هست که اونم رنگ قرمزش خیلی کمه و بیشتر رنگ اون لباس مشکیه تا قرمز ؟ چرا نفهمیده بودم ؟ چرا نمی تونستم حلاجی کنم توی مغزم این جریان رو ؟ تمام این سال ها مامان منتظر بوده و نگران که تاثیر بدی روی من نگذاشته باشه و تمام عمر ، ترسیدم از صدای جیغ و رنگ قرمز خون و هنوز ، بهش عادت نکردم ...
... و بلاخره مجبور شدم که بپرسم ، اون آقای چارشونه که کت چارخونه تنشه و ایستاده جلوی من تو خواب دیگری که سال هاست می بینم کیه ؟ چرا صدای جیغ میاد ؟ چرا من از اون خونه فرار می کنم ؟ و اون رو هم برام حل کرد و جریانش رو گفت . من متعجب می شدم از خواب هام و مامان ، تعجب می کرد که چرا و چطور یادمه ؟
از اون شب ، خواب هیچ کدوم رو ندیدم ، اما جدیدا یک کابوس عجیب تر ... نمی خوام دیگه حل بشه برام ... هر لحظه که چشمامو روی هم بگذارم می بینمش ، دست از سرم برنمی داره ، رها م نمی کنه ، اما با این همه عجیب بودنش و ترسناکیش ، دیگه برام مهم نیست ...
*****
هفته ی پیش ، روزهای زوج ، صبح و عصر باشگاه بودم . کلاس روزهای فرد افتاده بود به روزهای زوج و تو چه می دونی چه سخته دوبار در روز ، باشگاه رفتن و مدام ورزش و روزهای فرد ، خونه تکونی ... تا امروز که نه ، دیروز ، جمعه ، عصر ، کیک پختم و کمی به خودم استراحت دادم . الان ، ساعت دو و نه دقیقه شده . تو این فاصله برای خودم دو تا ماگ چای ریخته م و به صدای کوبیدن طبقه بالایی ها گوش دادم و صدای دویدن بچه های طبقه اول و موزیک طبقه دوم و مثل هر شب ، دود و بوی جوجه کباب پیچیده تو خونه ! من موندم که اینا هر شب می خورن جوجه رو ، خسته نمی شن !؟
صدای اذان میاد ! تو حتما یادته که همیشه صدای اذان تو گوشمه نه !؟
خواب هاتون رو بررسی کنید ، برید دنبال مفهومشون ، شاید یک خاطره باشه یا یک پیام از آینده ... کسی چه می دونه قدرت مغز آدم چقدر بالاست !؟
صبح ، یک عالمه کار اداری دارم ، بعدش باشگاه و عصر ، دوباره کلاس ... پس بهتره برم کمی خودمو بسپارم به دست کتاب ها ... شاید خوندنشون آرومم کنه ...
پ . ن هستی جانم ؟ می شه لطفا یک نشونه از خودت بگذاری که پیدات کنم ؟ ممنونم .

[ شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... دارم خودم رو می کشم که این دستبند لعنتی رو ... این زنجیر رو ... از دستم باز کنم و نمی شه .
امروز ؟ البته الان شده دیروز ! مجبور شدم صبح برم کلاس باراسل و عصر ، کلاس پیلاتس . خسته نشدم اما ... حتی با وجود تمام پیاده روی های طولانی در چهار نوبت ... حتی باوجود اینکه خونه تکونی رو کم کم شروع کردم و بین ساعت های کلاس هام ، سعی کردم خورد خورد کارها رو انجام بدم .
بدنم عصبیه ... خوابم نمیاد اما کلافه م ... صدای پاهای لعنتی لعنتی لعنتی ... واقعا باید چی کار کنم ؟
خسته م ... از صداها ... خسته م ... از این که باید تو تاریکی بنشینم و گوش کنم به صداهای لعنتی ... خسته م ... خوابم نمیاد ... اما خسته م ... حتی صدای این زنجیر نازک توی دستم ، با اینکه هیچ صدایی هم نداره طفلک ، کلافه م کرده . باید بازش کنم ... خدایا ... خدایا ... فقط چند لحظه مونده تا منفجر بشم ... تا جیغ بزنم ... ازشون بخوام انقدر پا نکوبن... بفهمن شب شده ... بفهمن تمام روز که می دویدن و صبوری کردم ، به امید این بود که شب از پا بیفتن ... خسته م ...
همین دیروز عصر بود که بلاخره به تکنولوژی پیوستم ! هاهاها ! دارم سعی می کنم فکرم رو منحرف کنم ... آروم باش مریمی ... از تکنولوژی بگو عزیزکم ... از کلاس هات تعریف کن دخترک بیچاره ام ... می گفتم ! بلاخره یک کانال توی تلگرام که هنوز چیز خاصی نداره ... اما شاید بشه گاهی گریزی و نوشته ای و ترانه ای و عکسی و ...
خدایا ... چرا قطع نمی شن صداها ؟ چرا انقدر کلافه م ؟
ادامه بده مریمی . از هر چیز بگو به جز صداها ... بگو جانکم ...
می گفتم ! یک کانال و ... شما رو به خداوند بسه ! دارم کم میارم خدا ... مگه خودتون صدای لعنتی پاهای لعنتیتون رو نمی شنوین ؟ مگه نمی فهمید شب از نیمه گذشته ؟ مگه نمی بینید دود تمام خونه مونو پر کرده ؟ بوی جوجه کباب پیچیده ... هر شب ، هر شب بساط دارید چرا ؟ خدایا ؟ منو می بینی ؟ خسته م ...
بی خیال ... ننویس مریمی ... داری گند می زنی ... گند زدن به زندگیت ... همه ی زندگیم شده یه چاه متعفن پر از سر و صدا که دارم سعی می کنم با کلاس ، با فکر و خیال فراموشش کنم ... و گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود ...
*****
بسه غر زدن ! نمی شه خوابید . نمی شه نخوابید . شش و نیم صبح باید از خونه برم بیرون . کار اداری ... خسته م ... گاهی ، اگر دلتون خواست ، اینجا بخونیدم یا بشنوید یا ببینید : روزهای خوب مریم بودن
برای صبورتر بودنم هم دعا کنید ...
[ یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... چه بی تابانه ... چه بی اندازه ... شب من و تو باز دوباره انتظاره ... لبهای من ... لب های تو ... نگاه تو ... دست های تو ... چه بی رحمانه ... فقط پاییز می فهمد ... با تو تنها ... کنار تو آروم میام پا می گذارم ... که روشن بمونه آسمون بی ستاره ...
... صداهای توی سرم ... توی فکرم ... چه دلتنگتم ...
*****
سعی می کنم ، سعی کردم ... سرم رو گرم کنم که کمتر فکر کنم ! کلاس باراسل ثبت نام کردم ! از هفته ی پیش شروع شده . روزهای زوج ، ساعت یازده و نیم تا دوازده و نیم کلاس باراسل ، روزهای فرد از ساعت سه و چهل و پنج تا چهار و چهل و پنج کلاس پیلاتس . قبل و بعد از هر دو کلاس ، پیاده روی های طولانی . مخصوصا که کلاس باراسل کمی فاصله ش زیاده با خونه . البته مهم نیست ، عاشق پیاده روی هستم در حالی که دلم داره برای خودش زمزمه می کنه و می خونه . کماکان هیچ هندزفری ای تو گوشم نمی گذارم ! اما مدتیه دارم یک تمرین انجام می دم ، بعضی وقتا جواب می ده ، بعضی وقتا نه ! این که بی اعتنا باشم به صداها ، این که تمرکز کنم و نشنوم . فهمیدم که وقتایی که خیلی خسته م ، اعصابم فرسوده تره ، بیشتر می شنوم انگار ... روحم حساس تره ، اما بعضی وقتا خسته نیستم ، اوضاع خوبه ، ولی وقتی مثلا ساعت سه و نیم نیمه شب صدای موزیک طبقه پایینی ها یا دویدن بچه شون میاد ، باز آشفته می شم ...
*****
معلومه نه !؟ این که چیزی که تو دلمه و می خوام بنویسم اینا نیستن نه ؟ انگار فقط دارم رفع تکلیف می کنم که ننویسم ! مثل بچه ای که می دونه والدینش فهمیدن دروغ می گه ، اما بازم سعی می کنه بپیچونه و توجیه کنه ! و تو چه خوب می فهمی حرفم رو که دارم خودمو می کشم که قایمش کنم ... که نگم ... که ننویسم ...
بی خیال ! تمام !
God ! I'm done !

پ . ن خواب ستاره یا انتظار با صدای حامد فولاد قلم ... با صدای تو ... و دیگر هیچ !

[ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... خوبی مریمی !؟
- هوم ؟
... حال دلت خوبه !؟
- هوم ؟
... می خوای حرف بزنی با من ؟
- هوم ؟
... چای می خوای ؟
- هوم ؟
... حواست هست اصلا به من ؟
- هوم ؟
... دلت گرفته ؟
- هوم ؟
... خوابت میاد نمی گذارن بخوابی ؟
- هوم ؟
می خوای یه تفنگ بدم دستت بری همه شونو از دم بکشی ؟
_ آره !!!

[ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... دلتنگی ... دلتنگ بودن ... دلتنگ شدن ... چقدر واژه ی عجیب و پیچیده ایه نه !؟
گاهی یکی کنارته اما باز براش دلتنگی . گاهی یکی کنارت نیست و دلتنگشی ... گاهی برای خودت حتی دلتنگی می کنی . برای خودت بودن !
بعضی آدم ها ... دیر پیداشون می کنی اما انگار سال ها بوده ن . امان از حسرت ها ...
 بعضی آدم ها ... بودن و رفتن اما خاطره هاشون ... امان از خاطره ها ...
بعضی آدم ها ... هرگز نبودن . یه خیال بودن اما ... امان از رویاها ...
گاهی ، یهو و بی هوا یکی رو می بینی . انگار می شناختیش از قبل . انگار جزیی از تو بوده یا شده اما کمی دور موندین از هم . گاهی ، دلت می خواد یکی باشه که دیگه نیست ، اما عطرش هنوز هست ، یادش مونده ، خاطراتش رهات نمی کنن ، با شنیدن هر اسمی ، با احساس هر عطری ، با هر تاریخی ، با گفتن حتی یک کلمه ، با شنیدن یک آهنگ ... برمی گرده و می چسبه به فکرت .
نمی شه کاری کرد اینجور وقت ها ... باید بگذاری که بگذره ... ( که نمی گذره ! )
چه خوبه که یکی باشه که بفهمدت ، که جمله هاتو کامل کنه ، که حرفاتو نصفه نیمه روی هوا بقاپه و یهو بگه منم همین طور ... و تو چه می دونی که چقدر منم همین طورها ... چقدر نزدیکی دل ها ... چه حس خوشایند زیر پوستی می ریزه تو وجودت . مور مور می شی برای باز هم گفتن و شنیدن ...
فکر کن ! یه شعر بخونی . انگار شعر رو برای تو و از زبان تو و از ته وجودت نوشته باشن . یه هماهنگی عجیب ... یه حس فوق العاده ...
فکر کن ! یه صدا باشه . یه صدا که ابهت داره ، سنگینه ، آرومت می کنه ، محکمه ، آرام بخشه ، دیازپام محض ...
فکر کن ! یکی باشه که بتونی تمام احساست رو ، تمام فکرهات رو ، تمام خاطره هات رو باهاش قسمت کنی ... و تو چه می دونی چه حس عمیق و آرام بخشیه این بی پناه نبودن ، سرگردان نبودن ...
امان از غمباد خاطره ها ...
دلتنگم ؟ نمی دونم !
آشفته م ؟ نمی دونم !
سردرگمم ؟ نمی دونم !
*****
این از اون متن هایی هستش که هر چی وقت بگذاری ، حتی سه روز و سه شب ، نمی تونی تمومش کنی . نقطه ی پایان نداره ، نقطه ی آغاز نداره ، دور و تسلسل ...
گاهی چه خوبه که بتونیم مرهم باشیم نه نمک . گاهی چه خوبه که بشنویم ، بنویسیم ، بگیم . گاهی چقدر فوق العاده ست که بتونی احساست رو قایم کنی و وانمود کنی به چیزی و حرفی که ... گاهی حسرت ها ... گاهی زمان ها ... گاهی خاطره ها ... گاهی یادآوری ها ... گاهی آرزوها ...
با من و با ما بساز زمانه ! ما خیلی خیلی کوچیکیم ، ما خیلی ضعیفیم ، ما سست و شکننده و در عین حال صبوریم ، می شنویم و می گذرونیم و دم نمی زنیم ...
حواست به ما هست خدا !؟

[ یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
1 . وزنم دو هفته ست ثابت مونده و کلافه م کرده . جمعه 10 کیلومتر پیاده روی کردم با سرعت زیاد . نتیجه : صفر ! مربی جان پیلاتس فرمودند یک هفته تا حد مرگ بخور ، بعد رژیم بگیر ! جواب می ده ! دکتر تغذیه فرمودند که بالام جان وزنت خوبه . چرا بی خودی حساس شدی !؟ خودم : نچ ! باید لاغر بشم !
و در همین راستا ، امروز ، بعد از پیاده روی ، خودم را دعوت کردم به یک کبابی ! ها ها ها . سفارش یک سیخ کوبیده دادم با دو تا گوجه ی جزغاله شده ! که الحق آقاهه خوب منظورمو فهمید و تا فیها خالدون گوجه ها رو سوزوند . احساسم جالب بود . این که خودم ، خودم رو دعوت کنم و وقتی فروشنده با کمی تردید بپرسه همین جا می خورید؟ من بگم بله ! حس کردم چقدر خوبه به خودم احترام گذاشتم . خیلی با خودم خوش گذشت ! یادم باشه هر چند وقت یکبار خودم رو دعوت کنم به یک رستوران . خودم برای خودم صندلی پشت قرمز رو عقب کشیدم ، دست هام رو با دستگاه استریلیزه تمیز کردم ، پا انداختم روی پا و به نگاه میز بغلی که دو تا آقای جوان بودن توجه نکردم . نوشیدنی سفارش ندادم و در جا پشیمون شدم . چشمم به آقای نانوا بود که همون جا نون گرم می پخت و می گذاشتن کنار کباب ها .  بعد ، کباب رسید با دورچین خوشگلش که نارنج بود به شکل گل رز ، خیارشور ، فلفل دلمه ای به شکل قلب ، نعنا و ریحان و جعفری و یک مارشمالوی بامزه ! ( چه می دونم چرا ؟ برای کلاس کارشون یحتمل ! ) بشقاب اضافه ی نون رو برگردوندم به عمو سفارش بگیر . تخمینی 30 گرم نون برداشتم و تکه تکه با گوجه خوردم . طبق معمول چون از کباب و گوشتش بیزارم ، گذاشتمش آخر سر . من نمی دونم چرا نمی شه برم فقط سفارش گوجه و نون بدم ؟ خب نمی خوام کباب رو بخورم . به هیچ کدوم از دیش سایدها ( فارسی را پاس بداریم ! دورچین ! ) دست نزدم . بعد پاشدم و سپاس گویان اومدم بیرون که عمو سفارش دهنده ازم خواست فرم رضایت مشتری رو پر کنم . اوه اوه ! در کمال خودم بودن نوشتم می شه لطفا فقط گوجه و نون سرو کنید ؟ ها ها ها ! که چشمم افتاد به نگاه خندون عموهه .
*****
2 . دیروز صبح ، داشتم جارو می کشیدم سالن رو . صدای خرچ خرچ عجیبی می اومد از آشپزخونه ی دوم . بهش دید نداشتم . تنها می تونستم آشپزخانه ی اولی رو که جلوی دید بود ، ببینم . هیچ حدسی نداشتم که چه خبره . تو خونه تنها بودم و وقتی رفتم و رسیدم به محلی که ازش صدا می اومد ... خدای بزرگ ... کتری برقی ، داشت ذره ذره فرو می ریخت ! نه گرم بود ، نه آب توش بود ، نه به برق بود ... فقط داشت متلاشی می شد با صدای خرچ خرچ و یهو پوففففف ! یه تیکه ش پرت شد روی سینک ظرفشویی ! چشمام به نعلبکی کنایه می زد بس که بزرگ شده بود ! از دیروز تا حالا هر چی فکر می کنیم من و علی که چی شده یعنی ؟ نمی فهمیم ! حوصله ندارم عکسشو بگذارم . طفلک چقدر این همه سال وردست خوبی بود . خدا بیامرزدش !
*****
3 . کلاس پیلاتس ، سه جلسه ی دیگه تموم می شه . مرددم که ادامه بدم یا نه ؟ مربی جان می فرمایند که تازه بدنت عادت کرده . رهاش نکن ماریا جووووون ! ( ماریا صدام می کنن ایشون . بهتر از اسم بقیه ی همکلاسی هاست اقلا که فی فی و ملی و منیج جون و ساسا و نانا جونه ! )
*****
4 . دیشب خواب دیدم رفتم مشهد و یک عالمه کبوتر اومدن دور و برم و منم که از کبوتر بیزارررر . با این وجود نگاه شفافشون به من بود که برق می زد و من یکهو جیب هام پر از دونه و ارزن شده بود . حتی از کف دستهام هم دونه می خوردن ! خیلی هم بی ربط توی خوابم بوی قیمه بادنجون می اومد !
*****
5 . مورد پنجمی وجود نداشت اما چون از عدد 4 و هر عددی که توش 4 باشه مثلا 14 یا 24 یا 34 یا ... بدم می یاد ، گفتم پنج تاش کنم ! ها یادم افتاد ! از چهار شنبه ی هفته ی گذشته سقف دهنم به نحو عجیبی زخم شده ! خوب نمی شه لامذهب ! دیشب که طبق معمول نمک خونم افتاده بود و خیارشور می مکیدم و درد می کشیدم ، هی به خودم گفتم خب نخور ! و هی دیدم نمی شه ! دارم نابود می شم از شوری نخوردن ... کلا با بدبختی غذا می خورم این روزها ... الان یک ماگ چای کنارمه و یک پک به چای و یک پک ...  دستی به جام باده و دستی به زلف یار ... ( یار !؟ ها ! یار ! )
پ . ن  : یک بار عکس ماگ جان رو می گذارم که رفیقم رو ببینید ! فعلا منم و صدای حجت اشرف زاده که می خونه برف آمد ... انقدر گوشش دادم این چند روزه که خود حجت جان عن قریب برام پیام می فرسته که ول کن سر جدت !
[ سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... تا دیشب ؟ دی بامداد ؟ دی نیمه شب ؟ دی سحرگاه ؟ دی هر چه ... ! که جان به لب رسید و ...
بگذار از اول بگویم :
نمی شود شب ها خوابید ! خسته ام ! خیلی ... دلم خواب راحت بی صدا می خواهد که نمی شود ...
پریشب ، نشده بود بخوابم . چشمهام دقیقا دو کاسه خون بود . ظهر که رفتم پیاده روی تا از صداهای روزانه رها شوم ، انقدر خسته بودم که توی ایستگاه اتوبوس نشستم ، ده دقیقه سعی کردم بخوابم ! اتوبان ، آن سو ترک بود با صدای ماشین ها و بوق . پشت سرم بازارچه ای بود که صدای مغازه دارها و مشتری ها از آن می آمد . من اما فقط می خواستم ده دقیقه بخوابم ! هوا تکلیفش معلوم نبود . ابر ؟ مه ؟ باران ؟ آلودگی ؟ تا کمی باران نرم ریز شروع شد و دیدم نمی شود خوابید . دوباره بلند شدم و حدود 7 کیلومتر رفتم . ( از روی نرم افزار حساب کردم ! )
برای دل خودم یک هدیه خریدم ! که هیجان زده شود ، بیدار شود ، یک قالب سیلیکونی کوچک اما زیبا به شکل کیک . وقتی برگشتم خانه ، توی آسانسور ، یک لحظه از دیدن قیافه ام وحشت کردم ، چشم هایم دو کاسه خون بودند !
برای مربی جان ، طبق قولی که داده بودم ، ژله درست کردم و تلفن پشت تلفن و نمی دانم دیروز چه خبر بود که باید فقط درد دل می شنیدم و گریه ... دلم خون شده بود . برای این که کارم سخت تر شود و فکرم مشغول تر ، رنگ های ژله را بیشتر کردم . ( فکر کنم باید به فکر ساختن یک آی دی در اینستاگرام باشم که عکس ژله هایم را بگذارم ! ها ها ها )
تا عصر که علی بیاید و زود بخواهد برود باشگاه ، مشغول ژله بودم . توی باشگاه ، مربی پرسید که آیا مویرگ چشم هایم پاره شده ؟ و وای خدا چرا این شکلی شدی مریمی !؟
شب ، خوابم می آمد . آرزو داشتم بشود سر راحت بر زمین بگذارم . تا ساعت دوازده و نیم که آمدم خودم را دراز بکشم ، خودم را کش بیاورم ، خودم را جنینی جمع کنم و بخوابم که همسایگان محترم رسیدند ! و خواب حرام شد ...
نشستم توی سالن ، با نور آکواریوم کتاب خواندم که زمان بگذرد ، که بیهوش شوم از خستگی که نمی شد . صدای پاهای بچه نمی گذاشت و صدای موزیک کارتونی که برایش پخش می کردند . تحمل کردم ، صبوری کردم ، تحمل کردم ، صبوری ...
تا ساعت سه و بیست و پنج دقیقه که جان به لب رسید و ...
یک پانچو انداختم روی دوشم و یک شال روی سرم و با سستی پله ها را رفتم پایین و قلبم می کوبید چنان که صدایش پله ها را پر کرده بود . در خانه شان را آرام زدم و قلبم محکم تر کوبید ... یاد سه سال پیش که به همسایه قبلی تذکر دادم و فردایش اتفاقی که افتاد ... فراموشی ام ... حمله ی بی رحمانه ی طبقه بالایی ها ... پنهان شدنم در حمام ... التماس هایم و اشک هایم و بخیه ی دستم و ... اما جان به لبم رسیده بود ... و مگر شب برای آرامش آفریده نشده !؟
شمردم ... شمردم ... هفت دقیقه طول کشید تا در را باز کردند . مصرانه دست روی زنگ نمی گذاشتم که صدایش نپیچد و مثل دخیل دستم روی بود که در را باز کنند . حس می کردم حاضرم دست و پایشان را ببوسم که فقط بگذارند یک ساعت بخوابم ، نیم ساعت سر و صدا نکنند ، کمی رعایت کنند ...
بلاخره در باز شد و صدای موزیک قر و فر دار بیشتر ریخت توی لابی . خانم همسایه پرسید که چه شده ؟ آیا مواد غذایی نیاز دارم !!!؟؟؟ آن هم من ! و مگر زمان قدیم است که در بزنم و تخم مرغ بگیرم یا پیاز ؟ آن هم سه و نیم نیمه شب ؟ محترمانه گفتم صدایشان نمی گذارد شب ها بخوابیم و این قسمتی کوتاه از مکالمه ی ما بود :
" خانم محترم ! ممکنه ازتون خواهش کنم شب ها بگذارید ما کمی بخوابیم ؟ تمام روز برای شما . اما شب ، محل استراحت و آرامش است . التماس می کنم رعایت کنید .
_ اوا !؟ ما که خواب بودیم . ساعت نه یا ده بود که رفتیم خوابیدیم ! بچه بیدارمان کرد و راه افتاد توی خانه ! ( ساعت دوازده و نیم برگشته بودند خانه !!! )
ممنونم . من مطمئن هستم و شک ندارم که شما خانواده ی بزرگوار و محترمی هستید و شب ها زود می خوابید ! اما شاید گاهی اگر زودتر بخوابید ، مثلا 6 عصر اقدام کنید برای خواب شب ، بچه تان هم ساعت ده بلاخره خوابش ببرد !
_ می گم که . ما هم خواب بودیم . این همسایه پایینیه صداش بلنده ! ( همسایه ی طبقه اول تازه ساعت 4 از شب نشینی برگشتند !!! و همان موقع صدای همسر خانم بلند شد از روی تراس که : خانمممممم ! جیگرها آماده شددددددد ! بیا کباب ها رو بدههههههه ! و من هنوز فرصت نکرده بودم که بگویم شب ها ، دود ، خانه مان را برمی دارد و بوی کباب و جوجه و جگر ... )
_ حالا اگر ناراحتین ما می تونیم از این خونه بریم شما هم اذیت نشی . اما من می گم شما حساسی . و گرنه صدای موزیک ما که بیرون نمیاد . ما آدم های ساکتی هستیم . من خودم توی دبیرستان انقدر آروم بودم که انضباطم ...
حرفش را مجبور شدم قطع کنم ! گفتم خانم عزیز ! در خوب بودن و آرومی شما شکی نیست . ( کفری بودم از دست خودم که چرا هم چنان محترمانه حرف می زنم و مشت نمی کوبم توی صورتش ! ) من می گم کمی آرامتر با در کمدها برخورد کنید . جلوی بچه تان را بگیرید که هی ندود . پارک یک کوچه بالاتر است . به خدا ساعت 6 همسرم باید برود سر کار ، دوستانه و خواهرانه ، در زندگی مان دچار مشکل شده ایم . خواب راحت نداریم . مدام سر همین صداها بحث داریم . من امروز توی ایستگاه اتوبوس ده دقیقه خوابیده ام ! صدایش از این خانه کمتر بود !
_ اه راستی خوب شد گفتید ! الان شما حامله هستین به سلامتی !؟ چون شکمتون خیلی انگار بزرگ شده !!! ( چه کار کنم ؟ بایستم و بگویم که بعد از ازدواج زخم معده و ورم معده گرفته ام از استرس های مدام و دعواهای تمام نشدنی و زمانی ، روزی 47 قرص و درد ...
نه خانم محترم . آبستن نیستم . مشکل معده دارم . از صبح تا الان سه کیلو و نیم فقط به وزنم اضافه شده از ورم بدنم .
_ اوا ؟ همه ش به خاطر آلودگیه خانم جان . هعیییی زمانی مردم با یک کولر و یک ماشین کارشون راه می افتاد . انقدر آلودگی نبود . حالا بفرمایید تو جگر بخوریم تا از دهن نیفتاده ! ( در حال آسمان ریسمان بافتن بود که بچه اش دوید آمد ایستاد جلوی من و کاسه ی سوپش را ریخت روی سرامیک های دم در و بلافاصله روی صندل هایم بالا آورد ! در یک آن عقب کشیدم و فقط از فکرم گذشت که چرا مهران مدیری زندگی من را سوژه ی خنده های مردم نمی کند !؟ )
دیدم بیشتر از این جایز نیست بمانم . همسایه جان داشت می خندید ! رفتم سمت پله ها و او از اوا گفتن دست برنمی داشت !
_ اوا ! دیدینش چی شد ؟ ببخشید . بچه ن دیگه ! غذا می خوره و می دوه و اینجوری می شه . دیدی چی کار کردی عزیز دل مامانی ؟ راستی چرا شما جوراب پاتونه ؟ اگر خواب بودین ؟
من مدام با جورابم توی خانه که صدای پایم شما را اذیت نکنید . با اجازه من بروم که جگرهایتان از دهن نیفتد ! ببخشید که آمدم و مزاحم شدم . ( صدای همسرش : خانمممممم ! سیخ های جوجه رو بیارررررر با نوننننن ! خانممممممم ! نکنه داری می رقصی شیطون بلا ؟ الان منم میام عشقممممممم ! )
دیگر رسیده بودم به پاگرد پله ها . فقط می خواستم فرار کنم که جیغ نزنم . نیم ساعت حرف زده بودم و با لباس آلوده باید برمی گشتم بالا ! تا دوباره گفتم شب بخیر . گفت جدی جدی حامله نیستین !؟؟؟؟؟؟ فقط دنبال دوربین می گشتم که زل بزنم تویش . که بگویم من از بچه ها متنفرم . از صدای پاهایشان ، از صدای جیغشان ، از پدر و مادرهای احمقشان بیشتر بدم می آید که آداب تربیت بچه را بلد نیستند . که آپارتمان نشینی نمی دانند ...
برگشتم بالا و تا در را بستم ، صدای در پارکینگ آمد که طبقه اولی ها با سر و صدا و شوخی داشتند برمی گشتند خانه . ساعت ، چهار و پنج دقیقه بود ! و کمی کمتر از 20 دقیقه بعد ، خانم همسایه طبقه دومی شروع کرد به جارو برقی کشیدن !
نشستم زیر میز ناهار خوری و زانوهایم را بغل کردم و زل زدم به آسمان که رفته رفته داشت روشن می شد ...
*
پ . ن گر مرد رهی ... ولش کن ! مرد ره نباش ! اگر مردی بیست و چهار ساعت بیا و در این دارالمجانین کنار من زندگی کن !
پ . ن مهم : امکان رفتن از این خانه نیست !

[ سه‌شنبه ٧ دی ۱۳٩٥ ] [ ٩:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب