روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

پلک جهان می پرید

دلش گواهی میداد

اتفاقی می افتد ...

اتفاقی می افتد ...

و

فرشته ای از آسمان فرود آمد

تولدت مبارک

عسل خانمی ... عسلکم ... عسل مهربانم ... همیشه شاد باش ... همیشه بخند ...

[ دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... هر شب ، هر روز ، هر لحظه ... رویا می بافتم ... پیشترها ، رویاهایم حریر بودند ! حریر می بافتم و تار تارهایش نخی می شد به وسعت آرزوهایم ...

... و این روزها ... خاطره  می بافم ... و تار و پودش می شوند طنابی ضخیم ... می بافم و می ریسم و آویزان می کنم از سقف ... گره می زنم و گره می زنم و می اندازم به گردنم ...

... می بافم و می ریسم و می شود کلافی محکم ... و بعد ... و بعد ، گره می زنم و می اندازم به گردن رویاهایم ... به گردن خاطره هایم ... و دارشان می زنم ... و دارشان می زنم ... و دارشان می زنم و صندلی را از زیر پایشان نمی کشم ... آویزان می مانند ... از سقف بلند فکرم آویزان می مانند ... نگاهشان می کنم و هیچ نمی گویم ... هیچ ! هیچ نمی گویم ...

... می دانم ! خوب می دانم سقفی که بالای سرشان است ، انقدر قدرت ندارد که نگهشان دارد ... می دانم ! می دانم تحمل نمی کند و فرو می ریزد ... مثل من ... که روزی هزار بار آوار می شوم ... روزی هزاران بار ... بر سر خودم ... بر سر خودت ... بر سر زندگی آوار می شوم ... رویاهایم آوار می شوند و سقف ، فرو می ریزد ...

... به دلم افتاده که این بار ، از رویاها و خیال هایم کلاف نبافم ... کلاف هایم مثل خودم سر درگم می شوند ... در هم می پیچند ... و سقف ... و این سقف پوشالی فرو می ریزد ... و من روزی هزار بار آوار می شوم ...

***

- مریمی ؟

- جانم ؟

- ننویس !

- چشم !

- نگو !

- چشم !

- نبین !

- چشم !

- گوش نکن !

- نمی توانم ! نمی توانم ... نمی توانم !

- پس فکر نکن !

- نمی شود ! نمی شود ... نمی شود !

- پس بنشین و رویا بباف و از کلافش طنابی درست کن و از سقف آویزان کن و صندلی را از زیر پایشان نکش ! تا تمام عمر آویزان بمانند ... ولی خودت آوار شو ! فرو بریز و دم مزن !

- چشم !

[ سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... واسم نوشته بود : " همه ی یهویی ها خوبن !!!

یهویی بغل کردن ، یهویی بوسیدن ، یهویی دیدن ، یهویی سورپرایز شدن ، یهویی بیرون رفتن ، یهویی دوست شدن ، یهویی عاشق شدن ...

اما امان از یهویی رفتن ها ... "

... و من داشتم فکر می کردم ... به این که تو اکثر وقت ها آدم یهویی ای نیستی ! من بودم ... اما دیگه یهویی نیستم !

... داشتم به خودم می گفتم دور افتادیم از هم انگار ... حس هات تغییر کرده ... حس های من بیشتر شده که کمتر نشده !

... داشتم تصمیم می گرفتم که مدتی خودمو کنترل کنم ... همه ی یهویی هامو نگه دارم ... ازت نخوام هی بغلم کنی ... ازت نخوام هی بگی دوستم داری ... بهت نگم دم به دقیقه دوست داشتنتو ... چند وقتی آروم باشم و ساکت ...

... می دونی چی شد آخرش ؟!

... یهویی ... یهویی ... یهویی ...

... اومدی و لب هات رو گذاشتی رو پیشونیم ... بی هیچ حرفی ... و رفتی ...

... چه قدر یهویی داشتمت و کم شدی ...

... چه قدر یهویی نداشتمت و زیاد شدی ...

... همیشه زیاد باش ... هیچ وقت کم نشو تو زندگیم یهویی من ...

... باشه ؟ قول ؟

[ یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

می خواستم

نگاهت آغوش جزیره ای باشد

امواج خسته را

دریغ !

دریغ !

[ سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

مرا کدام جدا کرد بی گناه از تو ؟

سیاه بختی من یا که اشتباه از تو ؟

میان ما برهوت سکوت افتاده ست

اگر گناه ز من بود اگر گناه از تو

دوباره جان بدمد در تن کویری من

بر او گر بوزد روح یک نگاه از تو

به جز طنین شکستی درون سینه ی خویش

ترانه ای نشنیدیم هیچ گاه از تو

چه ماهرانه زمان نقش می زند متضاد

کنار سادگی من دلی سیاه از تو

درون کشتی بی لنگری ز عشق و جنون

چه ساده ساخته بودیم تکیه گاه از تو

اگر چه فتنه و آشوب ، مهرورزی و عشق

دروغ گفتن و چشمان کینه خواه از تو

برای من رمقی در طریق عشق نماند

غرور خسته ی این زخم را پناه از تو

من و تو هر دو در این روزگار ناچاریم

هزار افسوس از من و هزار آه از تو ...

 

*****

 

پ . ن  ... یک خواب عجیب ... من ، خودم ، از دورتر ... از دورتر از تو ... از دورتر از خودم ... از دورتر از ما ... از دورتر از ما بودن ... از دورتر از نگاهت ... از دورتر از چشم هات ... از دورتر از ... من و لباس و سپید عروسی بر تنم ... من و از دورتر از ...

... و صبح ... چشم باز نکرده ... پیامی از تو ... سروش صبح گاهی ... تعبیر خواب ... ترانه ی دیشب ... نتوانستم بی بغض بشنومش دوباره ... تمام روزهایم رنگ تکرار بی تو بودن دارند ... و تو هستی و نیستی و من هستم و نیستم ... تو هستی و من نیستمت ... من هستم و تو نیستی ام ! لعنت به روزگار !

 

پ . ن 2  تنت در بغل کسی

و دلت پیش دیگری ...

هزار خطبه هم که بخوانند ، خیانت است ... !!!

 

[ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... چه قدر این روزها ... سنگینی و سکوت و آرامش نگاه و کلامت را دوست دارم مریمکم ... بیا کمی بغلت کنم ... هیس ... آرام باش و سر بگذار بر شانه هایم ... چشمان خسته و بی تابت را کمی ببند ... من کنارت هستم ... آرام باش مریم آرامشم ... هیس ...

*****

برای آیدای نازنینم و فندق ی گلم ...

پ . ن آدم ها ...

هر چه قدر بزرگ تر می شوند ...

دلشان بیشتر بغل می خواهد ...

حتی ...

بیشتر از وقتی که کودک بودند ...

[ چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... سلام گل قشنگم ... سلام علی من .... می خواستم امروز ... مثل هر سال و همه ی سال های تاریخ امروز ... 28 امرداد ... غافلگیرت کنم ... خوشحالت کنم ... تمام مهر و محبت و عشقم رو بیشتر از هر روز به پات بریزم ...

... و امروز ،  بعد از یه روز فوق العاده و وحشتناک شلوغ ... که از چند روز پیش مجبورم کرد تمام توانمو به کار ببندم تا بگذره ... و 48 ساعت وحشتناک تر ... و 24 ساعت بعدی که گرفتاری من باز هم بیشتر می شه ... و تا روز جمعه که ظهر یا شب بلاخره به انتها می رسه ... و منو مجبور کرده که یک هفته بدوم و تلاش کنم برای سپری کردنش ... و شرمنده م کرده که نتونستم امسال اون جور که باید و شاید ... یه جشن تولد درخور و شایسته ی وجود نازنینت بگیرم ... و بهت قول میدم همین جا ... و تو همین لحظه ... که چند روز دیگه ... بعد از تموم این جریانات ... جبران کنم ... و یه تولد مفصل و خوشگل رو از من طلب داری ...

... تولدت مبارک مرد من ! دوستت دارم ... و برای داشتنت همیشه و همیشه ممنون خداوند خوبمون هستم ...

... و در ضمن ... امروز تولد دوست بسیار عزیز و دوست داشتنی من ... مژگان قشنگم هستش ... که همیشه براش بهترین ها رو خواستم و می خوام و سلامتیشو و شاد بودنشو ... تولد مبارک مژی مهربونم ...  

******

پ . ن انقدر ذهنم و جسمم خسته ست که می دونمو حس می کنم و مطمئنم که انگار یه جایی ... تو جمله بندی ها ... تو نوشتنم ... اشتباه کردم ... منو ببخش عزیزترینم ...

[ دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... امروز تولدمه !

 

*******

پ . ن چند هزار سال است با هم زندگی می کنیم مرد !؟ تمام چند هزار سال را عاشقتم ... و پیوندمان اگر مبارک است .... مبارک است !!!

پ . ن 2 خدا ! اجازه ! من برم ؟؟؟

 

زینبم .... زینب من .... بانوی مهر ... عزیزکم ... نازنینم ... گلکم .... من این جا دارم پا به پایت درد می کشم ...

ای خداوند ! زینب نازنینم ... می دانم به سلامتی تا چند ساعت دیگر فرزندت را در آغوش می کشی ... مادر می شوی ... تمام مادرانه هایت را رو می کنی ... تمام عشقت را می ریزی به پای بچه اکت ...

زینبم ... بانوی مهربانم ... دارم اشک می ریزم و دعا می کنم برای به سلامت دنیا آمدن فرزندت ...

خدایا ! مواظب زینبم باش ...

 

خاله شدم !!!

[ سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

پ . ن  1  گاهی ، حتی ... لعنت به تو !

وقتی می رسد به ترانه ای که یاد تو بال در می آورد ، می آید ، می نشیند روی پس کوچه های خاطره و ذهنم ... و مجبور می شوم ردش کنم برود پی کارش ... و بروم سراغ ترانه ی بعدی ! که از تو نشانی نداشته باشد !

.... و من و تلاش بی وقفه ام برای فراموش کردنت ... !

گاهی .... یادت را لعنت ! وگاهی یادت به خیر ... !!!

پ . ن 2  گاهی ، جلبک ها ! می آیند ! در ذهنم را می زنند ! با زبان بی زبانی می گویند که شعورشان از خیلی هایی که من می شناسم بیشتر است ! جلبک ها گاهی آخر شب می آیند و گاهی میان روز ... گاهی اول صبح و گاهی ساعت دو و سه بعد از ظهر !

... و من و سردرگمی من برای کشف درک نداشته ی دو سه عدد آدم !!!

پ . ن  3 گاهی ، دلم می خواهد کسی باشد ، بیاید ، گلوله هایش را حرام من و مغزم کند ... دستم را بگیرد ، ببرد ، درون یک تابوت بگذارد ، تابوت را روی هیزم ها بگذارد ، بعد کبریت بکشد به هیزم ها و تابوت و من ! بعد بگذارد خاکسترم را باد ببرد ...

... و من و پیچی که من ندارم و تو دنبالش می گردی تا بپیچانی اش و اشک بریزم و دست از سرت بردارم ... !!! ( حاشا نکن جانم ! )

پ . ن  4 گاهی ... به خودم می گویم کاش ... بعضی خانه ها در نداشتند ! نه در کمد ، نه در اتاق ، نه در ... هیچ دری ! تا دوروبری ها چیزی برای کوبیدن نداشتند ! نه ! حالا که فکر می کنم انگار فقط مشکلم در نیست ! مشکلم در هم هست البته ! اما گردو هم هست ! شنیتسل مرغ هم هست ! گوشت کوبیده هم هست ! مغز خودم هم هست ! کوبیدنی ها بی شمارند ! حدس من به جایی نمی رسد گاهی ... که اول صبح و وسط ظهر و آخر شب چه نیازی هست به کوبیدن ؟ نمی دانم ! شاید من نمی فهمم !

...و من انگار خیلی چیزها را نمی فهمم ! اصلا ممکن است تا آخر عمرم هم نفهمم ! هیچ وقت نفهمم ! نفهم بمانم و نفهم زندگی کنم و نفهم بمیرم !

مثلا نفهمم که چرا و به چه علت جنازه ها تولید می شوند ! روزی هزار بار جنازه تولید می شود و روزی هزار بار جنازه می کشند و روزی هزار بار جنازه ... البته و صد البته که مثال ها بی شمارند ... اما تو خود حدیث مفصل بخوان از ...

پ . ن  5  همان پ . ن 1 !!! لعنتی ! از دیده ام رفته ای ... ! دلم به چه کارت می آید دیگر ؟! بیرون بکش خودت را از فکرم ... از خاطراتم ... یک بار دیگر اشک مرا در بیاوری ... هیچ !!!!!!!! هیچ کاری نمی کنم ! تو خودت را بچسبان به فکرم و من خاطره ات را له می کنم ! نگویی نگفتم !

پ . ن  6  ها ؟! چه ؟ چه می گویی ؟ چه می خواهی ؟ چه شده ؟ یکی بیاید دست مرا بگیرد و از خودم پرتم کند بیرون ! تو این کاره نیستی ! من مرد عمل می خواهم ! هیچ خوش ندارم بیایی برایم دل بسوزانی ! برو رد کارت ...

پ . ن 7  زل زده ام به مانیتور ! در مغزم هزار فکر رژه می روند و کسی نیست سان ببیند ! از سپیده صبح دارم زمزمه می کنم با خودم که : الهی فال زینب راست باشد ! چرا ؟ چرا زمزمه می کنم ؟ من چه می دانم چرا ... !

اما دلم می خواهد روزی این جمله را بکوبمش توی صورت دو نفری که خوب می شناسمشان !!! تا دیگر ادعایشان گوش فلک را کر نکند !!! همین جوری ! الکی ! دلم خواسته لج کنم ! مشکلی هست ؟ اگر نه که هیچ ... اگر هم هست ، بیا و مثل من سرت را بکوب به دیوار بی پناهی ! انقدر راحت می شوی که نگو ... امتحان کرده ام جانم ! به نسخه های من شک نکن !!!

پ . ن  8 خل شده ام ؟ نخند جان دلم ! گریه نکن عزیزکم ! عادت کرده ام ... ( باور نکن ! عادت نکرده ام اما تظاهر کردنم عالی شده ! ) به خیلی چیزها و خیلی آدم ها عادت کرده ام ... حتی به این که زبانم به نفرین باز شود هم عادت کرده ام ! این را باور کن !

پ . ن  9  و باز پ . ن 1 !!! مگر به تو هشدار ندادم که پایت را بگذاری بیرون از فکرم ؟ لعنتی ! خوابم می آید ! خواب مرگ ... تمامش کن !

پ . ن  10 ...................

و دیگر هیچ !

[ شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... یکی بود یکی نبود !

... نه ! یه جور دیگه قصه رو شروع کنم ...

... روزی بود و روزگاری ... مردی بود ! بزرگ ! انسان ! متین ! متدین ! باهوش ! عالم  ...

... همسری داشت ... خانمی بود باوقار ، زیبا ، مهربان ، بزرگوار ، پر از شور ، پر از عشق ...

زن و مرد از پری های روزگار بودند ، از فرشته ها ... اهل زمین نبودند انگار ... و من چه خوب می دانم و تو چه خوب می دانی که چه قدر والا بودند و عزیز ...

دلشان به بودن بچه هایشان خوش بود ، دلشان با صفا بود ، دلشان دریایی بود ... دلشان به مهمان های همیشگی خواسته نا یا خواسته خوش بود ... هیچ وقت تنها نبودند ! همیشه مهمان داشتند ، سفره هایی می انداخت خانم خانه که فقط ابتدایش را می دیدی ! انتهایش معلوم نبود ! خانم خانه بهترین دست پخت دنیا را داشت ... خانم خانه اهل شیطنت هم بود گاهی ! با نوه ها و بچه هایش گاهی وقت ها می نشست و کشک می خورد و لواشک ! خانم خانه را ... دکترها منع کرده بودند از خوردن غذاهای چرب و شور و شیرین ! و گاهی خانم خانه که همیشه لباس هایش را می داد خیاط ها برایش جیب دار بدوزند ، در جیب هایش تکه ای لواشک قایم می کرد یا نقل و شیرینی ... سر آستین های لباس هایش همیشه کش داشت ! دست هایش نمونه جذایی از خلقت خداوند بودند ! مچ هایی لاغر که وقتی به آرنج می رسید تپل بودند و خواستنی ... آرنج هایش چال های خواستنی داشتند ... خانم خانه نمی توانست چاشنی های بیش از حد بخورد اما چاشنی زندگی اش ، بچه هایش بودند ! چاشنی هایی شیرین و ناب ... تلخی مشکلات فرزندانش هم بود ! تمام مزه ها را یک جا داشت ... خانم خانه زیاد اهل طلا نبود اما تکه طلاهایی را هم که داشت ، گاهی می فروخت و برای دخترش پرده می خرید که در خانه اش آویزان کند ! تکه طلای دیگرش را می فروخت که پسرکش عروسی و ازدواج آبرومندی داشته باشد ! همیشه شعارش این بود و به پسرکانش می گفت اول خانه بعد خانم خانه ! ( حرفش را تحریف نکرده ام ! باور کن ! برای بهتر خواندنش اینگونه نوشتم ! )

می گفت اول خانه بخرید بعد ازدواج کنید ، بیشتر وقت ها از عروس هایش بیشتر دفاع می کرد تا از پسرانش ! سختی زیاد کشیده بود ! ناهمواری زیاد دیده بود ! اما خنده هایش همیشگی و جاودانی بود ... گاهی به مساله ی کوچکی انقدر می خندید که همه را به خنده می انداخت ! گاهی از شدت خنده اشک می ریخت و اشک ... و بچه ها و نوه ها خوب نقطه ضعفش را می دانستند که چه چیزی بیشتر می خنداندش ! نمازش ترک نمی شد هیچ وقت ... با وضو می خوابید هر شب ... عالمی بود و علامه ای ... خدمتکاران بی شمار داشت ! اوقات فراغت خدمتکارانش در خانه اش می گذاشت ! چرا که نمی گذاشت خدمتکارانش دست به سیاه و سفید بزنند ! مجبورشان می کرد بنشینند و حرف بزنند و بگویند و بخندند ! نهایتا می نشست و با آن ها سبزی پاک می کرد و خاطراتی عجیب می گفت و همیشه هم خنده دار ! می نشستند خانم ها دور هم و باقالی پاک می کردند یا نخود سبز ، یا مربا می پختند یا ترشی می انداختند دور هم ... دست پختش حرف نداشت ! معجزه ای بود از تمام رنگ ها و مزه های دنیا !

خانم خانه از مادرش می گفت ... از این که وقتی خیلی خیلی کوچک بوده ، مادرش فوت کرده ... از این که وقتی مادرش را به خاک می سپردند ، و او گریه می کرده ، به او سه النگوی شیشه ای داده بودند که اشک نریزد و چه معصومانه می گفت مادرم را به سه النگو فروختم ! خانم خانه ، نظر کرده بود ... خانم خانه تکه ای از لاله گوش چپش را نداشت ! برای نذری عجیب که برای آمدنش کرده بودند و به نام معجزه ای زیبا ، یک تکه از لاله گوشش هیچ وقت نبود ! مادرزاد نداشت ! اما هیچ چیز از خانمی و متانت و وقار کم نداشت ... کامل بود ... بی نقص و بی عیب ... انگار خداوند تمام هم و غمش را برای ساختنش گذاشته بود ... انقدر لطیف بود و نرم و خواستنی که برگ گل جلویش هیچ نبود ... هیچ !

حتی به سوتی های پسرانش برای خرید مایحتاج روزانه می خندید ! به پسرکش که بادمجان و هندوانه را یک جور می خرید ! به دختر و پسرک کوچکش که با راننده شخصیشان می رفتند بیرون و روزنامه می فروختند !!!! تا ماهی گلی بخرند ، می خندید ! به طبیعی ترین صداهای انسانی می خندید ! خودش با دست خودش لاله گوش های نوه هایش را سوراخ می کرد و گوشواره به گوششان می انداخت ! به حکم زن بودن ... به جرم دختر بودن ... به حکم حلقه بر گوش بودن دخترکانی که باید روزی حلقه به گوش بودن مرد دیگری را تجربه می کردند !

و خانم خانه ، زن بود ! تا بود و بود ... غمی در دلش بود اما نهان ... همیشه غم خوار بود ، ( ...................... حذف شد ! ) اما همیشه راهی جور می کرد که بخندد و دل فرزندانش را خوش کند ... غمشان را نبیند ...

اما آقای خانه ! مرد خوبی بود ... همیشه اینطور نبود که فریاد بزند ! ( ..... حذف شد ! ) مرد مقتدری بود و پر نام و پر آوازه ! تمام شهر نام ایشان که می آمد به احترام سر خم می کردند ... تمام قرآن را از حفظ بود ... حافظ می خواند و مولانا و سعدی و .... کتابخانه اش پر بود از کتاب ... می نوشت ، می خواند ، خوش نویسی می کرد ، حتی وقتی بازنشسته شد به طور کاملا غیرمنتظره ای ، می نشست و چوب را می تراشید و ماهی درست می کرد ... صنایع چوبی می ساخت ... می داد به نوه هایش و بچه هایش ... و آن ها ذوق می کردند و شاد بودند ... ( ............ حذف شد ! )

خانم خانه و آقای خانه همیشه سربلند بودند ، از وجود نوه هایشان ، بچه هایشان ... بخشنده بودند و پر از مهر و عطوفت و لطافت ... می بخشیدند و می گذشتند و می گذراندند ... همپا و همراه بودند ... غم هایشان و دردشان فقط مال خودشان بود ! فقط ... خنده هایشان و صدای خنده هایشان را می شد شنید ... اعجوبه هایی بودند از هنر و درد و عشق توامان و شادی و شور ... گرمای وجودشان و سایه بلندشان تا کیلومترها می رسید ... صبور بودند و با ایمان ...

وقتی جنگ شد ، خانم خانه ، بچه هایش را زیر بال و پرش گرفت ... بغلشان کرد ، زیر صدای موشک باران و ضدهوایی و تیراندازی ، برایشان قصه گفت ، آواز خواند ، پاهای ورم کرده اش را روی زمین کشید و به روی خودش نیاورد ... سختی کشید و دم نزد ... جنگ ، خانه اش را ویران کرد ، ماهی های آکواریوم آقای خانه را کشت ... و هر شب خانم خانه دلواپس پسرکش بود که نکند خدای ناکرده زیر آوار ... نگران دخترک بزرگش بود که آن سال قرار بود معلم شود ، دخترکی که کفش ها و لباس هایش را مرتب گذاشته بود در اتاقش که فردایش برود سر کلاس ... خانم خودش بشود و معلم بچه هایی که قرار بود یک عمر خاطرات شاگرد بودنش را زیر زبان مزه مزه کنند ... اما روز اول مهر هیچ وقت نیامده بود و نیمه شب پیش از آن ، موشکها خانه شان را ویران کرده بودند ... نگران پسرک دیگرش بود خانم خانه ... پسرک تپل و مهربانی که با صدای موشک چنان بر خود لرزیده بود و فریاد کشیده بود مداوم که او را با سیلی آرام کرده بودند ...

خانم و آقای خانه ... سختی زیاد کشیده بودند و مشکلاتی داشتند ... خانه شان سه بار در جنگ ویران شده بود ، اما باز ساخته بودند و همت می کردند و در آن روزگار ، دم نمی زدند ... صبرشان و استقامتشان همتا نداشت ... قوی بودند و پر از دلهره ! اما می گذراندند ...  

خانم خانه تا آخرین لحظه ی عمرش که خیلی کوتاه بود هم عزت نفس داشت ... آخر شب یک شب گرم اوایل تابستان ، بلند شد ، رفت حمام ، وضو گرفت و آمد ... بعد رفت توی حیاط خانه اش ، که کسی را آزار ندهد و همان دم آخر ، دخترش آمد ... سرش را روی سینه و شانه ی دخترکش گذاشت و رفت ... به همین سادگی ... پسرکش آمد و به رفتنش نگاه کرد و به مادرکش گفت : تولدت مبارک مامان ! و تمام شد و رفت آن شور و صفا و محبت ... چند ماه بعد ، دخترک بزرگتر دوباره به خانه ی مادرش رفت و جای خالی مادرش را روی زمین بوسید ... زار زد ... و حیاط آن خانه شد تمام دلواپسی دخترکی که رفتن مادربزرگش را ندیده بود اما حس کرده بود ... به فاصله چند متر آن طرف تر ...  و بیست و دو سال گذشت ... 22 سال از رفتنش گذشت تا امروز ...

... زیاد طولی نکشید که آقای خانه هم رفتن خانم خانه را تاب نیاورد و رفت ... خاموش شد ... کبریتی بود که سوخته بود ... بچه هایی بودند که بی پناه شده بودند ... بی یاور و تنها ... یتیم ... هر چند دخترک بزرگ تر از کسی شنیده بود که رفتن مادر ، یتیمشان کرده ... دیگر سفره های از اینجا تا بیکران گسترده نبود ... دیگر کسی نبودبه گل های باغچه اش برسد ... دیگر کسی ماهی چوبی درست نمی کرد ... به نوه هایش نمی داد ... دیگر خانم خانه ای نبود که بنشیند ، بگوید ، بخندد ، در جیب لباس هایش شیرینی و کشک و قارا و لواشک مخفی کند ، نخودچی و کشمش از جیبش دربیاورد ، بدهد به نوه هایش ، شیطنت کند و با هم (( پس )) !!!!!!! بخورند ! خانم خانه ای نبود که یواشکی گل هندوانه را ببرد ، بخورد و با شیطنت بخندد و چشمهایش مثل دو تیله بدرخشد و نوه هایش را هم در جرمش شریک کند که پسرکان و دخترکانش شماتتش نکنند ! دیگر خانم خانه نبود که شب تولد نوه اش ، پسرکی زیبا و خواستنی ، کتری را بسوزاند از خنده هایی که حواسش را پرت کرده بودند ... خانم خانه ای که تا صبح نشسته بود و پفک خورده بود و آجیل و جوک گفته بود و خندیده بود ! کشک گذاشته بود زیر زبانش و تا صبح ، لواشک خورده بود و از شدت خنده ، اشک ریخته بود ...

*****

... و این قصه ادامه داشت ... و ادامه دارد ... و دیگر تاب نوشتنم نیست و توان ندارم از گریه ... گریه هایی بی اشک که از درون دارند مرا می خورند و می پوسانند و می سوزانند ... روانت شاد مام بزرگ ! روحت شاد بابزرگ!

تولد بیست و دو سالگی ات مبارک مام بزرگ ! که الان در بهشتی و در اوج جوانی و شیطنت ... باید بروم و لواشک و کشک بخرم وبدهم مردم بخورند و برایت فاتحه بخوانند ... اما نه ! فاتحه برای رفتگان است ... برای مام بزرگ و بابزرگ نیست که هنوز هستند و نامشان همیشه هست و افتخاری برای من ... برای ما ! برای تمام کسانی که یک عمر زیر سایه شما زیستند و بعضی هاشان نمکدان شکستند و اما هیچ کس بد نگفت ...

هنوز باور نکرده ایم رفتن شما را ... هنوز و هر سال تولدتان مبارک است ... و هنوز و هر سال شب های عاشورا مادرکم حلوایی می پزد و به یاد شما می نویسد : مادرم را شاد کن با سوره ای ...

 

پ . ن مام بزرگ خیلی مهربان بود ... خیلی بخشنده ... بابزرگ خیلی بزرگوار بود . خاطراتم از آن ها بی شمارند و خاطره های شما از من بیشتر ... راست می گفتید ... همه ی شماها ! من حقیقت را نوشته بودم اما عریان و بی پرده ... و از آن جا که حقیقت تلخ ست و من پتکش کردم و کوبیدمش ... و نباید اینگونه گستاخانه یکه تازی می کردم ، قسمت هایی را حذف کردم و سپردم به روزگار ... چرا که از دید خودم و با تحلیل خودم نوشته بودم ، اما همه ی حرف ها را نباید زد یا گفت !

آری ! مام بزرگ هیچ گاه زبان به ناله و نفرین باز نکرد ، دایی نوشاد راست می گوید ... عشق عجیبی داشت ... به همه چیز ، به همه کس ... شاید من نوه ی ناخلفی بودم ... شاید از دید خودم و با تحلیل خودم نوشتم ... نباید می نوشتم خیلی چیزها را ... و باید می نوشتم خیلی چیزهای دیگر را ... اما نشستم و احساس آن لحظه ام را رقم زدم ! بلاخره نسل به نسل ... به من رسیده بود این اخلاق و این عادت که در لحظه زندگی کنم ! احساس همان لحظه ام را وقع بنهم ! حس کنم دوربین هایی هست !!! که زوم شده اند بر من و می خواهند احساس همان لحظه ام را بگویم و نشان بدهم ! اما هیچ گاه اعتقاد نداشتم و ندارم که لحظه ای نامهربانی از آن دو دیده باشم یا دیده باشیم یا دیده باشند ! هر چیزی که بود ، عشق بود و عشق ...

مام بزرگ ! بابزرگ ! ببخشید ! قصدم جسارت نبود ... مامان راست گفت ! می توانستم از لحظه های دیگری از زندگی شما بنویسم ... می توانستم خوبی و پاکی شما را بهتر نشان بدهم ... چه کنم که دستم و قلمم ضعیف بودند و ناپخته و خام برای از شما گفتن ... نوه ی ناخلفتان را ببخشید !

 

[ پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب