روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... دست ِ دلم رو محکم می گیرم و بهش می گم : " ببین دلم ! بلاخره ریحان هایی که کاشتم سبز شدن . ببین چه قدر قشنگن !؟ " با لج بازی روش رو برمی گردونه . قطعات یه پازل رو می ریزم جلوش و می گم : " ببین ! طرح تولد ونوسه . خیلی دنبال این طرح گشتم تا گیرش بیارم . بدل نقاشی بوتیچلی هستش . " بازم اعتنایی نمی کنه . قطرات اشک رو می بینم که گوشه ی چشم های دلم نشسته . می گم : " برات چای سبز درست کردم دلم ! توش چند پر گل محمدی ریختم . " به حرف هام گوش نمی ده دلم ... آروم نمی گیره دلم ... بغض کرده دلم ... دلتنگ شده دلم ... دل لعنتی من دلش برای توی لعنتی تنگ شده و به هیچ صراطی مستقیم نیست . خیلی دلش تنگ شده دلم ... بی چاره دلم ... اما کاری از دست من براش برنمیاد ...
*****
... این ... هوای تو را ... می خواهم ... و نمی خواهم ... دست از سر دلم بر دار ... دست بردار ... یا نکند تو دست برداشته ای ؟ دست کشیده ای ؟ و من هنوز ... بی صبرانه ... در انتظـــــ....
نه ! در انتظار نیستم ... هزار خطبه ... انتظار ... صبر ... دلم ...
دلم گرفته ... دلم تنگ است لعنتی ! و تو لعنتیِ خوب منی هنوز ... اما نباش لطفا !
سرگردانی ... بی قراری ... گم گشتگی ... سرگشتگی ... لبریزم امشب !

[ دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... باهات حرف می زنم ، ازت سوال می پرسم ، مثل نور روز ، مثل سفیدی ماست ، مثل شفافیت و زلالی آب ، برام روشن و واضحه که داری دروغ می گی اما بازم ازت سوال می پرسم ، توی دلم بهت التماس می کنم راستش رو بگی ، اما باز هم دروغ می گی . روی سوالم پافشاری می کنم ، به شکل های مختلف دو سه بار ازت می پرسم و حرفت یک کلامه و این بار ، یهو جوابت رو عوض می کنی و دروغی صد برابر بدتر می گی که قضیه رو بپیچونی و من و دلم ، سرخورده و نومید ، با هم دست به یکی می کنیم و پیام می فرستیم به دهنم و لب هام که بخند و بگذار صدای خنده از تارهای صوتی ات خارج بشه . خنده ی تلخ ، تو ، اون طرف خط ، متوجه نمی شی که خنده ی تلخ من از ... و دلت خوش می شه که باور کردم ، که باور نکردم ...
یهو یک چیزی می بینم اتفاقی ... که نباید ... که مبادا بوده و بادا شده ... نمی تونم ازت بپرسم چون دروغ می گی ... نمی تونم باهات حرف بزنم چون برای من وقت نداری ... نمی تونم برات توضیح بدم چرا شب ها نمی تونم بخوابم ، چرا موهام دسته دسته دارن می ریزن ، که دکتر همین دیروز بهم چی گفت راجع به موهام ... نه از خودم می تونم باهات حرف بزنم ، نه از زندگی ، نه راستش دیگه بهت اعتماد دارم ، می دونم که می ری و به اون می گی . حرف هایی می زنی که می فهمم پشتش یک نفر دیگه ست ... می فهمم ... حس می کنم ... با تمام قدرت زنانگی م ، با پوست و خون و قلبم حسش می کنم ، دروغ محض ، آیه ی یاس ، نماز مرده ... دارم زنده زنده خاک می شم و گاهی نفس کم میارم و تو حواست نیست ...
می رم و بی هدف و بی تصمیم قبلی ، می شینم جلوی خانمه ، ازش می خوام موهامو کوتاه کنه و رنگ قرمز بهشون بزنه  ! الان ، من یک مریمم ، با موهای قرمز کوتاه شده که در جا پشیمون شده م از کارم اما انگار ، باید کاری می کردم ... چشم های گرد شده ی علی بهم می فهمونه که ... نه ! هیچی نمی فهمونه ... من هرگز یاد نگرفته م چشم آدم ها رو بخونم ... این همه سال تلاش کردم بفهمم و هی گیج تر شدم ... هی سردرگم تر شدم ...
تو بهم دروغ بگو ، من وانمود می کنم باور کردم ، من ازت دورتر می شم ، تو بهش نزدیک تر شو ، تو ازم پنهان کن ، من خودمو قایم می کنم لابه لای کتاب ها و پازل و چای و پک های پشت سر هم ... می سوزونم و نابود می کنم و با تمام وجود ، بوی دروغ و دغل و نیرنگ و ریا و مکر و پنهان کاری و نگفتن ها و .... آخ از نگفته ها ... امان از ناگفته ها ...
حواست نیست ! حواست نیست که حواسم به خودم نیست ... تنهام گذاشتی و مهربون تر از همیشه ای و دورتر از همیشه ... من ، دیگر ، ندارمت ... تو ، من را داری ، با تمام مهربانی ام ، با تمام چشم پوشی هایم ، با تمام بلاهتم ، با تمام وانمود کردن هایم ، با تمام دل خونی هایم و با تمام ...
***
... الان چند روز بعدترک شده ... از دیروز آشفته بودم . بد بیدار شدم ، بد شروع کردم ، از صبح زود همراه عزیزترین ، دویدم و تلاش کردم برای انجام کارهاش ... که کمکش کنم . هی دیدم دارم قدش کوتاه تر می شه ، خمیده تر می شه ، سعی می کنه محکم بمونه اما ... چند بار توی اون محیط از دست مسووله عصبانی می شم ، فحش می دم ، گریه می کنم ، چشمامو لایه ای از اشک پوشونده ، تا حوالی عصر تلاش می کنیم برای راه انداختن کارش ... روزم ، بدتر ادامه پیدا می کنه .
عصرش ، سعی می کنم آروم باشم اما نمی شه . چهره م بی تفاوته و درونم لبریز از خشم و هیاهو و حرص و غضب و ناراحتیه . تا تو زنگ می زنی ، رفیق بازی بچگی هام ، صدات رو که می شنوم ، عین احمق ها می زنم زیر گریه . سعی می کنی آرومم کنی : " مریم ؟ چته دختر ؟ اه زشته . گریه نکن ! من شوخی کردم که رنجیدی ؟ چرا تمام راه های ارتباطیتو قطع کردی یهو ؟ حرف بزن دختر "
دو کلمه می گم و قطع می کنم . من خوبم . نگران نباش . همین ! این صدای مردونه ای که دلهره و اضطراب ازش می بارید برای آروم کردن من و بغض کرده بود با صدای گریه م ... باید صدای علی می بود ! علی که نهایتا 10 متر اون طرف تر نشسته ... که وقتی رسیده دیده آشفته م ... که فقط پرسیده چیزی شده و من گفتم نه و بعد رفته تو اتاق کارش و من اومدم تو آشپزخونه و سیب زمینی خلال کردم و اشک ریختم و مریم مهربون ذهنم پرسیده چرا گریه می کنی ؟ من جواب دادم تقصر پیازه اما سیب زمینی تو دستم بوده ...
من چی کار کنم با این مریمی دل تنگ رنجیده ی بی قرار خشمگین مو قرمز آزرده ی غمگین عصبانی مو کوتاه کرده ؟ چی کار کنم ؟
[ دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

جان جانم ... عزیزترینم ... تولدت مبارک .
هنوز و هر روز برای من پر از شگفتی و پر از عشق هستی و چه قدر ، خدای خوبمون رو شاکرم که تو رو به این دنیا و به من هدیه داده . لحظه به لحظه بیشتر از قبل دوستت دارم و همیشه دعا می کنم زندگیت ، لبریز از زیبایی و سلامتی و شادی باشه . دوستت دارم علی من ... تولدت مبارک عشق من .

*****
... خیلی کم توی این دنیا پیش میاد که آدم دوستی داشته باشه که ندیده باشدش هیچ وقت اما همیشه به حضورش دل گرم باشه و بدونه که اون دوست ، یکی از کامل ترین هاست . ار هر لحاظ . همچین دوستی باعث می شه دلت گرم باشه ، همیشه مطمئن باشی که اون دوست خوب هست ، تو هر لحظه می تونه تمام توانش رو بگذاره که به همه انرژی و شادی ببخشه . دوستی که بعد از سال ها ، مهرش همیشه توی دلت مونده و همیشه ، هر لحظه ، برای سلامتیش و شادیش دعا می کنی و بهترین ها رو از خدا براش می خوای . دوستی که انقدر بزرگه دلش ... انقدر بزرگواره روحش که مثال زدنی نیست ...
تولدت مبارک مژگان نازنینم . شاید خودت ندونی اما خدا می دونه و دلم که چه قدر برات احترام قائلم و چه قدر دوستت دارم و چه قدر افتخار می کنم به وجودت . مانا باشی و شاد .

[ جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... و باز ، نیمه شب ! و باز ، من بیدار ... و باز چای و موزیک با صدای خیلی آهسته ... و باز ...
سرگرم چیدن یک پازل هزار تکه ام . هزار تکه ی تو در تو مثل مغزم ، مثل فکرم ، مثل خیالم !
ساعت سه و چهل و چهار دقیقه ی نیمه شب ؟ بامداد ؟ ساعت ، هزار سال گذشته از خواب ... ساعت ، هزار سال مانده به بیداری ... ساعت ، هزار سال دورتر از فراموشی ...
دردی عجیب از دو روز قبل می پیچد در تنم ... در تمام دلم ، سینه ام ، شکمم ، پاهایم ، سرم ... دردی که مهم نیست چون بی دعوت آمده اما ... ژلوفن هست و چای با طعم هل و کمی شکلات داغ تلخ ...
...
هر روز ، می نویسم ، ویرایش می کنم ، کپی می کنم توی صفحه ی مرکزی ، اما دکمه ی ارسال رو نمی زنم و پاکش می کنم و صفحه رو می بندم . این متن بالا رو هم دو شب پیش نوشته بودم ، الان مشغول تقسیم بندی قطعات یک پازل چهار هزار تکه ام . خواننده می خونه : " پریای نازنین ! چتونه زار می زنین ؟ "
دلم آروم نمی گیره . نشسته ام و زل زدم به کلماتی که می نویسی ، برات می نویسم دوستت دارم ، خیلی خیلی خیلی .. و هی می نویسم خیلی ... خیلی ... خیلی رو کپی نمی کنم ، خودم می نویسم ، انگار با نوشتنش می تونم لمست کنم ، حست کنم ، حس کنم کنارمی ... باز ناخودآگاه اشک هام می ریزن . وسط گریه هام ، به استیکرهایی که می فرستی می خندم . خواهش می کنی برم بخوابم ، اما خواب به من نمیاد اصلا !
باز یک ماگ چای و باز پک می زنم و اشک هام بند اومدن و حالا یک پیام می رسه که تبریک می گه برای موفقیتم ! موفقیتی که هر روز جلوی چشمامه و هنوز ، هیچ کاری نکردم برای مونتاژش و افتاده گوشه ی اتاق ... الان ، صدا می خونه : " یاور همیشه مومن ! " یاور !؟ کی یاوره تو این دوره زمونه ؟ کی یاره ؟ کی همراهه !؟ اصلا مومن به چی ؟ مومن به کی !؟
مدت هاست یک تی بار چیدم گوشه ی آشپزخونه . انواع دم نوش ها و چای های گیاهی و قهوه و نسکافه . روزی هزار بار می رم زل می زنم بهش ، بعد دست دراز می کنم و یک چای تی بگ تواینینگز زرد برمی دارم ، کتری برقی و آب جوش و کمی عرق هل ته ماگم و چای ... مدتی سعی کردم از چای شهرزاد استفاده کنم ، اما اون طعم و بویی که دنبالش بودم رو نداشت .
برام نوشتی که کمتر چای بخورم ! دمنوش استفاده کنم . یادته ؟ اما نتونستم . انگار اون طعمی که دنبالشم ، فقط توی چای هست و توی قهوه ی ترک . من و چای تلخ و قهوه ی تلخ ، با هم رفیقیم سال هاست . حتی یادم نمیاد آخرین بار کی چای شیرین خوردم !؟ انگار ، وقتی چای یا قهوه شیرین باشن ، خاصیت خودشون رو از دست می دن . دیگه اونی نیستن که من می خوام و هنوز ، تعجب می کنم وقتی می بینم کسی با چای قند می خوره یا نبات !
فکر کنم الان دیگه رسما معلوم شد که نیاز دارم حرف بزنم ، بنویسم ، اما دلیلی نداره که بخوام برگردم به آدم ها . انگار ، آدم ها ، حوصله مو سر می برن ! موجود عجیبی شدم ! با خاطره ها خوشم ، خاطره هایی که انگار رویاگونه اومدن تو ذهنم . اما آدم های این روزها ، اذیتم می کنن . از خودم ناراضی ام ... وصیت من : من را در جایی دور از آدم ها بسوزانید یا بیندازید در دریا و البته پیش از آن سنگ های سنگین به پایم ببندید !
صدای خواننده : " ببین ! ببین ! این گریه ی یه مرده ... "
کمی پیش ، وقتی داشتم جعبه جعبه تقسیم می کردم قطعات رو ، دعا می خوندم . به هیچ نوع دعایی شباهت نداشت ! نه به شکل معمول ... استغاثه بود ، ضجه بود ( احمق اونهایی که می نویسن زجه و توجیح ! هرگز نمی فهممشون و خودشون نمی دونن با یک غلط املایی چطور از چشمم می افتن ! ) می گفتم ... داشتم التماس می کردم به خدا . که حواست کجاست ؟ من رو ببین . به خدا برای خودم چیزی نمی خوام . فقط مواظب اونی که نگرانشم باش . فقط کاراشو ردیف کن . دلش رو خوش کن . حواست به زندگیش باشه . به آرزوهاش برسونش . تمام عمر من و آرزوهامو بگذار کنار ، آرزوی من ، فقط به آرزو رسیدن اون هستش و بس . من گذشتم ... تو مواظبش باش .
دیدی وقتی دعا می کنی به خدا هم می گی تو رو خدا !؟ خدا ... خدا ! هزار بار خدا خدا کردم و نشنیدی یا شنیدی و جوابمو ندادی ... چقدر صبرت زیاده !؟ من بنده تم . انقدرها هم صبور نیستم ... گیرم که این اواخر همه ش تو گوش خودم می گم : " صبور باش مریمی ، صبور باش ! " اما کارهای عزیزکم رو ردیف کن . مواظبش باش ...

 

 

بی خیال ! باید برم چای درست کنم .   

[ سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... هنوز ، سه چهار ساعت هم نگذشته از ارسال پست قبلی ... نفسم درنمیاد ! فقط دارم اشک می ریزم از شادی ...
رفته بودم به ریحون ها آب بدم . هر روز چکشون می کنم که سبز شده باشن ، هنوز حتی جوونه هم نزدن ! بیش از یک ماهه منتظرم !
دو سه روز بود که فقط بهشون آب می دادم اما باهاشون حرف نمی زدم . امروز ، دوباره نشستم کنارشون و دقت کردم بهشون . یه نشونه می خواستم . چند روز بود که یه نشونه می خواستم از خدا ...
یهو چشمم افتاد به کنار گلدون . یک قطعه گم کرده بودم . از همون کاری که انجام می دادم . مراحل خاصی داشت که همون یک قطعه ی گم شده رو بتونم پیدا کنم و بفرستن برام که طرحم کامل بشه . هی امروز و فردا می کردم برای درخواست ...
همون قطعه ، دقیقا همون قطعه ، کنار گلدون بود . رفتم و گذاشتمش سر جاش و سجده کردم ! و اشک هام ریختن ...
ببخش خدا ! ببخش خدای خوبم ... چرا فکر کردم حواست نیست ؟ چرا فکر کردم یادت رفته ؟ چطور حواسم نبود که حواست هست ؟
بحث اون قطعه نیست ... یه راهی برای داشتنش پیدا می شد اما ... تو حواست بود که آرومم کنی ... حواست بود که نشونه بفرستی ... که بگی می بینمت مریمی ... که بگی هواتو دارم مریمی ... که یادم بندازی هنوز ، امید هست ...
ممنونم که هستی خدا ... ممنونم ...
می شه حواست باشه و اون دل نگرانی هامم رفع کنی ؟ می شه ؟ می شه خدا ؟
دوستت دارم خدا ...

[ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... یه نفر ... یه چیزی ... یه چنگک ... یه بختک ... دست انداخته روی قفسه ی سینه م ... فشار می ده ...
نمی تونم کاری کنم برای برادرکم ... برای خواهرکم ... برای مامانم ... برای بابام ... می خوام اما نمی شه !
چه کار باید بکنم ؟ زمان تو چقدر طولانیه خدا ؟ راسته که می گن زمانت با زمان ما فرق داره ؟ پس این همه دعای ما برای چیه ؟ چرا نمی تونم ؟ چرا تواناییشو ندارم یه چیزایی رو تغییر بدم ؟ برای خودم که هیچ نمی خوام و نخواستم ...
چه قدر ...
این روزها ...
بیش از همیشه ...
ساکتم !
شاید کسی نیست ... شاید من نمی تونم ! نه ! من نمی تونم دیگه با کسی حرف بزنم و راحت بشم ... شده ام یه مگنت ...  مریمی !؟ وقت داری درد دل کنم ؟ مریمی !؟ حوصله داری بشنوی منو ؟ مریمی !؟ می شه گوش کنی حرفامو ؟
این ، مریم این روزهاست ...
می شنوم اما نمی گم ... رسیده م به سکوت محض ...
جدیدا از شب ها می ترسم ! خیلی ... خیلی می ترسم ...
چرا کمی آروم نمی گیری دل !؟
در اوج لحظه های عصیان و خشم و هیاهو و هراس و فریاد ، رسیده ام به سکوت ....
من ، مریم همیشگی نیستم ! تو کنارمی ، اما هنوز ، متوجه نشده ای ! ایرادی نیست . اشکالی نداره . هر نوع توجهی که بهم می شه ، عصبیم می کنه ...
باید یه جایی باشه ، یه سوراخ ، یه گودال ، یه چاه ... برم توش ، تمام روش رو بپوشونم ، کسی پیدام نکنه ...
ازم نپرس خوبم یا نه ! می شه لطفا ؟

[ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... خواب بودم و نبودم ... خسته خوابیده بودم و خسته تر پلک می زدم . اسمش خواب بود اما خواب نبود واقعا !
خوشحال بودم . هیجان داشتم از صبح . مدت ها بود مشغول کاری بودم که به سرانجام رسیده بود . رکورد جهانی ! هاها ! الان نوشتنش به نظرم مسخره ست اما صبح ، هیجان زده بودم و در عین حال ، تهی !
از جا بلند شدم ، صندلی رو برداشتم و کنار کانتر آشپزخونه نشستم . پاهای برهنه م روی سرامیک آشپزخونه . موهای باز و شونه نزده . تلفن زنگ زده بود و من بیدار شده بودم و بی سیم رو پیدا نکرده بودم و آرنج هامو گذاشته بودم روی کانتر و با بیس اصلی حرف می زدم تا وقتی مکالمه تموم شد و یهو به خودم اومدم و دیدم صورتم خیسه ! گریه نمی کردم چون اگر گریه بود ، می فهمیدم . اما فقط اشک بود و اشک . هیچی تو ذهنم نبود . پشت تلفن کسی خبری نداده بود . احوالپرسی معمول بود . اشک هام می ریختن و خنده م گرفته بود که یعنی چی ؟ انقدر اشک میومد که می ریخت روی پاهای برهنه م ، روی سرامیک ها ... مثل باران بهاری که انتظارشو نداری ، آفتاب می تابه اما همون موقع ابرها هم می بارن . بی رعد و برق ! بی هیاهو ! بی حتی لکه ابری سیاه ...
نه می تونستم جلوی اشک هامو بگیرم و نه اصلا گریه می کردم ! دلم خواست پیش مامانم باشم و برام سیب زمینی سرخ کنه . بایسته جلوی گاز و سیب زمینی خورد کنه و نگاهش کنم .
بلند شدم و چای درست کردم و بعد جلوی لپ تاپ نشستم و یک قلپ چای و ... اشک هام بند اومده بودن !
نشستم و به شاهکار تکمیل شده م نگاه کردم . تا همین امروز صبح که تموم شده بود ، می خواستم توی تصویرش غرق بشم اما الان ، فقط یک تصویر بود . نه غمگین بودم ، نه شاد ، تهی تهی ! اما به خودم گفتم باید بنویسی مریم !
علی خواب بود . 4 ، 5 روزی نبود و من ، تنهای تنها بودم . در خونه قفل بود ، نهایت تماسم با بیرون از خونه ، رفتن سر تراس بود و آب دادن به ریحون هایی که کاشتم و سبز نمی شن ! یک ماهه منتظرم و خبری نیست .
تلویزیون رو روشن کردم و شنیدم مجری ، از مخاطبش پرسید وقتی نیاز به کمک داری یا دلت گرفته چند نفر هستن که بتونی روشون حساب باز کنی ؟ بتونی درددل کنی باهاشون ؟ و مخاطب ، شروع کرد به شمردن ! و من از خودم پرسیدم : مریمی ؟ چند نفر ؟ و خودم از صدای خودم جا خوردم که گفت : هیچ !
ساعت ، دو و سیزده دقیقه ی نیمه شب و من ، رفیقم کنارم هستش . چای ! برای خودم سیب زمینی سرخ کردم اما طعم نداشت . فلفل سیاه داشت و نمک و زردچوبه اما دلم نمی خواستش .
یک چیزی ، اومده نشسته اینجا ! دقیقا همین جایی که دستم هست . بالای سینه م ، زیر گلوم ... نمی دونم چیه ؟
هفته ی پیش ، 34 ساله شدم . سعی کردم تمام روز ، خواب باشم . یه روز معمولی بود . ناهار پختم ، فیلم دیدم ، خوابیدم و کتاب خوندم و چای خوردم . مصرف سرانه ی چای رو بردم بالا ! ماگ پشت ماگ ! چای رو با چای روشن می کنم و مدام عرق هل که بیزارم از چای بی عطر ...
چه آشفته حال نوشتم . باید بیشتر بنویسم . تماسم توی اینترنت و فضای مجازی به حداقل ممکن رسیده . مدت هاست ! شب ها ، خواب ندارم و روزها ، بی خوابم . شده تا 70 ساعت و بیشتر نخوابیدم و گاهی 3 ساعت خوابیدم که به خواب دیو طعنه زده .
ننویسم دیگر ... ننویسم بهتر ! اما باید جایی باشه که بنویسم پس کرکره وبلاگ رو بکشم بالا و گرد و غبارشو بگیرم ...
نمی دونم کسی هست که بخوندم ؟ یا بهتره بگم امیدوارم کسی نباشه که بخونه و قضاوتم کنه . به زودی ، بعد از مونتاژ کاری که تموم کردم ، مشخصات و عکسش رو می گذارم .
الان بهتره که برم و باز ، ماگم رو پر از چای کنم ...

[ یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... من ، تو را ندارم !
... ساعت سه بعد از نیمه شب است و خواب به چشمانم نمی آید و من لعنتی ، تو را ندارم !
... نمی دانم از وقتی ندارمت ، لعنت شده ام یا که لعنت شدم اول و حالا ... ندارمت !
... دل تنگتم لعنتی خوب من ... ندارمت عزیزکم ... نیستی و دل تنگتم ...
... بیا و یک لطفی بکن و خودت را بکش بیرون از فکرم ... لااقل الان ... لااقل امشب ... بگذار به نداشتنت عادت بکنم ... بگذار یادم برود ... که بوده ای ... بگذار فکر کنم خیال بوده ای و خواب و سر روی شانه ات نگذاشته ام هرگز و هیچ وقت دست هایت ، با من مهربان نبوده اند ... 
***
پ . ن می دانم بریده بریده می نویسم ... مثل نفسم که تنگ شده و به شماره افتاده ... مثل گلویم که درد می کند از بغض ... مثل خودم که هوار و فریاد مانده در گلویم و دیگر هرگز هیچ راهی نیست برای بودنت ... برای داشتنت ...
من ، تو را ، دیگر ، هرگز ، هیچ وقت ، هیچ زمان ، هیچ ... ندارم ! 
 
 
 
 
 
من 
تو
را
ندارم
!!!
[ یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... این روزها ، نامه هایت ، ای میل هایت ... خوشحالم می کند ، حس می کنم نامه ی کاغذی دستم رسیده ! از همان نامه ها که هی منتظرش هستی و وقتی پستچی می آید که زنگ در را بزند ، نمی داند که تو از پنجره آمدنش را دیده ای و دویده ای سمت در ... که زودتر نامه را بگیری ، بوی کاغذ بیاید و مهر ... بعد هی نامه را تا ته بخوانی چند بار و بعد توی پاکت را بگردی که نکند چیزی مانده باشد و من ندیده باشم ؟
... این روزها ، خیلی می خوانمت ، هر خطت را چند بار ، هر کلمه ات را هزار بار ، هر جمله را ... بسیار ! و وقتی می نویسی ، به خودم می گویم ببین ! مریمی ! نوشتن ساده است ! تو هم می توانی بنویسی ، می توانی نوشته هایت را ، حرف هایت را ، بنویسی و بگذاری توی وبلاگت ... فقط حرف هایت را ننویسی توی همین ورد گوشه ی صفحه ، بنویسی و سبک شوی ، بنویسی و بگذاری بخوانندت ، با سخاوت تمام ، تمام تمامی خودت را بنویسی و نترسی از نوشتن ...
... و می خوانمت و هی به خودم می گویم چه ساده نوشته و شفاف ... و باز دلم می خواهد من هم غریبگی نکنم با کلمات ... می شود ؟ نمی شود انگار ! باید بشود ... حتما !
... این روزها یا شاید از مدت ها قبل ، دوست عزیزی هستی و بوده ای برای من ، انگار خودم باشم که تو را می نویسم یا تو مرا ... در روزگاری که همه یادشان رفته وبلاگی داشته اند و همه ی حرف هایشان توی دلشان مانده ، کوه شده ، زخم زده ، ریشه های نگفتن محکم تر شده ... تو نوشته ای و می نویسی و امیدوارم که ادامه داشته باشد و قلمت نویسا باشد و پایدار عزیز دور ...
... شهرزاد نازنینم ، دخترک نارنج و ترنجم ، بانوی قصه های هزاران ساله ، دوستت دارم و برایت دعا می کنم هر شب ، که به قول نوشته هایت : قلبِ‌ سلیم داشته باشی و سلامت قلب و روح و روشنی دیده و نگاه ...
ایدون باد !

[ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... مرد زندگی من ! عزیزکم ، ای مهربان ترین تا همیشه ...
تولدت مبارک !
... انقدر در تو حل شده ام که دیگر فکر می کنم تو خود منی ، تکه ای از وجودم ، قسمتی از من ، مریم !
... و درست همین مریم ست که حاضر است برایت بمیرد و فدایت شود و آرزو کند سال های سال شاد و سلامت و موفق زندگی کنی و به تمام آرزوهایت برسی .
جاودان و سلامت و شاد و موفق و خندان باشی عشق من . تولدت هزار هزار بار مبارک .
... انقدر در پس این سه نقطه ها قربان صدقه ات رفته ام و بوسیده امت و بغلت کرده ام که حدی برایش نیست . فقط خلاصه اش کنم که : دوستت دارم عزیزترینم ...
*****
... و اما تولد مژگان بانوی پر مهر و دوست داشتنی ام ، مادری نمونه و همسری مهربان نیز مبارک .
مهربان بانوی عزیزم ، مژی نازنینم ، تولدت مبارک . امیدوارم سال های سال با عشق و شادی و سلامتی روزگار بگذرانی و سایه ات همیشه بر سر سپهر بامزه و باهوش و دوست داشتنی و جینگیلی خاله مریمی باشد و در کنار همسرت بهترین لحظه های عمرت را سپری کنی .  
ایدون باد !

[ چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب