روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... اوه ! چقدر عصبانی بودم تو پست قبل ! خودم وحشت کردم ! اما دلیلی نداره که الانم خشمم در حد نقطه ی جوش نباشه ! ملت خب چرا هی بچه میارین !؟ هی می دوان رو مغز و روان ما ! هی جیغ ! هی صدای پا ! ولش کن اصلا ! بریم به امورات خودمون برسیم !
عرضم به حضور گلتون که ... دو هفته سفر و روز دوم عید فرار از فرط شلوغی و برگشت ...
چند تایی عکس گذاشتم از جاهای مختلف توی کانال . اما خب سعی می کردم زیاد نشه که قضیه لوث نشه هر چند که بعضی تصاویر انقدر زیبا بودن که حتی در قالب عکس هم نمی شد ثبتش کرد .
چند تا شهر رو که خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینم همیشه ، دیدم و هزار بار نفسم از زیباییشون بند اومد و هزار بار ذوق کردم از مهربونی مردم و هزاربار تر ! عصبانی شدم که پس چرا به این مردم محروم طفلک نمی رسن !؟
شب اول ، میمند بود و غارهای دستکندش که فوق العاده بود و شب ، خوابیدن توی غاری که قرن ها مونده بود و خیلی زیبا بود و هوا فوق العاده سرد و من با پانچوی بافتی که هی محکم می پیچیدم دور خودم و مردم دوست داشتنیش و زیبایی های فوق العاده و طبیعیش ... فرداش ، بندر عباس و شب ، چادر زدن توی پارک و گرمای وحشتناکی که باورش سخت بود که هنوز ماه اسفند هستش و انقدر گرمه !
چهار روز هم قشم و درگهان و جنگل زیبای حرا که نفس بند می آورد و آقای قایقرانی که تا کیلومترها توی دریا رفت و رفت که چند تا دلفین نشون بده و چهار ساعت وسط دریا قایقش رو حرکت داد و بعضی جاها ایستاد و گذاشت صدای دریا ، صدای موج ها ، صدای ماهی ها ... نفسم رو بند بیاره ... و بعد ، اون توقف یک ساعته در جزیره ی هنگام و زیبایی های طبیعت و مردمش ...
روستای شیب دراز و اون خانم هایی که ساعت ها و ساعت ها نشستم پای صحبتشون و به حرف هاشون و درددل هاشون گوش دادم . خودشون کار می کردن ، یه عالمه بچه داشتن و به جز دو تا که طلاق گرفته بودن ، بقیه شون ، زن دوم و سوم بودن و همه ی زن ها کنار هم زندگی می کردن و کار ... و دختر بچه هایی که زیبا بودند و آفتاب سوخته و پابرهنه و زحمت کش ... بلاخره اصرار آنیتا ، دختر 11 ساله جواب داد و روی دستم با حنا طراحی کرد و ازش قول گرفتم با دستمزدش بره دمپایی بخره ! بعد دستش رو گرفتم و رفتیم توی ماشین کنار هم نشستیم و براش هر چه خوراکی توی ماشین بود گذاشتم و هی دلم خون شد و هی پک زدم و هی دق کردم از تنگ دستیشون ... و هی اصرار کرد که مریم بذار پولم حلال باشه و برات یه طرح دیگه بکشم و فقط دورش کردم که سر فرصت سر بگذارم روی فرمون ماشین و زار بزنم ... و وقتی دوباره برگشت و چشماش خندون بود که دمپایی خریده ، گفت معده و روده ش مشکل داره و هر چه آدرس و شماره تلفن دکتر آشنا داشتم دادم بهش و بهش قول دادم وقتی بتونه بیاد ، خودم کمکش کنم مشکلش حل شه و هی داغون تر شدم ...
جزیره ی زیبا و فوق العاده ی هرمز یکی از این شهرها بود که گفتم . اون شبی که قدم می زدم کنار دریا و اون هزار تا رنگ جزیره و اون آدم های مهربونی که تنها داراییشون دل بزرگ و مهربونشون بود ... آقایی به اسم علی که فرداش از صبح خیلی زود تا ظهر وقت گذاشت و با موتورش ، تمام جاهای دیدنی و خاص جزیره رو ، حتی جاهایی که ممنوع بود ، نشون داد ... و تازه ظهر خودش بلیت کشتی تندرو گرفت برای بندر عباس ... و همون روز عصر ، حرکت به سمت میناب و یک شب ؛ چادر زدن توی یکی از پارک های میناب و آسمون زیباش ...
بعد چابهار بود و جایی که همیشه آرزو داشتم ببینمش و تنها چند دقیقه از ورودم نگذشته بود که زدم زیر گریه ... و هی اشک پاک کردم وقتی دیدم این همه بچه ی پابرهنه ... این همه فقر ... این همه نیازمند ...
... و گواتر ... تنها جایی بود توی سفر که ترسیدم ! با اون دو تا آقای موتوری که راه افتادن دنبال ماشین و به زبونی که نمی فهمیدم چیزهایی می گفتن و سرباز مهربونی که از گرگان اومده بود برای گذروندن خدمتش و با اسلحه دورشون کرد ...
کوه گل فشان که آدم باورش نمی شد چطوری ممکنه از توی زمین و بالای کوه ، گل فوران کنه ! و پسرکی که اسمش جواد بود و کلاس ششم ، از ابتدای ورودی سوار ماشین شد و هی حرف زد و توضیح داد و آخرش گفت خاله ، بابام معتاده . پول یارانه رو برمی داره و مواد می خره ... من کار می کنم ... و انقدر خشمگین شدم که نمی دونستم به کجا مشت بکوبم و فقط داد زدم و هوار کشیدم و اشک ، پشت اشک ... 
بعدترک ، گیر افتادن توی توفان شن و خاک وحشتناکی بود بعد از چابهار که به مدت یکی دو ساعت به جز برف پاک کن ماشین هیچ جای دیگه ای دیده نمی شد ... و من که دعا پشت دعا که خدایا ... من به جهنم ! مردم اینجا چه می کشن از این خاک ... از این بی آبی ...
توی مسیر ، خیلی شتر زیاد بود . اصلا قابل شمارش نبودن . اما همه شون فقط یک دونه کوهان داشتن و تازه بعضی هاشون وسط جاده ایستاده بودن و حتی با صدای بوق هم کنار نمی رفتن و فقط برمی گشتن عاقل اندر سفیه نگاه می کردن !
توی مسیر کرمان ، دقیقا دوراهی زاهدان و کرمان ، یک آقای هیچ هایکر ایستاده بود با کوله ی بزرگش کنار پمپ بنزین و یک کارتن که روش نوشته بود بم ، کرمان ... دویدم رفتم صداش کردم که تا کرمان بیاد . اسمش بیژن بود و متولد 67 و کلی از خاطراتش تعریف کرد تا رسیدیم به بم و دیگه شب شده بود . توی یه پارک چادر زدیم و صبح ارگ بم رو دیدیم و گشتیم حسابی و بعد رفتیم دهبکری که تخم مرغ هایی که خریده بودیم رو نیمرو کنیم ! و دو تا گوجه رو که آقای مهربون کبابی بهم داده بود ، خورد کنیم کنارش که انقدر باد شدید بود و انقدر رودخونه آب نداشت که منصرف شدیم و رفتیم کرمان و بیژن خداحافظی کرد که بره باغ شازده و بلاخره سه شب موندن توی کرمان و زیبایی های شهرش و بازارهای سرپوشیده ی قشنگش و ... صبح خیلی زود و تخت گاز ماشین روندن و ... سفر به آخر رسید !
می دونم طولانی شد ! ببخشید . خیلی سعی کردم خلاصه کنم . خیلی چیزها و جاها رو ننوشتم . خیلی حرف ها رو ... نشد و نتونستم و نباید که بنویسم اما ، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...
... و بلاخره سخن پایانی : سال نو مبارک . عیدتون مبارک . امیدوارم سال خوبی داشته باشید . پر از سلامتی ، پر از عشق ، پر از پول ، پر از خنده ، پر از رسیدن به آرزوها ... دعا کنیم خدا عقل بده به بعضی ها واسه کارهایی که باید انجام بدن و عقل بده به بعضی دیگه ها برای انجام ندادن کارهایی که نباید بکنن و می کنن ! دعا کنیم هیچ کس شرمنده نباشه ، هیچ کس محتاج نباشه ، نیازمند نباشه ، هیچ کس بی گناه تو زندان نیفته ، هیچ جنگی نباشه ، هیچ خبر بدی نباشه ، تمام جوون های نیازمند به کار ، سر یه کار درست حسابی برن ( التماس دعای مخصوص برای برادرکم ) ، تمام مریض ها مداوا بشن ، تمام آرزومندها به آرزوهاشون برسن ... دعا کنیم آدم های خوب سر راهمون قرار بگیرن و دعا کنیم خدا حواسش به ما باشه و ما ؛ یادمون نره که همیشه خدا هست ...

[ دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

1 . امیدوارم خداوند هیچ کس رو به اندازه الان من شرمنده نکنه ! واقعا دارم خجالت می کشم ! ساعت یک و نیم بعد از نیمه شبه و همسایه ی طبقه بالایی داره جاروبرقی می کشه و من انقدر شرمنده م که خوابم میاد که نگو ! من نمی دونم آخه چه وقت خوابه الان !؟ واقعا باعث شرمساریه ! همسایه دومیه موزیک بزن و برقص گذاشته و خونه رو هواست . الهی من بمیرم که چشمام باز نمی شن از خستگی و نمی تونم برم براشون برقصم ! همسایه اولیه هم مهمون داره و از در و دیوار خونه ش بچه می ره بالا . خدایا مردم از خجالت ! چرا خوابم میاد خب ؟ چرا انقدر نفهمم واقعا !؟ خجالت بکش مریم !
2 . راس ساعت 7 صبح قراره بریم سفر نوروزی . این چند روز انقدر دویدم و فعالیت کردم که نگو . از درد معده حدود 5 کیلو ورم کردم و درد امونم رو بریده . کلا یک پارچه دردم که یک تکه مریم بهش آویزونه !
3 . یه فکر عالی : برم بشینم فیلم ببینم یا کتاب بخونم حالا که مجال خواب نیست ! داغونم ها ! اصلا یه وضعی ...
4 . چون سفرمون خیلی طولانیه پیشاپیش نوروز رو تبریک می گم . امیدوارم در سال جدید خداوند لعنتم کنه و بکشدم که همسایه ها انقدر معذب نباشن و راحت به اموراتشون برسن !
5 . معلومه عصبانی ام نه !؟
6 . برام دعا کنید مقاومت کنم و با شکنجه نخوابم !
7 . سال نو مبارک !

[ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... فردا صبح برای کمک به اسباب کشی خواهر جان می روم . به شهری دیگر ... نمی دانم چقدر طول می کشد اما از دیروز دیوانه شده ام انگار ! کلافه ام ... حواسم نیست ... بی تابم ... دیروز ، افتادم به جان خانه و هی سابیدم و شستم و روفتم و تمیز کردم ... دلم آرام نشد ... تا 4یا 5 صبح نشستم رو به روی تلویزیون و 8 قسمت از یک سریال تکراری را پشت سر هم دیدم بی که حواسم باشد تا همان جا خوابم برد . نمی دانم چه ساعتی بود چون خودم را تحریم کردم از زل زدن به صفحه ی موبایل . ( می دانی ؟ در خانه ی ما هیچ ساعتی به هیچ دیواری نیست ! تاب صداش رو نمی آوریم و تیک تاکش را ... ببین با روانمان چه کرده اند این صداها که حتی ساعت هم ... ) ساعت 6 یکهو از خواب پریدم و دیگر خوابم نبرد ...
صبح ، با دو تا از دوستان باراسلی ، پیاده روی طولانی ای کردیم که از حدود 8 تا یک ظهر طول کشید ! تا برگردم خانه و خودم را مهمان چای کنم ، ساعت دو شد . باز رفتم سراغ آشپزخانه و ظرف های شسته شده را بیهوده دوباره شستم تا سه و نیم که رفتم باشگاه پیلاتس . مربی جان وقتی شنید مدتی نیستم ، در کمال تعجب من و دیگر هم گروهی ها ، کلی دلتنگی کرد ! گفت تو نباشی ، نمی شود مریمی ! بیا ! باش ... زود برگرد ...
بعد از باشگاه ، باز هم برای معطلی بیشتر و نبستن چمدانم و فرار ، رفتم پیش دو تا از دوستان قدیمی و نشستیم به حرف زدن . حوالی هفت و نیم برگشتم خانه و باز تا رسیدم بساط چای و ... زل زده ام به صفحه ی مانیتور و دکلمه های رضا پیربادیان را گوش می کنم و چای پشت چای ...
چمدان خالی گوشه ی راهرو ، دهن کجی می کند ... باید بلند شوم و لباس گرم بردارم . جاده ها برفی ست و هوا خیلی سرد . و شهر جدید محل سکونت خواهر جان از همان شهرهایی ست که یک روز در میان به خاطر برف و یخبندان تعطیل است !
انگار هزار کار نکرده مانده ... انگار هزار سال قرار است دور شوم ... انگار هزار لحظه ی نگذرانده ... انگار هزار راه نرفته ... انگار هزار حرف ناگفته ...
بگذریم . مواظب خودتان باشید . از همراهیتان برای بودن در کانال تلگرام سپاسگزاری می کنم . چون نمی دانم اوضاع اینترنت در آن جا چگونه ست ، برای هر روز بودنم قولی نمی دهم . حداقل می دانم که کامنت های پرمهرتان را نخواهم دید تا برگردم ... روزگارتان نیک !

 

[ دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٦:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... از کی ما آدم ها انقدر بی رحم شدیم ؟ از کی یادمون رفت که حواسمون به دل بقیه هم باشه ؟ کجا روحمون رو جا گذاشتیم که فراموشمون شد بقیه دل دارند ؟ می فهمند ؟ انسانند ... شعور دارند ...  درک می کنند ... از کی خودمون رو زدیم به نفهمی ؟ از کی همه چیز رو زیر پا گذاشتیم ؟ حتی آدم ها رو ؟ لهشون کردیم ... ازشون عبور کردیم ... داغونشون کردیم و ککمون هم نگزید ؟ از کی یادمون رفت عاطفه رو ؟ کجا جا گذاشتیم انسانیتمون رو ؟ چطوری فراموش کردیم باید حواسمون باشه نرنجونیم کسی رو ...چی شد که اینجوری شدیم ؟
حتی خود من ... چطور نشستم وسط تولد ... شبی که باید جشن می بود و شادی ... بعد از مدت ها که دیده بودمت ... چطور نشستم و گریه کردن هات رو دیدم ... بی قراریت رو دیدم و دست گذاشتم روی دستت و سعی کردم گریه نکنم ؟ که وقتی بچه ات رو گرفتم توی بغلم و نگذاشتم ببینه چطور اشک می ریزی ، نگران اون بچه ی توی دلت بودم ؟ دلی که داغون بود ... که داغونه ... چه کار باید می کردم برای آروم کردنت ؟ وقتی داشتم می دیدم علنی و رسما داره بهت تجاوز می کنه ... و تجاوز مگه فقط جسمیه ؟ چرا وقتی داد می زدی و نفست بالا نمی اومد از گریه ، خودم رو پرت نکردم از تمام پله ها ... که مغز لامذهبم بپاشه از هم ... چطور نگاهت کردم و دلم خواست یه نخ سیگار بدم دستت و بگم برو بکش مرد ... برو نعره بزن مرد ... چطور بی قراری مادرانه ت  رو دیدم و دیدم داغونی برای بچه ت و نرفتم یک قرص آرام بخش بیارم و بگم بخور زن ... بلکه چند ساعت آروم بخوابی ؟ چطور بغلت نکردم و نگفتم عزیزکم ببخش که تولدت خراب شد ... چطور دلم خواست تمام خشمم رو روی خودم خالی کنم ... دلم خواست خوش بخت نباشم ... نخندم ... شاد نباشم ... شماها شاد باشید ... بخندید ... روزگار اذیتتون نکنه ... چطور تلفن رو برنداشتم و تمام اندوه و خشمم رو فریاد نزدم سر تو ... که بوی گند بی شعوریت عالم و آدم رو برداشته ؟ چطور یادت رفت که زن آبستن رو انقدر عذاب نمی دن ؟ چطور وقتی بهم گفتی به تو چه که انقدر حرص می خوری ؟ نگفتم این ها پاره تن منن ... دارن عذاب می کشن ...
چطور رفتم موزیک گذاشتم و دست بچه ت رو گرفتم و براش رقصیدم و هی بغض بغض فرو خوردم ... شمع روشن کردم و برات رقص چاقو کردم که بخندی توی تولدت ... توی شبی که باید شادترین شب زندگیت می شد ... که دوربین بردارم و بگیرم روی صورت هایی که ... چشم ها خیس و قرمز از گریه بود و لب ها می خندید که هم رو دلداری بدن که خوبن ... و توی دلشون خون گریه کنن ... چطور خودت رونگه داشتی مریمی ؟ چطور گریه نکردی ؟ چطور ایستادی و ظرف شستی و دلت خواست تمام بشقاب ها رو بکوبی تو دیوار ...
چطور بغلت کردم و بوسیدمت مرد ... وقتی دلت خون بود و چای دستت دادم که آروم بگیری که نگرفتی ... چطور بغلت کردم و بوسیدمت زن ؟ وقتی داشتی از حال می رفتی از غم و دخترت جلوی چشمات داد می زد و اشک می ریخت ... چطور بغلت کردم و بوسیدمت و گفتم بخند ... امشب ، شب توئه و تو هی معذرت خواستی که همه چیز خراب شده ... تقصیر تو نبود عزیزک دل بی قرارم ... چطور بغلت کردم و دست هات رو گرفتم و گذاشتم روی شکمت و گفتم باهاش حرف بزن و آرومش کن ... می فهمه بچه ت ... چطور بغلت کردم و ازم خواستی بشینم روی زمین و بالش بگذارم روی پاهام که بخوابی و برات قصه بگم و توی دل کوچیکت پر از غم بود و می فهمیدی و حس می کردی ... اما با این همه کلمات محدود که برای دنیای آدم بزرگا بود نمی تونستی بگی چی توی دلته ... چطور هی سر گذاشتی رو پاهام و بی قراری کردی از بی قراری ما ... چطور ...
چطور صبح بشه امشب ...
چقدر تنهام ... پک پشت پک ... و این پک زدن ها ... این سکوتی که هست و من ازش می ترسم و هر لحظه منتظر یک طغیان دوباره م ... گوش هام رو تیز کردم که حواسم باشه ... نمی شه خوابید وقتی همه وانمود می کنن که خوابن و توی دل همه غوغاست ...
لعنت به ... تو ؟ به من ؟ به روزگار ؟ به ...
حواست هست خدا !؟

[ پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... وقتی بچه بودم ، بعضی از ظهرها ، مامان بعد از شستن ظرف ها و مرتب کردن آشپزخونه ، به دست هاش کرم می زد ، جلوی آینه موهای براق سیاهش رو شونه می زد ، یک آینه ی کوچولو برمی داشت و یک موچین . بعد می اومد تو سالن . پرده ها رو کنار می زد و نور ، می پاشید تو خونه . می نشست جلوی درهای حیاط ، بازی نور و سایه روی موهاش و صورتش دیدنی بود . بعد به آینه نگاه می کرد و با موچین ، زیر ابروهاش رو تمیز می کرد . معمولا یک ترانه رو زمزمه می کرد با خودش .
من ، همون حوالی ، مشغول عروسک بازی بودم یا مشق نوشتن . خودم رو آهسته آهسته و مثلا نامحسوس ، می کشوندم سمتش . جوری می نشستم که نیمرخش رو ببینم . اون لبخند زدن های توی آینه به خودش ، اون فرم ابروها که بالا و پایینشون می کرد ، اون هاشورهای نور روی صورتش و سیاهی یک دست و براق روی جعد موهاش ...
به خودم می گفتم وقتی بزرگ شدم ، مثل مامان می نشینم رو به نور و آفتاب ، یه موچین می گیرم دستم و زل می زنم به آینه ی کوچولوی توی دستم . به خودم یادآوری می کردم که باید حتما لبخند بزنم به مریمی ، به خودم ! باید به دست هام کرم بزنم ، باید موهامو باز بگذارم و افشون کنم دورم ، باید حواسم به خودم باشه ، باید مواظب خودم باشم ...
امروز ظهر ، بعد از کلاس باراسل ، کرم زدم به دستام ، موهامو باز کردم و شونه زدم ، یه آینه ی کوچولو و موچین برداشتم و رفتم تو سالن ، رو به تراس ، پرده ها رو کنار زدم و آفتاب پاشید تو خونه . روی نعناهایی که کاشتم و حسابی جون گرفتن . نشستم رو به در تراس و پیش از اینکه حتی بخوام لبخند بزنم توی آینه به خودم ، یا زمزمه کردن رو شروع کنم ، غرق شدم تو خاطراتم و انقدر این خیال ها طول کشید که خورشید ، کم کم جاش رو عوض کرد و آفتاب رفت .
شاید ، باید ، یک روز دیگه صبر کنم ... شاید هم نه ! شاید ، باید مثل همین امروز عصر که گذشت و کیک پختم به یاد کیک پختن های عصرگاهی مامان ، زمزمه کردم زیر لب ، ریز ریز خودم رو تکون دادم و بی هوا هی لبخند زدم به خودم ، صبر نکنم برای فردا . امروز رو بسازم برای خاطره های آینده م ، شاید ، باید یادم نره که همین لحظه ، دقیقا همین لحظه ، که همه چیز خوبه و آروم و دوست داشتنی؛ نباید فقط به فرداها فکر کرد . امروز رو باید طوری بگذرونم که فردا نگم دیروزم بیهوده گذشت . باید حواسم باشه ، یادم باشه ... که من ، مریمی ، لحظه لحظه ی زندگیم مهمه و باید ازش درست استفاده کنم .
دوستت دارم ماه مانم ، سایه ت همیشه روی سرم و سرمون باشه الهی و ممنونم که هر لحظه ی زندگیم ، سرشاره از خاطرات و تجربه های عالی ای که بهم بخشیدی ... خدایا ! مواظب من و ما و همه باش ... 

[ یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ٥:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... یک مدت بود که آسایش نداشتم ، شب ها سر و صداها وحشتناک روانم رو نابود می کرد ( نیست که الان در ساعت یک و سی و شش دقیقه ی بامداد سکوت هست !؟ )
... شب ها ، نمی تونستم بخوابم . در لحظات نادری که از خستگی چشمام می رفت روی هم ، یک خانم رو می دیدم که یه آقا از پشت محکم گرفتدش ، سر خانمه رو کشیده عقب ، یه چاقو برمی داره و با دو تا ضربه ، یکی سطحی ، یکی عمیق ، سرش رو می بره ! بعد پیشونی خانمه رو می بوسه و رهاش می کنه و در همون لحظه یهو یک دیوار سیمانی جلوی روی من سبز می شه ! از خواب می پریدم . می رفتم روبه روی در تراس می نشستم رو زمین ، خودمو بغل می کردم تا سپیده می زد ، وقتی هوا روشن می شد ، تازه انگار می شد بخوابم !
دو هفته بود مدام هر شب همین صحنه رو می دیدم . عجیب بود که فقط همین صحنه تکرار می شد . خانم و آقاهه ، بریدن سر خانمه ، دیوار سیمانی ... داشتم کم می آوردم دیگه . برام عجیب بود . من هرگز حاضر نیستم حتی بریدن سر یک حیوان رو ببینم . پس جریان این خواب چی بود ؟ چرا تکرار می شد ؟ چرا مکانش رو نمی شناختم اما مطمئن بودم این صحنه رو دیدم ؟ چرا دست از سرم برنمی داشت این تصویر ؟ همه ش با خودم چک می کردم که از کی دیدن این خواب شروع شده . سعی می کردم روان درمانی کنم !
شاید اون روز که رفته بودیم بازارچه خرید کنیم با علی ، رفت توی مغازه ی مرغ فروشی که تخم مرغ محلی بخره ، من ایستادم دم در ، حاضر نبودم حتی برم توی مغازه بین اون همه جنازه ی مرغ ... تا یکهو بی هوا چشمم افتاد به صفحه ی تلویزیون توی مغازه که کارخونه ی کشتار مرغ رو نشون می داد . مرغ هایی که از پا آویزون بودن و در یک آن تیغ سرشون رو می برید ... گوشه ی همون بازارچه سرمو کردم تو سطل آشغال و تمام وجودم رو بالا آوردم و تا علی برگرده بیرون ، من نشسته بودم گوشه ی دیوار و اشک می ریختم ... اما نه ! از اون روز نبود . مطمئنم .
شاید ... شاید ... شاید ... هیچ کدومش درست درنمی اومد . تا بلاخره یک روز صبح ، وقتی تلفنی با مامان حرف می زدم ، ناله کردم که شب ها خواب ندارم ، همه جا صدا هست ، یک خواب که نه ، کابوس دیوانه وار هم دست از سرم برنمی داره ، مردی که داره سر زنی رو می بره و یهو دیوار سیمانی ... از همون پشت تلفن دیدم نفس مامان بند اومد ، چند دقیقه هیچ صدایی نبود ، التماس می کردم حرف بزنه ، لااقل نفس بکشه ، خدایا چطور خودمو برسونم اونجا ... مامان ... حرف بزن . ماااااماااان !
تا بلاخره با صدای ضعیف و پر از بغض ، گفت : " این صحنه رو دیدی مریم ! هنوز حتی دو سالت هم نبود . اما دقیقا این صحنه رو دیدی . تمام این سال ها فکر می کردم تو ذهنت نیست . داشتی اون صحنه رو می دیدی و من جیغ می زدم و یک آقایی ، وسط خیابون ، سر یک خانم رو برید و عمه ت یکهو از راه رسید و پرتمون کرد تو جوی سیمانی که نبینیم و توی شلوغی و دویدن مردم نباشیم . من سرتو گرفتم رو به سیمان ها . اون شب تا صبح نخوابیدی ، هیچ گریه نکردی ، نشستم تو حیاط و بغلت کردم و به آسمون نگاه کردی و هیچ نگفتی تا سپیده زد ، بعد تونستی بخوابی . یه مدت هم هیچ حرفی نمی زدی . تا وقتی کمی بزرگتر شدی و راه افتادی و یک روز که حواسم بهت نبود ، قیچی برداشتی و تمام لباس های قرمز توی کمدها رو قیچی کردی ! در تمام دوران  بچگیت من برات هیچ لباس قرمزی نخریدم . اما تو هیچ نگفتی ... "
و بعد ، گریه کرد و من موندم و یک عالمه سوال ! چرا بعد از 32 سال باید یادم می افتاد ؟ چرا الان توی کمدم فقط یک لباس قرمز هست که اونم رنگ قرمزش خیلی کمه و بیشتر رنگ اون لباس مشکیه تا قرمز ؟ چرا نفهمیده بودم ؟ چرا نمی تونستم حلاجی کنم توی مغزم این جریان رو ؟ تمام این سال ها مامان منتظر بوده و نگران که تاثیر بدی روی من نگذاشته باشه و تمام عمر ، ترسیدم از صدای جیغ و رنگ قرمز خون و هنوز ، بهش عادت نکردم ...
... و بلاخره مجبور شدم که بپرسم ، اون آقای چارشونه که کت چارخونه تنشه و ایستاده جلوی من تو خواب دیگری که سال هاست می بینم کیه ؟ چرا صدای جیغ میاد ؟ چرا من از اون خونه فرار می کنم ؟ و اون رو هم برام حل کرد و جریانش رو گفت . من متعجب می شدم از خواب هام و مامان ، تعجب می کرد که چرا و چطور یادمه ؟
از اون شب ، خواب هیچ کدوم رو ندیدم ، اما جدیدا یک کابوس عجیب تر ... نمی خوام دیگه حل بشه برام ... هر لحظه که چشمامو روی هم بگذارم می بینمش ، دست از سرم برنمی داره ، رها م نمی کنه ، اما با این همه عجیب بودنش و ترسناکیش ، دیگه برام مهم نیست ...
*****
هفته ی پیش ، روزهای زوج ، صبح و عصر باشگاه بودم . کلاس روزهای فرد افتاده بود به روزهای زوج و تو چه می دونی چه سخته دوبار در روز ، باشگاه رفتن و مدام ورزش و روزهای فرد ، خونه تکونی ... تا امروز که نه ، دیروز ، جمعه ، عصر ، کیک پختم و کمی به خودم استراحت دادم . الان ، ساعت دو و نه دقیقه شده . تو این فاصله برای خودم دو تا ماگ چای ریخته م و به صدای کوبیدن طبقه بالایی ها گوش دادم و صدای دویدن بچه های طبقه اول و موزیک طبقه دوم و مثل هر شب ، دود و بوی جوجه کباب پیچیده تو خونه ! من موندم که اینا هر شب می خورن جوجه رو ، خسته نمی شن !؟
صدای اذان میاد ! تو حتما یادته که همیشه صدای اذان تو گوشمه نه !؟
خواب هاتون رو بررسی کنید ، برید دنبال مفهومشون ، شاید یک خاطره باشه یا یک پیام از آینده ... کسی چه می دونه قدرت مغز آدم چقدر بالاست !؟
صبح ، یک عالمه کار اداری دارم ، بعدش باشگاه و عصر ، دوباره کلاس ... پس بهتره برم کمی خودمو بسپارم به دست کتاب ها ... شاید خوندنشون آرومم کنه ...
پ . ن هستی جانم ؟ می شه لطفا یک نشونه از خودت بگذاری که پیدات کنم ؟ ممنونم .

[ شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... دارم خودم رو می کشم که این دستبند لعنتی رو ... این زنجیر رو ... از دستم باز کنم و نمی شه .
امروز ؟ البته الان شده دیروز ! مجبور شدم صبح برم کلاس باراسل و عصر ، کلاس پیلاتس . خسته نشدم اما ... حتی با وجود تمام پیاده روی های طولانی در چهار نوبت ... حتی باوجود اینکه خونه تکونی رو کم کم شروع کردم و بین ساعت های کلاس هام ، سعی کردم خورد خورد کارها رو انجام بدم .
بدنم عصبیه ... خوابم نمیاد اما کلافه م ... صدای پاهای لعنتی لعنتی لعنتی ... واقعا باید چی کار کنم ؟
خسته م ... از صداها ... خسته م ... از این که باید تو تاریکی بنشینم و گوش کنم به صداهای لعنتی ... خسته م ... خوابم نمیاد ... اما خسته م ... حتی صدای این زنجیر نازک توی دستم ، با اینکه هیچ صدایی هم نداره طفلک ، کلافه م کرده . باید بازش کنم ... خدایا ... خدایا ... فقط چند لحظه مونده تا منفجر بشم ... تا جیغ بزنم ... ازشون بخوام انقدر پا نکوبن... بفهمن شب شده ... بفهمن تمام روز که می دویدن و صبوری کردم ، به امید این بود که شب از پا بیفتن ... خسته م ...
همین دیروز عصر بود که بلاخره به تکنولوژی پیوستم ! هاهاها ! دارم سعی می کنم فکرم رو منحرف کنم ... آروم باش مریمی ... از تکنولوژی بگو عزیزکم ... از کلاس هات تعریف کن دخترک بیچاره ام ... می گفتم ! بلاخره یک کانال توی تلگرام که هنوز چیز خاصی نداره ... اما شاید بشه گاهی گریزی و نوشته ای و ترانه ای و عکسی و ...
خدایا ... چرا قطع نمی شن صداها ؟ چرا انقدر کلافه م ؟
ادامه بده مریمی . از هر چیز بگو به جز صداها ... بگو جانکم ...
می گفتم ! یک کانال و ... شما رو به خداوند بسه ! دارم کم میارم خدا ... مگه خودتون صدای لعنتی پاهای لعنتیتون رو نمی شنوین ؟ مگه نمی فهمید شب از نیمه گذشته ؟ مگه نمی بینید دود تمام خونه مونو پر کرده ؟ بوی جوجه کباب پیچیده ... هر شب ، هر شب بساط دارید چرا ؟ خدایا ؟ منو می بینی ؟ خسته م ...
بی خیال ... ننویس مریمی ... داری گند می زنی ... گند زدن به زندگیت ... همه ی زندگیم شده یه چاه متعفن پر از سر و صدا که دارم سعی می کنم با کلاس ، با فکر و خیال فراموشش کنم ... و گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود ...
*****
بسه غر زدن ! نمی شه خوابید . نمی شه نخوابید . شش و نیم صبح باید از خونه برم بیرون . کار اداری ... خسته م ... گاهی ، اگر دلتون خواست ، اینجا بخونیدم یا بشنوید یا ببینید : روزهای خوب مریم بودن
برای صبورتر بودنم هم دعا کنید ...
[ یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... چه بی تابانه ... چه بی اندازه ... شب من و تو باز دوباره انتظاره ... لبهای من ... لب های تو ... نگاه تو ... دست های تو ... چه بی رحمانه ... فقط پاییز می فهمد ... با تو تنها ... کنار تو آروم میام پا می گذارم ... که روشن بمونه آسمون بی ستاره ...
... صداهای توی سرم ... توی فکرم ... چه دلتنگتم ...
*****
سعی می کنم ، سعی کردم ... سرم رو گرم کنم که کمتر فکر کنم ! کلاس باراسل ثبت نام کردم ! از هفته ی پیش شروع شده . روزهای زوج ، ساعت یازده و نیم تا دوازده و نیم کلاس باراسل ، روزهای فرد از ساعت سه و چهل و پنج تا چهار و چهل و پنج کلاس پیلاتس . قبل و بعد از هر دو کلاس ، پیاده روی های طولانی . مخصوصا که کلاس باراسل کمی فاصله ش زیاده با خونه . البته مهم نیست ، عاشق پیاده روی هستم در حالی که دلم داره برای خودش زمزمه می کنه و می خونه . کماکان هیچ هندزفری ای تو گوشم نمی گذارم ! اما مدتیه دارم یک تمرین انجام می دم ، بعضی وقتا جواب می ده ، بعضی وقتا نه ! این که بی اعتنا باشم به صداها ، این که تمرکز کنم و نشنوم . فهمیدم که وقتایی که خیلی خسته م ، اعصابم فرسوده تره ، بیشتر می شنوم انگار ... روحم حساس تره ، اما بعضی وقتا خسته نیستم ، اوضاع خوبه ، ولی وقتی مثلا ساعت سه و نیم نیمه شب صدای موزیک طبقه پایینی ها یا دویدن بچه شون میاد ، باز آشفته می شم ...
*****
معلومه نه !؟ این که چیزی که تو دلمه و می خوام بنویسم اینا نیستن نه ؟ انگار فقط دارم رفع تکلیف می کنم که ننویسم ! مثل بچه ای که می دونه والدینش فهمیدن دروغ می گه ، اما بازم سعی می کنه بپیچونه و توجیه کنه ! و تو چه خوب می فهمی حرفم رو که دارم خودمو می کشم که قایمش کنم ... که نگم ... که ننویسم ...
بی خیال ! تمام !
God ! I'm done !

پ . ن خواب ستاره یا انتظار با صدای حامد فولاد قلم ... با صدای تو ... و دیگر هیچ !

[ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... خوبی مریمی !؟
- هوم ؟
... حال دلت خوبه !؟
- هوم ؟
... می خوای حرف بزنی با من ؟
- هوم ؟
... چای می خوای ؟
- هوم ؟
... حواست هست اصلا به من ؟
- هوم ؟
... دلت گرفته ؟
- هوم ؟
... خوابت میاد نمی گذارن بخوابی ؟
- هوم ؟
می خوای یه تفنگ بدم دستت بری همه شونو از دم بکشی ؟
_ آره !!!

[ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... دلتنگی ... دلتنگ بودن ... دلتنگ شدن ... چقدر واژه ی عجیب و پیچیده ایه نه !؟
گاهی یکی کنارته اما باز براش دلتنگی . گاهی یکی کنارت نیست و دلتنگشی ... گاهی برای خودت حتی دلتنگی می کنی . برای خودت بودن !
بعضی آدم ها ... دیر پیداشون می کنی اما انگار سال ها بوده ن . امان از حسرت ها ...
 بعضی آدم ها ... بودن و رفتن اما خاطره هاشون ... امان از خاطره ها ...
بعضی آدم ها ... هرگز نبودن . یه خیال بودن اما ... امان از رویاها ...
گاهی ، یهو و بی هوا یکی رو می بینی . انگار می شناختیش از قبل . انگار جزیی از تو بوده یا شده اما کمی دور موندین از هم . گاهی ، دلت می خواد یکی باشه که دیگه نیست ، اما عطرش هنوز هست ، یادش مونده ، خاطراتش رهات نمی کنن ، با شنیدن هر اسمی ، با احساس هر عطری ، با هر تاریخی ، با گفتن حتی یک کلمه ، با شنیدن یک آهنگ ... برمی گرده و می چسبه به فکرت .
نمی شه کاری کرد اینجور وقت ها ... باید بگذاری که بگذره ... ( که نمی گذره ! )
چه خوبه که یکی باشه که بفهمدت ، که جمله هاتو کامل کنه ، که حرفاتو نصفه نیمه روی هوا بقاپه و یهو بگه منم همین طور ... و تو چه می دونی که چقدر منم همین طورها ... چقدر نزدیکی دل ها ... چه حس خوشایند زیر پوستی می ریزه تو وجودت . مور مور می شی برای باز هم گفتن و شنیدن ...
فکر کن ! یه شعر بخونی . انگار شعر رو برای تو و از زبان تو و از ته وجودت نوشته باشن . یه هماهنگی عجیب ... یه حس فوق العاده ...
فکر کن ! یه صدا باشه . یه صدا که ابهت داره ، سنگینه ، آرومت می کنه ، محکمه ، آرام بخشه ، دیازپام محض ...
فکر کن ! یکی باشه که بتونی تمام احساست رو ، تمام فکرهات رو ، تمام خاطره هات رو باهاش قسمت کنی ... و تو چه می دونی چه حس عمیق و آرام بخشیه این بی پناه نبودن ، سرگردان نبودن ...
امان از غمباد خاطره ها ...
دلتنگم ؟ نمی دونم !
آشفته م ؟ نمی دونم !
سردرگمم ؟ نمی دونم !
*****
این از اون متن هایی هستش که هر چی وقت بگذاری ، حتی سه روز و سه شب ، نمی تونی تمومش کنی . نقطه ی پایان نداره ، نقطه ی آغاز نداره ، دور و تسلسل ...
گاهی چه خوبه که بتونیم مرهم باشیم نه نمک . گاهی چه خوبه که بشنویم ، بنویسیم ، بگیم . گاهی چقدر فوق العاده ست که بتونی احساست رو قایم کنی و وانمود کنی به چیزی و حرفی که ... گاهی حسرت ها ... گاهی زمان ها ... گاهی خاطره ها ... گاهی یادآوری ها ... گاهی آرزوها ...
با من و با ما بساز زمانه ! ما خیلی خیلی کوچیکیم ، ما خیلی ضعیفیم ، ما سست و شکننده و در عین حال صبوریم ، می شنویم و می گذرونیم و دم نمی زنیم ...
حواست به ما هست خدا !؟

[ یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب