روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... خوبی مریمی !؟
- هوم ؟
... حال دلت خوبه !؟
- هوم ؟
... می خوای حرف بزنی با من ؟
- هوم ؟
... چای می خوای ؟
- هوم ؟
... حواست هست اصلا به من ؟
- هوم ؟
... دلت گرفته ؟
- هوم ؟
... خوابت میاد نمی گذارن بخوابی ؟
- هوم ؟
می خوای یه تفنگ بدم دستت بری همه شونو از دم بکشی ؟
_ آره !!!

[ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... دلتنگی ... دلتنگ بودن ... دلتنگ شدن ... چقدر واژه ی عجیب و پیچیده ایه نه !؟
گاهی یکی کنارته اما باز براش دلتنگی . گاهی یکی کنارت نیست و دلتنگشی ... گاهی برای خودت حتی دلتنگی می کنی . برای خودت بودن !
بعضی آدم ها ... دیر پیداشون می کنی اما انگار سال ها بوده ن . امان از حسرت ها ...
 بعضی آدم ها ... بودن و رفتن اما خاطره هاشون ... امان از خاطره ها ...
بعضی آدم ها ... هرگز نبودن . یه خیال بودن اما ... امان از رویاها ...
گاهی ، یهو و بی هوا یکی رو می بینی . انگار می شناختیش از قبل . انگار جزیی از تو بوده یا شده اما کمی دور موندین از هم . گاهی ، دلت می خواد یکی باشه که دیگه نیست ، اما عطرش هنوز هست ، یادش مونده ، خاطراتش رهات نمی کنن ، با شنیدن هر اسمی ، با احساس هر عطری ، با هر تاریخی ، با گفتن حتی یک کلمه ، با شنیدن یک آهنگ ... برمی گرده و می چسبه به فکرت .
نمی شه کاری کرد اینجور وقت ها ... باید بگذاری که بگذره ... ( که نمی گذره ! )
چه خوبه که یکی باشه که بفهمدت ، که جمله هاتو کامل کنه ، که حرفاتو نصفه نیمه روی هوا بقاپه و یهو بگه منم همین طور ... و تو چه می دونی که چقدر منم همین طورها ... چقدر نزدیکی دل ها ... چه حس خوشایند زیر پوستی می ریزه تو وجودت . مور مور می شی برای باز هم گفتن و شنیدن ...
فکر کن ! یه شعر بخونی . انگار شعر رو برای تو و از زبان تو و از ته وجودت نوشته باشن . یه هماهنگی عجیب ... یه حس فوق العاده ...
فکر کن ! یه صدا باشه . یه صدا که ابهت داره ، سنگینه ، آرومت می کنه ، محکمه ، آرام بخشه ، دیازپام محض ...
فکر کن ! یکی باشه که بتونی تمام احساست رو ، تمام فکرهات رو ، تمام خاطره هات رو باهاش قسمت کنی ... و تو چه می دونی چه حس عمیق و آرام بخشیه این بی پناه نبودن ، سرگردان نبودن ...
امان از غمباد خاطره ها ...
دلتنگم ؟ نمی دونم !
آشفته م ؟ نمی دونم !
سردرگمم ؟ نمی دونم !
*****
این از اون متن هایی هستش که هر چی وقت بگذاری ، حتی سه روز و سه شب ، نمی تونی تمومش کنی . نقطه ی پایان نداره ، نقطه ی آغاز نداره ، دور و تسلسل ...
گاهی چه خوبه که بتونیم مرهم باشیم نه نمک . گاهی چه خوبه که بشنویم ، بنویسیم ، بگیم . گاهی چقدر فوق العاده ست که بتونی احساست رو قایم کنی و وانمود کنی به چیزی و حرفی که ... گاهی حسرت ها ... گاهی زمان ها ... گاهی خاطره ها ... گاهی یادآوری ها ... گاهی آرزوها ...
با من و با ما بساز زمانه ! ما خیلی خیلی کوچیکیم ، ما خیلی ضعیفیم ، ما سست و شکننده و در عین حال صبوریم ، می شنویم و می گذرونیم و دم نمی زنیم ...
حواست به ما هست خدا !؟

[ یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
1 . وزنم دو هفته ست ثابت مونده و کلافه م کرده . جمعه 10 کیلومتر پیاده روی کردم با سرعت زیاد . نتیجه : صفر ! مربی جان پیلاتس فرمودند یک هفته تا حد مرگ بخور ، بعد رژیم بگیر ! جواب می ده ! دکتر تغذیه فرمودند که بالام جان وزنت خوبه . چرا بی خودی حساس شدی !؟ خودم : نچ ! باید لاغر بشم !
و در همین راستا ، امروز ، بعد از پیاده روی ، خودم را دعوت کردم به یک کبابی ! ها ها ها . سفارش یک سیخ کوبیده دادم با دو تا گوجه ی جزغاله شده ! که الحق آقاهه خوب منظورمو فهمید و تا فیها خالدون گوجه ها رو سوزوند . احساسم جالب بود . این که خودم ، خودم رو دعوت کنم و وقتی فروشنده با کمی تردید بپرسه همین جا می خورید؟ من بگم بله ! حس کردم چقدر خوبه به خودم احترام گذاشتم . خیلی با خودم خوش گذشت ! یادم باشه هر چند وقت یکبار خودم رو دعوت کنم به یک رستوران . خودم برای خودم صندلی پشت قرمز رو عقب کشیدم ، دست هام رو با دستگاه استریلیزه تمیز کردم ، پا انداختم روی پا و به نگاه میز بغلی که دو تا آقای جوان بودن توجه نکردم . نوشیدنی سفارش ندادم و در جا پشیمون شدم . چشمم به آقای نانوا بود که همون جا نون گرم می پخت و می گذاشتن کنار کباب ها .  بعد ، کباب رسید با دورچین خوشگلش که نارنج بود به شکل گل رز ، خیارشور ، فلفل دلمه ای به شکل قلب ، نعنا و ریحان و جعفری و یک مارشمالوی بامزه ! ( چه می دونم چرا ؟ برای کلاس کارشون یحتمل ! ) بشقاب اضافه ی نون رو برگردوندم به عمو سفارش بگیر . تخمینی 30 گرم نون برداشتم و تکه تکه با گوجه خوردم . طبق معمول چون از کباب و گوشتش بیزارم ، گذاشتمش آخر سر . من نمی دونم چرا نمی شه برم فقط سفارش گوجه و نون بدم ؟ خب نمی خوام کباب رو بخورم . به هیچ کدوم از دیش سایدها ( فارسی را پاس بداریم ! دورچین ! ) دست نزدم . بعد پاشدم و سپاس گویان اومدم بیرون که عمو سفارش دهنده ازم خواست فرم رضایت مشتری رو پر کنم . اوه اوه ! در کمال خودم بودن نوشتم می شه لطفا فقط گوجه و نون سرو کنید ؟ ها ها ها ! که چشمم افتاد به نگاه خندون عموهه .
*****
2 . دیروز صبح ، داشتم جارو می کشیدم سالن رو . صدای خرچ خرچ عجیبی می اومد از آشپزخونه ی دوم . بهش دید نداشتم . تنها می تونستم آشپزخانه ی اولی رو که جلوی دید بود ، ببینم . هیچ حدسی نداشتم که چه خبره . تو خونه تنها بودم و وقتی رفتم و رسیدم به محلی که ازش صدا می اومد ... خدای بزرگ ... کتری برقی ، داشت ذره ذره فرو می ریخت ! نه گرم بود ، نه آب توش بود ، نه به برق بود ... فقط داشت متلاشی می شد با صدای خرچ خرچ و یهو پوففففف ! یه تیکه ش پرت شد روی سینک ظرفشویی ! چشمام به نعلبکی کنایه می زد بس که بزرگ شده بود ! از دیروز تا حالا هر چی فکر می کنیم من و علی که چی شده یعنی ؟ نمی فهمیم ! حوصله ندارم عکسشو بگذارم . طفلک چقدر این همه سال وردست خوبی بود . خدا بیامرزدش !
*****
3 . کلاس پیلاتس ، سه جلسه ی دیگه تموم می شه . مرددم که ادامه بدم یا نه ؟ مربی جان می فرمایند که تازه بدنت عادت کرده . رهاش نکن ماریا جووووون ! ( ماریا صدام می کنن ایشون . بهتر از اسم بقیه ی همکلاسی هاست اقلا که فی فی و ملی و منیج جون و ساسا و نانا جونه ! )
*****
4 . دیشب خواب دیدم رفتم مشهد و یک عالمه کبوتر اومدن دور و برم و منم که از کبوتر بیزارررر . با این وجود نگاه شفافشون به من بود که برق می زد و من یکهو جیب هام پر از دونه و ارزن شده بود . حتی از کف دستهام هم دونه می خوردن ! خیلی هم بی ربط توی خوابم بوی قیمه بادنجون می اومد !
*****
5 . مورد پنجمی وجود نداشت اما چون از عدد 4 و هر عددی که توش 4 باشه مثلا 14 یا 24 یا 34 یا ... بدم می یاد ، گفتم پنج تاش کنم ! ها یادم افتاد ! از چهار شنبه ی هفته ی گذشته سقف دهنم به نحو عجیبی زخم شده ! خوب نمی شه لامذهب ! دیشب که طبق معمول نمک خونم افتاده بود و خیارشور می مکیدم و درد می کشیدم ، هی به خودم گفتم خب نخور ! و هی دیدم نمی شه ! دارم نابود می شم از شوری نخوردن ... کلا با بدبختی غذا می خورم این روزها ... الان یک ماگ چای کنارمه و یک پک به چای و یک پک ...  دستی به جام باده و دستی به زلف یار ... ( یار !؟ ها ! یار ! )
پ . ن  : یک بار عکس ماگ جان رو می گذارم که رفیقم رو ببینید ! فعلا منم و صدای حجت اشرف زاده که می خونه برف آمد ... انقدر گوشش دادم این چند روزه که خود حجت جان عن قریب برام پیام می فرسته که ول کن سر جدت !
[ سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... تا دیشب ؟ دی بامداد ؟ دی نیمه شب ؟ دی سحرگاه ؟ دی هر چه ... ! که جان به لب رسید و ...
بگذار از اول بگویم :
نمی شود شب ها خوابید ! خسته ام ! خیلی ... دلم خواب راحت بی صدا می خواهد که نمی شود ...
پریشب ، نشده بود بخوابم . چشمهام دقیقا دو کاسه خون بود . ظهر که رفتم پیاده روی تا از صداهای روزانه رها شوم ، انقدر خسته بودم که توی ایستگاه اتوبوس نشستم ، ده دقیقه سعی کردم بخوابم ! اتوبان ، آن سو ترک بود با صدای ماشین ها و بوق . پشت سرم بازارچه ای بود که صدای مغازه دارها و مشتری ها از آن می آمد . من اما فقط می خواستم ده دقیقه بخوابم ! هوا تکلیفش معلوم نبود . ابر ؟ مه ؟ باران ؟ آلودگی ؟ تا کمی باران نرم ریز شروع شد و دیدم نمی شود خوابید . دوباره بلند شدم و حدود 7 کیلومتر رفتم . ( از روی نرم افزار حساب کردم ! )
برای دل خودم یک هدیه خریدم ! که هیجان زده شود ، بیدار شود ، یک قالب سیلیکونی کوچک اما زیبا به شکل کیک . وقتی برگشتم خانه ، توی آسانسور ، یک لحظه از دیدن قیافه ام وحشت کردم ، چشم هایم دو کاسه خون بودند !
برای مربی جان ، طبق قولی که داده بودم ، ژله درست کردم و تلفن پشت تلفن و نمی دانم دیروز چه خبر بود که باید فقط درد دل می شنیدم و گریه ... دلم خون شده بود . برای این که کارم سخت تر شود و فکرم مشغول تر ، رنگ های ژله را بیشتر کردم . ( فکر کنم باید به فکر ساختن یک آی دی در اینستاگرام باشم که عکس ژله هایم را بگذارم ! ها ها ها )
تا عصر که علی بیاید و زود بخواهد برود باشگاه ، مشغول ژله بودم . توی باشگاه ، مربی پرسید که آیا مویرگ چشم هایم پاره شده ؟ و وای خدا چرا این شکلی شدی مریمی !؟
شب ، خوابم می آمد . آرزو داشتم بشود سر راحت بر زمین بگذارم . تا ساعت دوازده و نیم که آمدم خودم را دراز بکشم ، خودم را کش بیاورم ، خودم را جنینی جمع کنم و بخوابم که همسایگان محترم رسیدند ! و خواب حرام شد ...
نشستم توی سالن ، با نور آکواریوم کتاب خواندم که زمان بگذرد ، که بیهوش شوم از خستگی که نمی شد . صدای پاهای بچه نمی گذاشت و صدای موزیک کارتونی که برایش پخش می کردند . تحمل کردم ، صبوری کردم ، تحمل کردم ، صبوری ...
تا ساعت سه و بیست و پنج دقیقه که جان به لب رسید و ...
یک پانچو انداختم روی دوشم و یک شال روی سرم و با سستی پله ها را رفتم پایین و قلبم می کوبید چنان که صدایش پله ها را پر کرده بود . در خانه شان را آرام زدم و قلبم محکم تر کوبید ... یاد سه سال پیش که به همسایه قبلی تذکر دادم و فردایش اتفاقی که افتاد ... فراموشی ام ... حمله ی بی رحمانه ی طبقه بالایی ها ... پنهان شدنم در حمام ... التماس هایم و اشک هایم و بخیه ی دستم و ... اما جان به لبم رسیده بود ... و مگر شب برای آرامش آفریده نشده !؟
شمردم ... شمردم ... هفت دقیقه طول کشید تا در را باز کردند . مصرانه دست روی زنگ نمی گذاشتم که صدایش نپیچد و مثل دخیل دستم روی بود که در را باز کنند . حس می کردم حاضرم دست و پایشان را ببوسم که فقط بگذارند یک ساعت بخوابم ، نیم ساعت سر و صدا نکنند ، کمی رعایت کنند ...
بلاخره در باز شد و صدای موزیک قر و فر دار بیشتر ریخت توی لابی . خانم همسایه پرسید که چه شده ؟ آیا مواد غذایی نیاز دارم !!!؟؟؟ آن هم من ! و مگر زمان قدیم است که در بزنم و تخم مرغ بگیرم یا پیاز ؟ آن هم سه و نیم نیمه شب ؟ محترمانه گفتم صدایشان نمی گذارد شب ها بخوابیم و این قسمتی کوتاه از مکالمه ی ما بود :
" خانم محترم ! ممکنه ازتون خواهش کنم شب ها بگذارید ما کمی بخوابیم ؟ تمام روز برای شما . اما شب ، محل استراحت و آرامش است . التماس می کنم رعایت کنید .
_ اوا !؟ ما که خواب بودیم . ساعت نه یا ده بود که رفتیم خوابیدیم ! بچه بیدارمان کرد و راه افتاد توی خانه ! ( ساعت دوازده و نیم برگشته بودند خانه !!! )
ممنونم . من مطمئن هستم و شک ندارم که شما خانواده ی بزرگوار و محترمی هستید و شب ها زود می خوابید ! اما شاید گاهی اگر زودتر بخوابید ، مثلا 6 عصر اقدام کنید برای خواب شب ، بچه تان هم ساعت ده بلاخره خوابش ببرد !
_ می گم که . ما هم خواب بودیم . این همسایه پایینیه صداش بلنده ! ( همسایه ی طبقه اول تازه ساعت 4 از شب نشینی برگشتند !!! و همان موقع صدای همسر خانم بلند شد از روی تراس که : خانمممممم ! جیگرها آماده شددددددد ! بیا کباب ها رو بدههههههه ! و من هنوز فرصت نکرده بودم که بگویم شب ها ، دود ، خانه مان را برمی دارد و بوی کباب و جوجه و جگر ... )
_ حالا اگر ناراحتین ما می تونیم از این خونه بریم شما هم اذیت نشی . اما من می گم شما حساسی . و گرنه صدای موزیک ما که بیرون نمیاد . ما آدم های ساکتی هستیم . من خودم توی دبیرستان انقدر آروم بودم که انضباطم ...
حرفش را مجبور شدم قطع کنم ! گفتم خانم عزیز ! در خوب بودن و آرومی شما شکی نیست . ( کفری بودم از دست خودم که چرا هم چنان محترمانه حرف می زنم و مشت نمی کوبم توی صورتش ! ) من می گم کمی آرامتر با در کمدها برخورد کنید . جلوی بچه تان را بگیرید که هی ندود . پارک یک کوچه بالاتر است . به خدا ساعت 6 همسرم باید برود سر کار ، دوستانه و خواهرانه ، در زندگی مان دچار مشکل شده ایم . خواب راحت نداریم . مدام سر همین صداها بحث داریم . من امروز توی ایستگاه اتوبوس ده دقیقه خوابیده ام ! صدایش از این خانه کمتر بود !
_ اه راستی خوب شد گفتید ! الان شما حامله هستین به سلامتی !؟ چون شکمتون خیلی انگار بزرگ شده !!! ( چه کار کنم ؟ بایستم و بگویم که بعد از ازدواج زخم معده و ورم معده گرفته ام از استرس های مدام و دعواهای تمام نشدنی و زمانی ، روزی 47 قرص و درد ...
نه خانم محترم . آبستن نیستم . مشکل معده دارم . از صبح تا الان سه کیلو و نیم فقط به وزنم اضافه شده از ورم بدنم .
_ اوا ؟ همه ش به خاطر آلودگیه خانم جان . هعیییی زمانی مردم با یک کولر و یک ماشین کارشون راه می افتاد . انقدر آلودگی نبود . حالا بفرمایید تو جگر بخوریم تا از دهن نیفتاده ! ( در حال آسمان ریسمان بافتن بود که بچه اش دوید آمد ایستاد جلوی من و کاسه ی سوپش را ریخت روی سرامیک های دم در و بلافاصله روی صندل هایم بالا آورد ! در یک آن عقب کشیدم و فقط از فکرم گذشت که چرا مهران مدیری زندگی من را سوژه ی خنده های مردم نمی کند !؟ )
دیدم بیشتر از این جایز نیست بمانم . همسایه جان داشت می خندید ! رفتم سمت پله ها و او از اوا گفتن دست برنمی داشت !
_ اوا ! دیدینش چی شد ؟ ببخشید . بچه ن دیگه ! غذا می خوره و می دوه و اینجوری می شه . دیدی چی کار کردی عزیز دل مامانی ؟ راستی چرا شما جوراب پاتونه ؟ اگر خواب بودین ؟
من مدام با جورابم توی خانه که صدای پایم شما را اذیت نکنید . با اجازه من بروم که جگرهایتان از دهن نیفتد ! ببخشید که آمدم و مزاحم شدم . ( صدای همسرش : خانمممممم ! سیخ های جوجه رو بیارررررر با نوننننن ! خانممممممم ! نکنه داری می رقصی شیطون بلا ؟ الان منم میام عشقممممممم ! )
دیگر رسیده بودم به پاگرد پله ها . فقط می خواستم فرار کنم که جیغ نزنم . نیم ساعت حرف زده بودم و با لباس آلوده باید برمی گشتم بالا ! تا دوباره گفتم شب بخیر . گفت جدی جدی حامله نیستین !؟؟؟؟؟؟ فقط دنبال دوربین می گشتم که زل بزنم تویش . که بگویم من از بچه ها متنفرم . از صدای پاهایشان ، از صدای جیغشان ، از پدر و مادرهای احمقشان بیشتر بدم می آید که آداب تربیت بچه را بلد نیستند . که آپارتمان نشینی نمی دانند ...
برگشتم بالا و تا در را بستم ، صدای در پارکینگ آمد که طبقه اولی ها با سر و صدا و شوخی داشتند برمی گشتند خانه . ساعت ، چهار و پنج دقیقه بود ! و کمی کمتر از 20 دقیقه بعد ، خانم همسایه طبقه دومی شروع کرد به جارو برقی کشیدن !
نشستم زیر میز ناهار خوری و زانوهایم را بغل کردم و زل زدم به آسمان که رفته رفته داشت روشن می شد ...
*
پ . ن گر مرد رهی ... ولش کن ! مرد ره نباش ! اگر مردی بیست و چهار ساعت بیا و در این دارالمجانین کنار من زندگی کن !
پ . ن مهم : امکان رفتن از این خانه نیست !

[ سه‌شنبه ٧ دی ۱۳٩٥ ] [ ٩:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
... موهایم را قهوه ای تیره کرده ام . صدای جوشکاری می آید از کوچه ، صدای کوبیدن از طبقه ی دوم ، صدای جاروبرقی از طبقه اول ، صدای کشیدن صندلی روی سرامیک ها از طبقه ی چهارم ، صدای رضا یزدانی از سیستمم که می خواند : از تنهایی می ترسم ... یک ماگ چای مطابق همیشه کنارم است و  ساعت دو و سی دقیقه ی بعد از ظهر دوم دی ماه است . شوفاژها روشن است اما من شوفاژ اتاق کارم را بسته ام ، پنجره کمی باز است ، در اتاقم را مطابق زمستان های پیشین روی هم گذاشته ام و پایین در ، یک پتوی سفری که باد سرد نرود بیرون . گرما ؛ توانم و امانم را می برد . علی ، از سرما فراری ست و من ، از گرما ! تمام زندگی ام زمستان را ترجیح داده ام به تابستان . تابستان ها ، علی ، زیر کولر سردش می شود ، کولر را خاموش می کند و من ، له له می زنم و بی تاب می شوم برای کمی خنکی . پس دریچه کولر اتاق کارش را می بندیم و نیز اتاق خواب را ! من در اتاق کارم با خنکی کولر که فقط بین این اتاق و سالن تقسیم می شود ، ذوق می کنم از سرما و خنکی ! زمستان ها ، شوفاژها را تا آخر زیاد می کند و تمام خروجی ها را می بندد و می پوشاند و من ، باز در اتاقم ، پیچ های شوفاژ را می چرخانم و می بندم و پنجره را باز می کنم که گرما ، نابودم نکند !
با تمام این تفاسیر ، علی ، خوش تر دارد که بدون هیچ رواندازی در تابستان و زمستان بخوابد ! زیر پتو نفسش تنگ می شود ، پس هوای اتاق را گرم نگه می دارد ، من اما ، هراسانم از جن های شبانه ! ( ها ها ها ) پتو را چنان دور خودم می پیچانم که گویی کفنی را دور مرده ای ! هی آن زیر نفس کم می آورم از گرما اما بی پتو انگار حس امنیت ندارم ! پتو ، زیر سرم و زیر پایم چنان می پوشاندم که پیش ترها ، خواهرکم ، نیمه شب بیدارم می کرد که ببیند زنده ام یا نه ! هنوز ، نفس می کشم یا مرده ام !؟
علی ، خانه نیست . من مانده ام و دردی که کمرم و شکمم را دارد نابود می کند و انگار خیلی مشخص است که نیاز به حرف زدن دارم نه !؟ تنها وقت هایی حرف زدن و شنیدن حالم را خوب می کند که درد شدید دارم . حواسم را پرت می کند انگار ! کاش کسی بود که می گفت برایم بگو از هر چه می خواهی و بعد چای می ریخت توی ماگم ... ( می دانم می گویی باز که چای زیاد نخور مریمی ! اما تو که نمی دانی تنها آبی که از نوشیدن به سلول های تن تشنه ام می رسد ، از همین چای است ! روزگاری ، یادداشت می کردم که مثلا طی هفته ی گذشته چند جرعه آب خورده ام ! بس که از آب خوردن فراری بوده ام همیشه ! )
چند روز پیش ، با مهربانی دیدار کردم که یوگیست بود . 27 سال ساکن هند بود و تازگی ها به ایران آمده و چون نسبتی با یکی از خویشاوندان دارد ، در قراری کوتاه و یک ساعته هم را دیدیم . می خواست برایم از یوگا بگوید . تا دیدمش گفتم از ملاقات شما خوش وقتم و بی تعارف گفت : من هنوز نمی دانم ، تصمیم نگرفته ام که دیدنت و بودنت خوشحالم می کند یا نه ! چنان به دلم نشست که ناخودآگاه محکم بغلش کردم . عود هندی کنارم می سوخت . تست مخصوص یوگیست ها را از من گرفت که نتوانستم و نمی دانم که بود که فقط نشست جای من جلوی  رویش و گفت و گفت ! تو گویی که من نبودم ! دخترکی دیگر بود که از زندگی مریم می گفت ! کمی منگ بودم ، اختیار زبانم دست خودم نبود ، حس هایی را می گفتم که هرگز به زبان نیامده بود . حرف هایی که از درونم بود اما زبانم نمی گفت ، قلبم و مغزم پرت می کردند بیرون . مهربان ، مرد صبوری بود . فقط چند لحظه یک بار ، با همان چهارزانوی نشسته و کمر صاف ، سرش را بالا می آورد و نگاهم می کرد و من با دست هایم ، جلوی دهانم را می گرفتم که نگویم و می گفتم و می گفتم ... نمی دانم چقدر گذشت تا خویشاوند , جان آمد و گفت علی صدایت می کند و می گوید برویم خانه . دل نمی کندم که بروم و رویش را نداشتم که بمانم و مدام می گفتم ببخشید ... تا به خود آمدم و دیدم موهایم باز شده و صاف و لخت ریخته دورم و زانوهایم را بغل کرده ام و تکان می خورم و حرف می زنم و نفهمیدم چطور از اتاق آمدم بیرون .
در سالن ، مهربان دیگری منتظرم بود ، مهربان سال های دور که از سوئد آمده بود و آن سال ها ، چه خوش بودیم با هم . بغلش کردم ، محکم ، سر گذاشتم روی سینه اش و فشارش دادم به خودم . بغل مادرانه ای بود که گویی دخترکش را محکم نگه داشته . فقط مثل ذکر تکرار کردم و تکرار کردم عزیزکم ، جان جانانم ، مینوی مهربانم و شاید ده دقیقه ، شاید بیش تر ، فقط در آغوش هم بودیم و رویم را که برگرداندم ، استاد یوگای مهربان ، پشت سرم بود و او هم محکم بغلم کرد و در گوشم گفت خوشحالم که دیدمت و شناختمت مریمی . اولش مطمئن نبودم اما شک ندارم که از خوب های روزگاری دخترجان . من ، هیچ نگفتم و اشک ، حلقه زد پشت پلک هام تا دید و دست های بزرگش را گذاشت روی چشمهایم و گفت نفس عمیق بکش و برو و خوب بمان و مواظب خودت باش .  آغوش امن زنانه و مردانه ی مهربانان چنان انرژی ای به من داد که تا پایین ساختمان پرواز کردم و تمام راه تا ماشین ، دایی مهربانم دست هایم را گرفته بود و می گفت و نمی شنیدم و نمی گفتم و می شنید ...
ننویسم دیگر ... بروم چای بخورم و پک بزنم و کتاب بخوانم یا   فکر کنم و ژلوفن بخورم باز تا درد برود و با تن بی حس از قرص ها ، کیسه ی آب گرم بغل کنم و بخزم زیر پتو و مثلا فیلم ببر و برف را ببینم برای هزارمین بار با بازی خوشایند ژان رنو .
اما هنوز دلم حرف زدن می خواهد ... کاش ، کنارم بودی ...
[ جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... تو جاده بودیم ، یک سفر کوتاه چند روزه . زل زده بودم به ابرها ، پخش ماشین خراب بود ، با گوشی موزیک گذاشته بودم ، خواننده می خوند : " یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند ... " آفتاب ، مستقیم توی چشمام بود . هر چند کیلومتر یک بار ، ابر می شد و بارون و بعد ، دوباره آفتاب ... نیم تکیه به در و صندلی نشسته بودم ، یک دست روی پا و دست دیگر ، روی دست علی که یکهو چشمم افتاد به خودم توی آینه ی بغل ماشین . حس کردم مریم نیست که نگاهم می کنه . انگار ، مامانم توی آینه بود . خودم رو جمع و جور کردم و با دقت بیشتری به آینه زل زدم ، همون بالا بردن ابروها ، همون خط اخم که به مرور زمان ایجاد شده ، همون نیمه بازی لب ها ، همون چشم هایی که وقتی با دقت نگاه می کنن ، یک ابرو بالاتر می ره و یک چشم ریزتر می شه .
چند روز پیش ترک ، یک مطلب  دیده بودم که عکس هاش ، مقایسه مادران و دختران بود ، که وقتی دخترها سنشون می ره بالاتر ، تم صورتشون شبیه مامان هاشون می شه . یهو ته دلم ذوق کردم ، دلم برای مامانم یک ذره شد ، دلم خواست پیشم باشه و محکم بغلش کنم ، اما توی جاده بودیم و فقط می شد زنگ زد و صداش رو شنید . ناخودآگاه سعی کردم تمام حرکات صورتش رو توی زمان های مختلف روی صورت خودم پیاده کنم . لبخند ، اخم ، حالت عصبی ، بداخلاقی ، شادی زیرپوستی ،  لبخند فاتح ، لبخند آب زیرکاه ، شیطنت پنهان ، پیش از گریه و ... و ...
و هی خودم رو بیشتر دیدم که دارم از مریم بودن خارج می شم و می شم نسرین ثانی . چقدر دلخواه و خوشایند بود این حس . ته دلم هی قربون صدقه ش می رفتم و دعا می خوندم براش و باز یک ادای دیگر تا جایی که دیگر ، من ، من نبودم ! از من درآمدم و ...
رنگ پوستمون و مدل موهامون تفاوت داره . مامان ، همیشه پوست صورت و تنش لطیف و مهتابیه ، با موهایی که پیشتر از این انقدر مشکی بودن که برق می افتادن زیر نور . من پوستم به اون روشنی و شفافی نیست ، کمی گندمی با موهایی که تا سال های پیش از بلوغم بور بودن و بعد قهوه ای شدن . خنده های بی غل و غش مامان رو من هیچ وقت نداشتم و ندارم . انگار ، همیشه سدی جلوی راهم بوده که نگذاشته صدای خنده هام زنانه تر و بلندتر بپیچه . حصار کشیدم دور خودم و نکته هایی رو توی ذهنم تعریف کردم که بهشون پای بند بودم همیشه . اکثر وقت ها برخلاف مامان ، از جمع و از شلوغی فراری بودم و برعکس ، مامان ، همیشه اشتیاق روابط تازه رو داره . مدام چند تا دوست دور و برش داره که با هم مشاعره کنن ، برای هم افسانه بگن ، در تنهایی خودشون تنها باشن و در جمع ، اجتماعی و فعال . من اما مدت هاست حوصله م سر می ره از بحث ها و گفتگوهای بی پایان ، انگیزه ای برای مدام گفتن و مدام شنیدن و مدام نوشتن ندارم . حتی انقدر دختر بدی شده ام ( به زعم دیگران ) که نمی تونم خودم رو مجبور کنم که پیوسته و روزانه حال دوستان مجازی یا حتی فامیل رو هم بگیرم . گاه گاه فقط از انسان هایی که حالم رو خوب می کنن ، سراغی می گیرم یا شرمنده می شم وقتی کسی لطفی می کنه و سراغم رو می گیره .
در زندگیم ، بیشتر با تنهایی خوشم ، انقدر به محیط امن خودم وابسته شدم که به قول یکی از برنامه های تلویزیونی که مجریش می گفت ، با زحمت از خونه می رم بیرون . وقتی کلاس دارم یا قراری با کسی ، تا آخرین لحظات سعی می کنم بمونم توی خونه ، با وجود این که اذیتم می کنه صداها ، اما دیر نمی رسم سر قرار . به عهدم پای بندم اما همیشه چیزی ته دلم هست که می گه کاش کنسل می شد ... وقتی مثل چند روز پیش که سفر بودم ، توی یک محیط شلوغ قرار می گیرم ، بگو و بخند دارم ، کاملا نشون می دم که با طرف مقابلم هستم اما ته دلم له له می زنم که برگردم به محیط امن خودم . هیچ وقت کسی متوجه نمی شه این دختری که روبه روش نشسته و با هیجان به حرفاش گوش می ده و گاهی اظهار نظری می کنه ، توی دلش چه خبره و چرا نگم که همه ی ما اینجوری شدیم ؟ آدم ها تنها بوده ن ، تنهاتر شدن و تنهاتر می شن ... گریزی نیست از این حس ... بحث سر خوبی یا بدی این حس نیست ، چیزی هستش که داریم باهاش زندگی می کنیم و این خاصیت زندگی به اصطلاح متمدن امروزه ست ! با خودت خوش تر باش و با دیگران وانمود کن که خوشی ! با گفتن حال نکن و ترجیح بده بنویسی که نبیننت ! و کم پیش میاد توی این دوره زمونه ، دوستی پیدا بشه ، مثل مژگان عزیزم که ترجیح بده به جای نوشتن ، وقت بگذاره و صدای دل نشینش رو برات بفرسته و سراغتو بگیره یا از چیزی بگه و تعریف کنه . ( چه خوشایند و دوست داشتنی هستی عزیزکم )
از شباهت ها و تفاوت ها می گفتم و ببین که به کجا رسیدم !
مامان ، محبت و مهرش عیان و مشهوده ، من بخیلم در این مورد ، ته دلم غنج می زنه برای نشون دادن عشقم به اطرافیانم یا دوستانم ، اما محبتم رو مردونه نشون می دم . به دوست داشتنم عمل می کنم . گاهی اما به زبون میارم با فدایت شوم ها ، با قربونت برم ها ، با تو عزیزمن هستی ها و ... اما گاهی هم وقتی توی دلم غوغاست از عشق و لبریزم از مهر ، فقط کمی حرف می زنم و کمی بغل می کنم اگر طرف مقابلم نزدیکم باشه و یهو این وسط ، از خودم می ترسم که مریمی چرا نمی گی ؟ لااقل تمام مهرت رو توی نگاهت بریز ... و چشمام رو پر می کنم از عشق و نگاه می کنم به فرد مقابلم ...
شعرهای مامان ، همیشه ساده و زیباست . تمام حس هاش رو می ریزه توی شعر و می نویسه و می خونه ، وقتی داری به صداش و شعرهاش گوش می دی ، دلت می خواد ادامه داشته باشن ، طول بکشه ، زیاد باشه ، تموم نشه ، بگه و بخونه و بنویسه ... من اما ، نه صدای دل نشینی دارم ؛ نه استعدادی برای ساده نوشتن و ساده گفتن .
...
نمی تونم هیچ جایی ، هیچ جوری این پست رو تموم کنم . خیلی سخته . کاش ، کمی ، لااقل به اندازه ی مامانم خوب بودم و نیک . فقط می تونم دعاش کنم که سایه ش همیشه همراه بابا ، بالای سرم و سرمون باشه و دست محبت و حمایتشون کنارمون . من فقط پشتم به مهر شما گرمه . خدا زنده و سالم نگهتون داره برای من و ما . پایدار باشید و برقرار و شاد و سلامت و خرسند . آمین و ایدون باد ! 
دوستت دارم مامانم
 
 
پ . ن عنوان ، تکه ای ست از ترانه حجت اشرف زاده با عنوان برف آمد .
تو کاری کن بدون تو نبینم صبح فردا را ...
 
[ پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... کمی صبر کن ! یک ماگ چای دیگر بیاورم ...
روزهای کلاسم را تغییر داده ام ، حالا ، روزهای زوج ، ساعت 7 تا 8 عصر ؟ غروب زمستانه ؟ هر چه ... کلاس پیلاتس و من و دوستانی که نهایت ارتباطمان با هم ، فقط یک سلام است ...
امروز صبح ، مسیر طولانی ای را پیاده روی کردم ، بدون هیچ ترانه ای در گوشم ... حتی نمی توانم هدفون یا هدست را روی گوش هایم تحمل کنم . امان از این گوش های حساس نازک نارنجی ...
سرم پایین بود و به برگ های ریخته شده نگاه می کردم ، هوا ، سرد بود و نبود . شال بافتنی روی سرم بود که پس از مدت ها مشکی پوشیدن ، رنگ داشت ! صورتی و یاسی و سفید ... گاهی نقشه می کشیدم ، گاهی دعا می کردم ، گاهی آواز می خواندم . تا یکهو ، صدای شاهنامه خوانی شنیدم و چشمانم افتاد به مرد سیاه پوستی که روی زمین نشسته بود ، چمباتمه زده ، دست ها خمیده بالای سر ، و یک تکه چوب تراش خورده که وزنش تقسیم شده بود بین سر و دست ها . در جا ، دلم را برد . سراغش را از فروشنده گرفتم که گفت همین یک عدد مانده و متاسف است و الان دکور مغازه اش شده اما اگر بخواهم ، می تواند سفارش بدهد . چشم از مجسمه ی مرد سیاه پوست برنمی داشتم . آن نگاه غمگین و درد کشیده ، آن چروک دست ها ، انحنای بدنش که انگار ، داشت خم می شد زیر سنگینی تکه چوب . ابعاد مجسمه که دقیقا به اندازه ی واقعی بود ، رنگ خاکستری اش که مظلومیتش را در تاریخ نشان می داد . چشم برنمی داشتم و فروشنده ، پا به پا می کرد که بگویم خداحافظ و برود به شاهنامه خواندن بلند بلندش برسد و دل نمی کندم بروم ، که بایستم و باز صدای شاهنامه خوانی اش را بشنوم و زل بزنم به مرد خمیده و فرو بروم در رویا ... رویش را هم نداشتم که بگویم برایم بخوان ، که چهار زانو بنشینم گوشه ی پیاده رو ، زل بزنم به سنگفرش ها ، مرد ، با ریش و موی بلند سپید بخواند و از خود بیخودم کند .
اما مجال ماندن نبود . خدانگهدار گفتم و قدم کند کردم که کمی بیشتر بشنوم اش ... کمی بیشتر پیش نرفته بودم که شنیدم کسی حافظ می خواند ! سال ها دل طلب ... چه امروز ، همه شاعر شده بودند و چه من ، بی هوا ، لبریز شده بودم از شور و سرمستی ... فروشنده ی دیگری بود که می خواند و جلوی در مغازه اش نشسته بود که معاملات املاک بود و عود کنارش روشن بود و لیوانی چای آن طرفش و حافظ می خواند . ناخودآگاه ایستادم و چشم انداختم به مغازه اش . تا چشم کار می کرد ، گل بود و گلدان ! برخلاف قبلی ، خواندنش را قطع نکرد . ایستادم و گوش دادم تا غزلش تمام شد ، دست برایش زدم ، چشمانش و لب هایش توامان خندید . چای تعارف کرد که با وجود دل خواستنم ، رد کردم . گفتم روز به خیر و راه افتادم که بروم تا شنیدم که گفت روزگارت خوش دختر جان ! خشکم زد !
همین چند روز پیش ، برای کاری اداری با خانمی صحبت می کردم ، وقتی خدانگهدار گفتم و اضافه کردم روز خوش ، او هم گفت روزگارت خوش . و این جمله ، روزم را ساخت ... چه آسان می شود با یک جمله دل به دست آورد و خوشحالی را هدیه داد به دیگران ... ( ممنونم هستی جان که خودت می دانی که هستی ! )
از دامنه ی کوه می رفتم بالا که پر بود از خانه و مغازه و تصمیم گرفتم کمی سویا بخرم . ( در راستای رژیم ! ها ها ها ) باورم نمی شد که خانم فروشنده جلو بیاید و دستانم را با دو دست بفشارد ! می دانم تعجب را در نگاهم دید چون بلافاصله گفت هر روز می بینمتان که پیاده روی می کنید . خوشحال شدم که آمدی پیشم . یک خبر خوب : امروز فهمیده ام قرار است مادر شوم ! و با چنان ذوقی خندید که دلم نیامد بزنم توی ذوقش و بگویم کلا من از بچه ها فراری هستم ! فقط لبخند زدم .
روز خوبی بود ، هست ... این روزها ، کارم زیاد شده ، شب ها ، عملا و رسما بیهوش می شوم و هر چند دقیقه یک بار ، با صدای همسایه ها از خواب می پرم و باز تا خوابم سنگین می شود ، صدایی دیگر ... اما همین چند لحظه ها و چند لحظه های کوتاه بین صداها که خوابم می برد ، خوب است ... لااقل می شود کمی زیر لب غر بزنم و پتو را محکم تر بپیچانم دورم و گاهی ، دست ببرم و با موهایم بازی کنم تا دوباره خوابم ببرد یا بلند شوم و سه بار بکوبم به زمین که شاید بفهمند وقت خواب است !
می خواهم بروم و موهایم را تیره ی تیره کنم . حس می کنم شاید تنوع بد نباشد .
خوابم می آید عجیب ... در ساعت سه و چهل و هفت دقیقه ی عصر ... اما همسایه ی کناری ، بنایی دارد و جوش کاری . پس شاید یک ماگ چای دیگر ، بد نباشد و همین طور تکرار شدن ترانه ی بی تابانه ی علی زندوکیلی با آن صدای مخملینش ...
یک پیشنهاد جدی : حتما بشنویدش ! البته با چاشنی چایی که از آن بخار بلند می شود ...

 

[ چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... سر خودم را شلوغ کرده ام که فکر نکنم ...
کلاس پیلاتس ! ها ها ها ! روز اول ، فکر می کردم پیرترین باشم ... بس که خودم ، به دید خودم ، پیر بودم و چروکیده ! تصورم از خودم ، دخترک چاقی بود با موهای دو رنگ که ریشه شان سفید شده ، دارد سعی می کند عضلاتش را کش بیاورد و تلاش کند برای تمرین و ورزش !
از تو چه پنهان که می خواستم کلاس یوگا بروم تا آزاد شود فکرم ... امر کردند که پیلاتس و اطاعت شد !
حالا ، روزهای فرد ، خودم را می سپارم به هیاهوی کلاس نه چندان شلوغ و کشش عضلات و ساعتی که وقتی تمام می شود ، دلم می خواهد مثل عضلاتم کـــــــــــــــــــــش بیاید . درد می کشم گاهی اما دلپذیر ... گوش می دهم به صدای موزیکی که نمی دانم چرا همیشه ترانه ی تایتانیک سلین دیون پخش می شود ! گویا دستور دارند موزیک شاد نباشد و بی کلام !
ظهرها ، شال و کلاه می کنم و پیاده راه می افتم . مسیر ، نزدیک نیست اما ! هیچ ترانه ای در گوشم پخش نمی شود میان راه اما خیالم را آزاد می گذارم که بچرخد و بچرخد ... به درخت ها سلام می کنم ، حواسم هست که به جای خیابان اصلی ، راهم را دورتر کنم و از کوچه باغ ها بگذرم . از دامنه ی کوه ، رد می شوم و نیشان ژه ته از ناوینم ...
گاهی آواز می خوانم ، گاهی بیخود لبخند می زنم ، به صدای گنجشک ها و کلاغ ها و کبوترها گوش می کنم ، در دلم قربان صدقه ی بچه اکم می روم که هنوز ، قاب نشده و به دیوار نچسبیده ! ( هاهاها ! منظورم پازل دوست داشتنی ام است ! )
گاهی نقشه می کشم ، دعا می خوانم ، راه می روم و راه می روم و می رسم ... جلوی آینه ی باشگاه می ایستم و به خودم زل می زنم ... و مدام توی دلم شعر می خوانم ...
و می گذرد ...
*****
این پست ، صرفا حال و هوای این روزهایم بود و جز این ، هیچ ارزش دیگری ندارد ...
[ سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... خیلی طفلک شده ام ... خیلی آسیب پذیر ... خیلی شکننده ...
کنج حمام ، قسمت رختکن ، روی زمین نشسته ام ، سردم است و انگار هیچ گاه گرم ...
یک پتوی سفری پیچیده ام دور خودم . اینجا نشسته ام که کمتر صدا بیاید اما هنوز ، صدا هست ... اشک می ریزم و التماس می کنم تمامش کنند این صداهای لعنتی را ... باید بروم ...
*****
برای گرفتن عکس پرسنلی ، نشسته ام رو به روی دوربین .
خانم عکاس : عزیزم گریه کردی ؟ چشمات قرمزه .
... : با فتوشاپ درستش کنید ! ( چی بگم !؟ بگم تمام ظهر توی حمام نشسته بودم که صدا کمتر بیاید و زار زدم و صدا بیشتر شد ؟ )
*****
ساعت دو نیمه شب
عادت کرده ام شب ها ، با چراغ های خاموش ، با نور شمع یا موبایل کتاب بخوانم _ اگر بفهمم چه می خوانم ! _
وقتی می بینند چراغی روشن است ، صدایشان بیشتر می شود ! گیرم که همین چند وقت پیش ، ساعت سه و نیم نیمه شب ؟ بامداد ؟ زنگ خانه را زده اند و کار داشته اند و تمام وجودم فرو ریخته ...
صدای دویدن ... صدای کشیدن ... صدای هیاهو ... صدای خنده ... صدای قابلمه ...
*****
طفلک شده ام ... خیلی ... تمام دنیایم را صدا پر کرده ... روزی هزار بار توی ذهنم به همه شان حمله می کنم ، می کشمشان ، کتکشان می زنم ، التماس می کنم ... روزی هزار بار می میرم ...
چاقویشان کند است ... گذاشته اند روی شاهرگم ... آرام آرام می برند و روزی هزار بار می میرم و هنوز  زنده ام ...
انقدر صداها تمام زندگی ام را گرفته ، که توان و تاب هیچ کاری ندارم ...
*****
تو شاهد باش ! تو قسم بخور ، وقتی مردم ، من را بسوزانی ، نمی خواهم هیچ صدای پایی حتی روی سنگ قبرم بپیچد !
من ، کم آورده ام ! من طفلک بی نوای سرگردانی شده ام که صداها دارند زنده زنده می کشندش ... 
[ سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... امشب ، می خوام برات یک داستان بگم . با دقت به جزییاتش گوش کن :
یکی بود ، یکی نبود ... یک مجتمع مسکونی بود که 4 واحد داشت . یعنی چهار طبقه . ساکنین طبقه چهارم ، مالکین اون ساختمون بودن . دو کوچه بالاتر از اون خونه ، یک پارک بود .
اصلا بگذار از طبقه ی یک شروع کنیم . طبقه اولی ها ، یک خانواده بودن با سه تا دختر ، که مامانشون برای اینکه دخترهاش بی شوهر نمونن ، هر هفته و هر ماه ، به یک بهانه ای ، سفره های مختلف پهن می کرد ، هر شب مهمونی می داد تو خونه ش ، برای روضه ها و سفره هاش ، از دف و کیبورد استفاده می کرد ! از یک هفته قبلش خونه ش رو می تکوند ، به معنای واقعی کلمه . چند تا نیروی کمکی خبر می کرد و به بهانه ی خسته نشدنشون ، مبل ها رو می کشیدن زمین و زیرشون رو تمیز می کردن ، هر چیزی که قابل کشیدن بود ، کشیده می شد . همزمان با این خانواده ، خواهر همون خانم طبقه اولی هم باهاشون زندگی می کرد که دو تا پسر داشت . دو تا پسر چهار و پنج ساله که مدام در حال دویدن و بازی بودن . هر شب مهمون  داشتن ، مهمون هاشون زودتر از ساعت 2 شب نمی رفتن و وقتی می رفتن ، هزار بار به بهانه ی خداحافظی بوق می زدن . اگر که خونه نبودن و مهمونی بودن ، ساعت دو برمی گشتن ، بعد چون خواب از سر بچه ها پریده بود ، بازیشون می گرفت تا حوالی 4 ، 5 صبح .  این خانم طبقه اولی ، خیلی هم چاپلوس و مظلوم نما  بود در ضمن ، یعنی با گردن کج و خدا مرگم بده گویان و یه نموره اشک تو چشماش ، می رفت خدمت ساکنین طبقه چهار و اعلام می کرد که تو رو خدا ببخشید ، ما مهمون داریم . حلال کنید ، سفره داریم ، شرمنده ، عمه مون قراره تلف بشه همه می ریزن اینجا و از این دست اقاویل و مزخرفات . ساکنین طبقه چهار هم که خیلی مردم دار !!! بودن ، می گفتن خواهش می کنیم و برید بریزید و بشکنید و بکوبید و قضیه ، ختم به خیر ( تو بخون شر ) می شد . گاهی هم ساکنین طبقه اولی ، برای خالی نبودن عریضه و ادعا ، می رفتن کربلا و مکه و هر جای زیارتی که می شد بهشون لقب بچسبونه و در این مدت ، نصف ساکنین کره ی زمین که فامیل هاشون بودن ، می ریختن تو خونه شون که دزد نیاد و خونه خالی نمونه .
(( خدا مرادمون بده ، مراد مقصودمون بده !
توضیح اضافه : این رو خدمتکار مامان بزرگم وقتی قصه ی دختر شاه پریان رو تعریف می کرد ، بعد از هر پارت می خوند .  ))
القصه ... طبقه ی دوم همون ساختمون ، یک زن و شوهر و یک پسر بچه ی شر زندگی می کردن که مدام این پسرک سه یا چهار ساله ، در حال دویدن و جیغ زدن بود ، اوقات فراغتش رو هم گریه می کرد و در واحدشون رو مدام باز می کرد و جیغ می کشید و چون صداش می پیچید ، حظ اعلایی می برد ! ساعت خوابش ، چهار صبح بود تا 11 ظهر . وقتی خیلی عر و عور می کرد ، مامانش ، پنجره های کشویی اتاق ها رو هی با قدرت و سر و صدا می کشید و می بست تا بچه کپه ش رو بگذاره . به محض خوابیدن بچه ، کار مامانه شروع می شد . ساعت سه تا چهار بامداد ، وقت جارو برقی کشیدن بود چون چهار دیواری ، اختیاری ! بعد اگر شوهرش خونه بود و دعوا نکرده بودن و دل شاد بودن ، می رفتن سر تراس و جگر سیخ می زدن یا جوجه و به اون ها مربوط نبود اصلا که دود ، واحد بالاییشون رو برمی داره . بعد ، نوبت لباسشویی بود و تی کشیدن زیر مبل ها ، تی که همین جوری نمی رفت اون زیر که ، باید می کشیدشون تا قشنگ تمام زوایا تمیز بشن . بعد از اون خانمه ، تصمیم می گرفت لباس ها رو بگذاره سر جاشون یا در کمدها رو چک کنه که خوب ببندن ! هی محکم می کوبید به هم در کمد دیواری ها رو و مسلمه که به اون مربوط نبود که کمد دیواری یعنی کمدی که به دیوار وصله و صدای کوبیدن درها روان ساکنین رو نابود می کنه . خانم و آقاهه ، دو تا ماشین داشتن که یکیش رو مجبور بودن توی کوچه بگذارن و اینجوری بود که نیم ساعت یک بار ، آقاهه می رفت با آسانسور پایین و می گذاشت ده دقیقه دزدگیرش کار کنه که مطمئن بشه سالمه ! این روند از 2 شب تا 6 صبح ، تکرار می شد . هر شب ، بدون استثنا ! معمولا بقیه ی مواقع ، خانم و آقاهه دعوای شدید می کردن که حوالی 2 ظهر بود تا 5 عصر . ظرف می شکستن ، فحش های با خانواده نثار هم می کردن ، درها رو می کوبیدن به هم و باز صدای ونگ زدن بچه بلند بود .  بعد ، مدتی قهر می کردن . خانمه می رفت خونه باباش ، تا در پارکینگ جیغ می زد و فحش می داد ، آقاهه می رفت بیرون . صبح تا شب ، آقاهه خونه بود و با عصبانیت لگد می زد به همه جا و صدای خرده شیشه میومد ، شب ها می رفت بیرون . درسته که من راوی ام ، اما دلیل نمی شه بدونم شغلش چی بود !؟ کسی که ماشین آزرا داشت . دوازده و نیم نیمه شب ، هر شب ، خانمه با بچه ش و یه محافظ میومد و همون روند تمیز کاری و ساعت 5 ، خونه رو ترک می کرد و نیم ساعت بعد ، آقاهه می رسید و باز می زد و می شکست و مبل ها رو جا به جا می کرد .
(( خدا مرادمون بده ، مراد مقصودمون بده ! ))
طبقه ی سوم اون ساختمون ... نه ، بگذار اول از طبقه ی چهار برات بگم . چون اینا هنوز مقدمه ست برای شناخت طبقه سومی ها !
طبقه ی چهارم ، همون مالکین محترم ، یک آقا و خانم مسن بودن با دختر جوونشون . سال ها پیش از اون ، یک عده مبل و صندلی ریخته بودن سر بابای اینا و خلاصه پدر کشتگی داشتن با هم ... این خانواده ، صبح ساعت 4 بیدار می شدن برای مقدمات نماز . با دمپایی های پاشنه دار راه می رفتن و صدای سیفون و پاهاشون می پیچید تو مغز طبقه  پایینیشون . مشکل اونا نبود که ! برای فریضه ی مهم بیدار می شدن و گور بابای کسی که بخواد ایراد بگیره . بعد از فریضه ، می رفتن تو آشپزخونه و صندلی های پایه فلزی رو می کشیدن روی زمین که بتونن بشینن و صبحانه بخورن و آماده بشن و برن پیاده روی و البته یادشون نمی رفت که گردو برای بدن مفیده و باید حتما گردو بشکنن ! آقای مالک ، اعتقاد داشت که ممکنه صدای آسانسور ، بقیه رو بیدار کنه ! نیست همه خواب بودن ؟ از اون لحاظ ... این بود که کفش محکم ورزشی می پوشید و در حالی که نرمش رو از طبقه چهارم شروع می کرد ، پای کوبان میومد پایین ، معمولا جوری تنظیم می کرد پایین اومدنش رو که ببینه در واحد طبقه ی سه باز می شه و خانمه ، با لباس خواب یا حالا لباس راحتی ، همسرش رو بغل کرده که معمولا خانمه مجبور می شد بپره تو خونه و در رو ببنده و نتونه یک دل سیر با همسرش خداحافظی کنه . اگر احیانا زودتر می رسید و هنوز در واحد طبقه سه باز نشده بود ، آسانسور رو می زد که بره پایین ، میومد بالا ، سوییچ ماشین دومش رو برمی داشت ( چون آقاهه مجبور بود دو تا ماشین داشته باشه ، از یکیشون کلا استفاده نمی کرد ، چند هفته یک بار ، ماشینه رو می برد تا سر کوچه و برش می گردوند و آب و دونش می داد و باز چادر می کشید رو ماشینش که خش نیفته . رو همین حساب ، مجبور کرده بود ساکنین طبقه سوم رو که ماشینشون رو بذارن کنار ماشین آفتاب مهتاب ندیده و ماشین دومش رو می گذاشت جلوی ماشین اینا و هر وقت واحد سه ای ها می خواستن برن بیرون ، مکافاتی داشتن تا جناب مالک ، بیاد ماشین اسقاطیش رو برداره . ماشینی که انقدر داغون بود که خرجش بیشتر از سود نگهداریش بود ! اما خب ، باز هم به من چه ؟ من راوی ام ! می خواد بفروشه می خواد نفروشه ! )
جونم برات بگه که اونجا بودیم که آقاهه از پله ها می رفت با آسانسور میومد بالا و دوباره پاهاش رو می کوبید و از پله ها سرازیر می شد که معمولا این بار در واحد 3 باز بود ، یا اگر نبود ، می رفت جلوی در خونه قدم می زد که آقای واحد 3 بیاد بره سر کار . خانم مالک طبقه ی چهارمی هم ، بر همین منوال ، پاکوبان و دست افشان ، با دمپایی رو فرشی که بیشتر کفش پاشنه میخی بودن تا روفرشی ، بدو بدو آماده می شد ، آسانسور رو می زد بره بالا ، بعد باز می زد بره پایین ، بعد می رفت پیاده روی . ده دقیقه بعد ، صدای دویدن از طبقه ی چهار به گوش می رسید . دختر مالک طبقه ی چهار که باید می رفت سر کار ، دیرش شده بود ، خواب مونده بود ، می دوید ، اما یادش نمی رفت که باید صندلی های پایه فلزی آشپزخونه رو بکشه روی سرامیکا و صبحانه بخوره ، بعد می دوید به اون سمت خونه لباس می پوشید ، بعد می دوید این سمت خونه  می رفت دستشویی ، بعد می دوید سمت اتاقش که وسایلشو برداره ، بعد باز یه چیزی یادش می رفت دوباره می دوید تو اتاقش ، ( امون بده جونم ! می دونم ساکنین طبقه سه زیر پاهاش زنده ن ! می دونم می شنون ! گوش کن به بقیه ش ... ) القصه ، باز آسانسور رو می زد بره بالا و چون دیرش شده بود ، در رو محکم می کوبید به هم و قفل می کرد و باز صدای آسانسور و می رفت ... نیم ساعت بعد ، که ساعت 7 صبح باشه ، اول خانم مالک طبقه چهار برمی گشت ، ده دقیقه بعد ، آقای مالک و چون ضعف کرده بودن ، باز می رفتن تو آشپزخونه و صندلی های پایه فلزی رو می کشیدن روی سرامیکا ، چون اگر صندلی های سنگین رو بلند می کردن ، کمرشون درد می گرفت ، می نشستن صبحونه می خوردن باز و چند بار هم پا می شدن صندلی رو هل می دادن که برن چای بیارن و باز صدای صندلی ها ... تا یک ربع مونده به هشت صبح ، این جریان ادامه داشت و بلافاصله بعد از صبحانه ، وقت جارو برقی کشیدن بود و چون وسواس تمیزی داشتن ، هر روز ، خونه رو از بالا تا پایین می شستن و می روفتن و تمیز می کردن . در ضمن ، دو ست مبل هم داشتن که چون سلطنتی و سنگین بودن و چون فرش دست باف داشتن و فرش ها حیف بودن ، مبل ها روی سرامیک بودن و خب سرامیک خاک می گیره ! پس باید می کشیدنشون روی زمین و زیرشونو تی می کشیدن و جارو می کردن . این منوال تا ساعت یازده و نیم ادامه داشت و بعد تازه وقت ناهار پختن بود ! که معمولا توی غذاشون یا گردو می ریختن که حتما باید روی زمین با دسته ی هاون می کوبیدن ، یا استیک بود که باز هم می کوبیدنش و چون کابینت ها خراب می شدن می گذاشتن روی زمین . و باز صدای کشیدن صندلی های فلزی سنگین ...
(( خدا مرادمون بده ، مراد مقصودمون بده ! ))
بریم سر وقت ساکنین طبقه ی سوم که یک خانم و آقای جوان بودن ، بچه نداشتن ، آقاهه ، شش و ده دقیقه هر روز صبح می رفت سر کار ، خانمه ، معمولا حضورش حس نمی شد ، برای اینکه آسیب نرسه به همسایه ها ، مدام جوراب و روفرشی نرم پاش بود و جز موقع خواب و استحمام ، از پاهاش خارجشون نمی کرد . تنها وقتی که می شد فهمید خانمه خونه ست ، موقع سیفون کشیدن دستشویی یا موقع حمام بود . بقیه ی مواقع سرش تو کار خودش بود ، حتی سرامیک هایی که مشکل داشتن رو نشون کرده بود که پاش رو اتفاقی نگذاره روشون که صداش کسی رو آزار بده ! یا کتاب می خوند ، یا پازل می چید ، یا روی کمترین حد ممکن صدا تلویزیون می دید ، یا با صدای کم موزیک گوش می داد ، یا غذا می پخت ، بی سرو صدا جارو می زد ، به امور خونه می رسید و مدام بغض داشت و حس نفرت . دلش می خواست یک مسلسل داشته باشه و بره از پایین تا بالا تمام واحدها رو بترکونه . خواب درست حسابی نداشت چون مدام یک نفر آتش سرو صدا رو روشن نگه می داشت . معمولا هیچ مهمانی نداشتن ، کم پیش میومد که کسی بیاد خونه شون به دلایلی که گفتنش مجاز نیست و ختم به شر می شه . خانمه ، آرزو داشت صبح ها ، که در واحدشون رو باز می کنه ، یک دل سیر ، بی هراس از نگاه غیر ، همسرش رو بغل کنه ، براش آرزوی روزی خوش کنه ، ببوسدش ، راهیش کنه بره سر کار اما معمولا ذوقش تو نطفه جوون مرگ می شد . خانمه ، از شهری که توش ساکن بودن ، متنفر بود . آقای طبقه سومی ، گاهی 7 عصر می رسید خونه و گاهی 9 شب . دوستانی داشت ، باهاشون قرار می گذاشت ، خانمه با کسی دوست نبود ، جز به ضرورت از خونه خارج نمی شد ، از نگاه و لهجه ی مردم اون شهر بیزار بود . یکسال پیش ، کارش رو رها کرده بود و خونه نشین شده بود . تنها آرزوش تو دنیا برای خودش  ، ( به جز آرزوهای بزرگ ترش ) این بود که مدتی سکوت باشه ، صدا نباشه ، بخوابه ! یک دل سیر ... کتاب بخونه ، با تمرکز ، پازل بچینه ، بی صدای دویدن ها و کشیدن ها ... اما ممکن نبود . مجبور بودن تو اون مجتمع شوم زندگی کنن ، چاره ای نداشتن به دلایلی ... اما کاش می شد کمی بی صداتر بود زندگی ، کاش همسایه هاشون می فهمیدن زندگی توی یک مجتمع یعنی چی ؟ می فهمیدن که خانمه شب تا صبح ، هزار بار تصمیم می گیره زنگ بزنه به پلیس اما می دونه فایده ای نداره و بغض می کنه . دلش می خواد گاهی سرش رو بکوبه تو دیوار از شدت سردرد ، اما چاره ای نبود ... می نشست و زل می زد به کتابی که هیچ ازش نمی فهمید ، یا پازلی که مدت ها روی زمین جا خوش کرده بود در انتظار چیده شدن ، یا سرش رو گرم می کرد به کاشتن ریحان و نعنا ...
... قصه ی ما به سر نرسید ، کلاغه به خونه ش رسید ، به خونه ی بی صداش ... و خانم طبقه ی سومی که من باشم ، الان ، ساعت دو نیمه شب ، دارم صدای دویدن های بچه های طبقه ی اول و دوم رو گوش می کنم و صدای درهای کمد دیواری ... و این قصه ، ادامه دارد ...
بخواب عزیزکم ... به هیچ چیز فکر نکن ... یا بیا و بنشین کنار من و چای بنوش و پک بزن و بسوزان یا چشمانت رو ببند و به بی صدایی ، به عدالت ، به درک ، به فهم ، به شعور ، به امید و آرزوی رهایی ، به نشنیدن صدای کشیدن ها و کوبیدن ها و دویدن ها فکر کن !
شب و روزت بخیر گل من ...
[ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب